تبليغاتX
شانو
حجمی مرتفع در صحنه. مردی ازبالا با طنابی روی صحنه می افتد. طناب بلافاصله بالا کشیده میشود.

مرد: [عصباني] اگه جیگرداری وایستا ... دستم بهت برسه همه ي پرهاتو میکنم همینطوری لخت لخت تحویل مفاسدت میدهم. مرتیکه ی منقار بریده مگه آسمون همش مال توه؟ از قبر بابات که نیووردیش. اینهمه درخت ! خب برو رویکی دیگه کپه ی مرگتو بنداز. خواستيم یه چرت نیم بها بزنیم ها، مگه میذارن بی دین ها؟ مردم خواب شکم

ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 18:54 توسط رسول بانگین |

صحنه

سه کنده درخت برای نشستن و یک كنده ي پهنتربعنوان میز در وسط. روی میز دوعدد خیار و یک عدد موز قرار دارد. قاطرعصبی قدم میزند. ظاهراً منتظر کسی است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 23:3 توسط رسول بانگین |


صحنه اول

دایناسوري پیر زیر نور مشعلی ایستاده است و از روی وصیت نامه می خواند.



ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 22:55 توسط رسول بانگین |

صحنه: درسمت راست "عرفان" روی صندلی کنارميزتلفن نشسته است. در سمت چپ "هستی" روی صندلی کنارمیز تلفن نشسته است.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 22:51 توسط رسول بانگین |

صحنه 1

سه گاو دور هم نشسته اند. ميان آنها فانوس خاموشي ديده ميشود.

گاو1: به نظرتون موفق ميشيم؟
گاو2: بله كه موفق ميشيم. تاريكه ولي ما يه فانوس داريم. درسته گاويم اما يه فانوس داريم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 13:2 توسط رسول بانگین |

صحنه اول

كليسايي در جايي دور. پدر روحاني و مردي بي دست مقابل هم نشسته اند.

پدر: شروع كن پسرم من دارم گوش ميدم.
مرد: باشه. اشكالي كه نداره ما اينجوري روبروي هم نشستيم؟ آخه اغلب بين پدرروحاني و اعتراف كننده يه د يواري يه پرده اي يه چيزي هست بهر حال.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 12:59 توسط رسول بانگین |

یک گذرگاه. باجایی برای نشستن، جایی برای ایستادن و جایی برای قدم زدن. مردیاز سمتی میگذرد . با دیدن تماشا گران نزدیکتر می آید .
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 22:16 توسط رسول بانگین |


صحنه: يک فضای داخلی در يک سگدانی . سه سگ هر يک درگوشه ای به خواب رفته اند. کوله پشتی و اسباب سفر دارند . گوياقراراست به جايی بروند. هر يک از نژادی مختلف اند در شکل و شمايلی خاص . مثل آدمها حرف میزنند. شايد هم آدم باشند. ولی نيستند !



ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 21:21 توسط رسول بانگین |

بهار
ایستگاه قطار. شلوغ و پر سروصدا. هواپیمایی جنگی درآسمان میگذرد. نیمکتی کهنه دروسط. صدای بلند سوت یک قطار. مادر و دختری با ساک سفر می آیند. لباس بهاری به تن دارند. دختر روی نیمکت مینشیند. خسته و غمگینند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 20:57 توسط رسول بانگین |

صحنه : يك تاب بلند دو نفره از سقف آويزان است.محل اتصال تاب به سقف ديده نميشود.جهت حركت آن به سوي تماشگران است و تا محدوده ي تاريك آن ها ميرود. تاب كه بي حركت است آرام به حركت در مي آيد. زن ومردي خوشحال و بازيكنان وارد ميشود. زن باردار است. چند دوري دنبال هم ميدوند. سپس مرد روي تاب ميپرد و زن هلش مي دهد.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 20:43 توسط رسول بانگین |