تبليغاتX
شانو - نمایشنامه خدایا ایمان بده

 

 

زن : کاش کسی که تو رو خورد منوهم میخورد ! ولی تو شیرینتر بودی. کوچیکتر بودی و زودترازگلوش پایین رفتی .گوارا بودی مثل آب و پاک بودی عین نون . دهنت بوی شیر میداد و تنت بوی خاک تازه. تو همه چیز بودی ومن هیچ . تو خود من بودی و من معلوم نبود کی هستم . وقتی لبات می جنبید بوی گشنگی میدادی و شیرت میدادم تا طعم پختگی بگیری . ... ها ؟ چیه قشنگم ؟ گشنته؟ شیرم خشک شده اما شاید جرعه ای برای تو باشه .(سینه اش را به دهان کودک خیالی می چسباند و شیرش میدهد .) بمک شاید شرمنده ی چشمات نشم .اون با لبای سرخ توغریبی نمی کنه. غریب منم که غریب مونده م. (به اطراف نگاهی میکند.) چیزی نمونده . بوی باباتو می شنوم . بهش که برسیم هم من ازغریبی درمیام هم تو چشماتو تو چشمه ی نگاش میشوری. من پرشیر میشم وتو سیرآب. بعدهرسه مون دست توی دست هم برمیگردیم خونه. اونموقع من دوباره عاشق میشم وهرجمعه تنگ غروب براتون اسپند دود میکنم تا چشم ناکس ازکسم دور بمونه. خونه مون همیشه ی خدا بوی گندم میده. (ساقه های گندم آویزان بر تیرک گهواره را میبوید.) بوی نونی که برشته شده. بوی دود تنورخونه مون خوشبوترین عطردنیاست. مثل هوا به آدم زندگی میده. توی تنور برات کلوچه میپزم . که هم خودت بخوری هم خرده هاشو واسه مرغ و خروسایی که دارن تو سروکله ی هم میزنن بریزی. گنجشکام دورت جمع میشن و برات جیک جیک میکنن. بابات خسته و گشنه ازسرزمین میاد خونه و تورو لای نون می پیچه و میگه میخورمت. و تو می خندی، می خندی، می خندی . بخند گلکم. بخند که دنیا با خنده های تو جون میگیره . صدای خنده های تو مثل زنگوله ی دور گردن یه بزچشم سیاه، علفها روازخواب سرد زمستونی بیدار میکنه. بخند قشنگم که همه ی مرده ها بیدار بشن وتولد بهارروجشن بگیرن. عروسی بگیرن واسه پسراشون که مثل باد زندگی می بخشن. با صدای سازودهلشون هفته ها بارون برقصه و زمین خدا به روی آفتاب لبخند بزنه. بخند. بخند که دنیا منتظره .(شادی در چهره اش به غمی بزرگ تن میدهد. سینه اش را از دهان کودک خیالیش جدا میکند و دلمرده به گهواره تکیه میدهد . سپس سخت میگرید . مدتی میگذرد تا آرام شود . در خود مچاله میشود.) کاش من به جای بابات گم شده بودم توی هزارتوی این قبرستونی که توی این سرزمین فراموش شده گم شده ! کسی صدای نعره ی این قبرها رو نمی شنوه. توی شکمشون صدها تن دارن میپوسن. زمین مسمومه از خوردن این همه گوشت کرم زده . زمین انسان ها رو قی میکنه. اون طاقت اینهمه گوردسته جمعی رونداره. شکم زمین گوشت تن اینهمه انسان مرده رو هضم نمیکنه.(وحشت زده به خود می پیچد و درد میکشد.) موجودات پلید دوروبرمو گرفته ن.اوناهمه چیزموخوردن .فقط مونده که خودمم بخورن .کاش خودمو میخوردن اما همه چیزم باقی میموند. من با همه چیزم هستم نه با خودم .(صدای انفجاری مهیب در دوردست صحنه را می لرزاند.) قرن جنگ پیامبرانه . پیامبرانی که خودشون حضورندارن. هیچ پیامبری برای اثبات خودش وسرکوب پیامبری دیگه نمی جنگه. اما پیروان اونا به هرقیمتی که شده میخوان برتری پیامبر خودشونو ثابت کنن . می پرسن تو کی هستی؟ میگه من پیامبرم اونجا ایستاده. میگن خودت کی هستی؟ میگه پیامبر من بزرگترینه. خودشون هیچی نیستن اما پیامبرشون بهترینه ! انقدر خدا خدا میکنن انگار خدا اسباب بازیه .اون میگفت: هر کی کار خوب بکنه میره بهشت و هر کی کار بد بکنه میره جهنم . حالا پیامبرش هرکی میخواد باشه . ولی اونابجای اینکه خدا رو کشف کنن اونو اختراع کرده ن و حالام دست اختراعشون مونده ن . میبرن و می برن و میکشن.انگار که هیچ خدایی بالا سرشون نیست . بالای سر اونا فقط ابره . یه ابر سیاه و گندیده. ( باریکه ای از نور آبی روی زن می تابد. زن به منشا نور مینگرد.) اصلا دروغه که میگن خدا فقط یه دونه ست. آخه چطور ممکنه خدای من و خدای یه آدمکش رذل یکی باشه !؟ (بلند می غرد .) نه من هیچ وقت خدای قاتل بچه مو پرستش نمیکنم . اون خدا نیست. ناخداست. فقط خدای زمین و آسمون یکیه . چون زمین و آسمون نه بدون هم هستن نه بدون خدا. (باریکه ی نور آبی میرود .) هرجا خدا نیست فقط شیطان هست. هرجا شیطان هست هیچ آدمی نیست . و هر جا آدمی نیست زندگی هم نیست. اما جنگ هست. ویرانی هست. بمب هست. خون و وحشت هست . همه چیز هست فقط زندگی نیست .             

)قطعه عکسی ازجیب درون لباسش بیرون می آورد و تکیه به گوری با حسرت به آن مینگرد.)آه زندگی،چرا با من زندگی نکردی ؟ یعنی الان اگر ببینمت دوباره میتونم بشناسمت ؟ یا که خاک چهره توفرسوده کرده. مگه نگفتم نرو؟ چرا رفتی که دیگه نتونی برگردی ؟ جاییکه تو رفتی دیگه هیچ کس برنگشت . فقط فغان و ماتم برگشت که کاش اونم برنمیگشت. (عکس را درون جیبش می گذارد و بسوی گهواره خیز برمیدارد . با دیدن گهواره ی خالی فریادی جانکاه سر میدهد و بالش کوچک درون آنرا بغل میگیرد . ) آخه چطور دلتون اومد بچه ی منو بکشین ؟ اون فقط 18 ماهش بود . 9 ماهش رو تو شکم من بود که فقط گشنگی بود و تشنگی . ویرونی بود و آوارگی . 9 ماهم بود که دنیا به لبخند معصومانه ش شاد شده بود . لبخندی که گاه بوی ترس میداد ولی اون مخفی ش میکرد. نگرون بود و دم نمیزد .پدرش هنوز رو شو ندیده بود. هر دو منتظر بودیم برگرده از جایی که نه اون میدونست کجاست نه من . گفتن مرده . با هزاران کسی که زنده زنده دهنشون پر از خاک وخون شد.(ناگهان برمیخیزد و بطرف یکی از گورها میرود .) اما نه ، اون تا بچه شو نبینه نمی میره .نمیتونه بمیره . نه ، مردن کار اون نیست . کار هیچ کس نیست . (بطرف گهواره میرود.) گفت میخوام مرد بشم مادر . برم دنبال بابام . یا اونو میارم پیش تو . یا تو رو میبرم پیش اون . گفتم بچه بمون پسر، اونا مردا رو میکشن . و اون بچه بود که گلوش سوخت . هنوز معنی سوختنم نمیدونست .معصوم ترین موجودات بچه ها هستن . حالا بچه ی هر حیوونی که باشن. حتی بچه گرگام معصوم و پاکن .اونا همشون دیوونه ن و تا وقتی بزرگ میشن از این دیوونگی لذت میبرن. بزرگترا نمیتونن مثل اونا دیوونگی کنن . اونا وقتی دیوونه میشن نیم تنه ای ازحقارتن . تندیس شکسته ای از بیرحمین. به آدمای کوچیکتراونقدرتوهین میکنن تا به مجسمه ای از لجن تبدیلشون کنن. وقتی از برادری حرف میزنن یه تابلوی گچی فروریخته ازعدالتن . کلاغ نوکشون بزنه ازهم میپاشن . مثل یه نقاشی کهنه ی عصرسنگ ، رو دیوار سنگی یه غار دم کرده ی سنگی ، با حیوونای سنگزده ی وحشی ، میخورن و میخوابن . اونا بیرحم و بی مغزن .بیرحم مثل سنگ ، بی مغز مثل خود سنگ . اونا با سنگ از سنگ تراشیده شدن . مثل دیوارروی دیوار حک شده ن. اونا مرده و بوی تعفن تن سنگینشون سالهاست ذهن مردمو تخمیرمیکنه . اون میگفت: هر انسانی که تفنگ به دست بگیره ، قدرت فکرکردنو ازدست میده .هروقت هدف کشتن باشه ، دیگه نیازی به تفکرنیست.  هر دوستی که تفنگ برداره ، دشمنشو خوشحال کرده و اگه زمین بذارتش  نگرونش کرده . ولی ما اونو نگرون نکردیم . بهش فرصت دادیم نابودمون کنه . اون به همه شلیک میکنه . به بچه هایی که هنوز پستونک تو دهنشونه . به زنایی که رو شو نو آفتاب ندیده . به پیرمردا و پیرزنایی که یه عمرزندگی کردن تا پیرشدن .اون خونخواره. بهش فشاربیارن ، به خدا هم شلیک میکنه. اون به بچه ی منم شلیک کرد . گلوله ش پراز گازی بود که سینه ی بچه  مو آتیش زد . اگه باباش برگرده چی بهش بگم ؟ بگم گلوی کوچیکش تو فشار یه دود سمی سوخت ؟ بگم گمش کردم ؟ بگم اونوگذاشتم و فرار کردم ؟ ولی من هرگز فرارنکردم . میخواستم نجاتش بدم . اون بچه بود. تنهایی نمیتونست برای خودش کاری بکنه. اونقدر گریه میکرد تا که بمیره . چرا اینطور شد خدا ؟ مگه من چیکار کرده بودم ؟ اون میگفت: کسی که به زندگی نکبت تن میده ، به اندازه ی کسی که زندگی نکبت رو برای دیگرون تحمیل میکنه ، مقصره . ولی بچه ی من هیچی ازاینا نمیدونست. اون میخواست بزرگ بشه . رو زمینمون گندم بکاره وتو آسمونمون آفتاب . دوش به دوش باباش آب حیاتو به خونمون بیاره . ( با حسرت تغییر لحن می دهد .) باباش هیچوقت به آسایش نرسید . آرزوهای کوچیکی داشت ولی بار روی دوشش خیلی سنگین بود . میگفت خیلی مهمه که یکی تو خونه منتظرت باشه . و من همیشه چشمم به در بود ولی دیگه نیومد . نه وقتی بچه ش به دنیا اومد نه وقتی اونطوری از دنیا ... (آشفته بر میخیزد و در آسمان جستجو می کند .) اون الان روحش سرگردونه . من روح پسرمو نجات میدم . میبرمش پیش باباش. تو این دنیا هیچ چی لذت بخشتراز نجات روح یه انسان نیست . اون میگفت: روح انسانها تو خشکی طعمه ی گرمای زمین میشن. روح اونا به دریا تعلق داره. من خوشحالم . چون آدمایی که ابرن اشکشون هیچوقت خشک نمیشه. و من اونقدر می بارم تا آب همه جا رو فرا بگیره . (صدای بارش شدید باران. ) اونقدر می بارم تا خشکی دریا بشه . انقدر که روح پسرم سیراب بشه. آب وانسان با هم زاده میشن . آب انسان رو پاک میکنه و انسان اونو ناپاک. اون مثل نوره که توی آب میشکنه . ( صدای رعد و برقی سهمگین.) آب چهره ی واقعی همه رو نشون میده . هر کی خودشو دید نجات پیدا میکنه و الا تو گنداب کثیف خودش غرق میشه . من می بارم . انقدر می بارم تا که دیگه هیچ کثافتی باقی نمونه . روی قبر شوهرم باید پر از  گل و بوته بشه . اون وقت حتما بر میگرده .( باران قطع میشود .) اونوقته که منم سینه م پرازشیرمیشه و اون تا هروقت خواست میتونه شیر بخوره . بزرگ بشه و هوای تازه رو به خونه بیاره . مثل پروانه بوی گل بده و من زیباییش رو پرستش کنم . من پروانه رو بعنوان خدا قبول ندارم ولی بعنوان چیزی که منو به خدا نزدیک کنه قبول دارم . بچه ی من مثل یه پروانه توی همین گهواره ی چوبی ، بالهاش سوخت و خاکستر شد و من گمش کردم . اگه بالهاش نسوخته بود غمم نبود . میپرید و میرفت باباشو پیدا میکرد . بعد باباش با خیال راحت میمرد . ( نور میرود . فقط تاریکی .) منم دیگه شبا توی تاریکی نمی نشستم . وحشتناکتر از آدمی که توی تاریکی تک و تنها نشسته ، خود اون آدمه . دیگه نمیخوام از خودم وحشت کنم . تا کی سایه مو به شکل بمبی ببینم که به سمتم هدف گرفته شده؟ این انتظار لعنتی مرگ داره منومیکشه . متنفرم از این فردایی که انگار هیچوقت قرار نیست بیاد . من امروزمو میخوام و دیروزی که امروزمم سیاه کرد . (نورمی آید . هر آن بسوی گوری برآمده یورش میبرد .) بگو قبرت کجاست شوهرم . توی کدوم خاک پاک ناپاک شده ی این سرزمین پاک دفن شدی ؟ تو که گندم نبودی ، کی تو رو زنده زنده در خاک کرد ؟ پسرتو آوردم . چشماش به درشتی چشمای درشته توه . تا نبینیش بزرگ نمیشه . اون زیر سایه ی تو قد میکشه . سایه ت مثل آفتاب تن ما رو گرم میکنه . بگو کجایی . هر روز جمعه میام پیشت. اونقدر برات حرف میزنم که بخواب بری . و توی خواب قشنگت ، پسرتو ببینی که داره با گنجشک ها غذا میخوره . آه اگه این جمعه نبود هیچی نبود. من همه ی جمعه ها منتظرم تا خوابتو ببینم که داری خواب خوشبختی بچه تو میبینی . شایدم پسرمون پیش تو باشه. تو که هیچی نمیگی. همیشه کم حرف بودی. ولی الان وقتش نیست . با من حرف بزن . دارم میترکم از بی کسی . اگه پسرمون پیش توه محکم بغلش بگیر. براش زوده که از تاریکی بترسه . زوده که تنها و بی کس تو قعر زمین بمونه . نذار چشمای قشنگش تو رطوبت خاک بپوسه . بهش بگو من حالم خوبه. بگو وقتی افتاد چرا صدام نکرد ؟ باید داد میزد مامان من اینجام ، من اینجام .من برمیگشتم و با خودم میبردمش . چرا گذاشت اونطوری تک و تنها بمیره ؟ مگه من گناهم چی بود که اونطوری خرد شدم ؟ حتما اونقدر از پشت سر نیگام کرده تا که تو دود وغبارناپدید بشم. بعد صبر کرده بلکه برم دنبالش. آره من رفتم ولی دیرشده بود. اون دیگه نبود . چشماش بود ولی خودش نبود. آه اونموقع چقدر سرد م شد. صدای بهم خوردن دندونامو میشنیدم . انگار چله ی زمستون بود . ( بو میکشد .) بوی نفت میاد . (با نیشخند. ) این بوی عطر زمینه ! چقدر تنده ! شاید آدمان که دارن زیر خاک تبدیل به نفت میشن . یه وقتی آرزومون این بود که نفت زیاد بشه و زمستونا از سرما نلرزیم .انگار آرزومون داره برآورده میشه . (ضجه میزند.) من تو زمستون امسال ، تن شوهر و بچه ی 9 ماهمو میسوزونم و گرم میشم . نفت بخاری من و هزاران زن و مرد دیگه تو این دیار باروت خورده از گوشت و خون عزیزامون جوشیده . اونا تن خواهر و برادرامونو میدن که بسوزونیم و از آتیشش واسه جسم بیمارمون غذا درست کنیم . آره این بوی نفت نیست . بوی تن شوهرمه. بوی تن بچه مه. من بوی اونارو خوب میشناسم . اونا از گوشت و خون منن .مگه میشه نشناسمشون ؟ (عکس شوهرش را از جیبش بیرون می آورد و نگاهش میکند .) اونا با من شروع کردن ولی با من تمومش نکردن . یه دستی اونارو به دنیایی برد که فرسنگها از من دوره . زمین داره بالا میاره . من صدای تهوع اونو میشنوم . اون خسته ست از این همه مرگ نابهنگام . داره میمیره با هزاران انسانی که توش مردن . تموم تنش تیکه تیکه شده از بس تیر و ترکش خورده. دود سوختن خاک و آدم و سنگ هواشو به گند کشیده. آه، کاش خیلی قدیما بدنیا میومدیم . وقتی هنوز هیچ هواپیمای کریهی نبود که از پدری سنگدل بمبی نامشروع رو حامله بشه .سماور میجوشید و من چایی رو دم میکردم. سفره رو مینداختم تا مردم بیاد. باهاش چایی میخوردم و میخندیدم به روزگاری که اون هنوز پسری جوون بود و من دختری تازه رسیده میون باغ بزرگی که فقط سیب سرخ داشت. وقتی بچه مون از صدای بلند خنده هامون بیدارمیشد، هر دومون به سمتش میدویدیم . من می بوسیدمش واون می بوییدش. اونا تو حیاط خونه مون بازی میکردن و من غرق نگاهشون، به موجودی دیگه فکر میکردم که داشت تو وجودم می جنبید و قلقلکم میداد. آخ که من چه دنیایی میخواستم و چه دنیایی برام ساختن ! خدا بهمون چی داد و ما از اون چی ساختیم ! (با حسرت به گهواره ی خالی مینگرد.) یه گلی داشتم که باد بردش. کاش منم میبرد. رفتن بهتر ازموندن تو این دیار بی کسیه. اگه زنده بود الان 9 سالش بود. دفتر وکتاب مدرسه ش همیشه تو خونه پخش و پلا بود . وقتی مدرسه میرفت یه سیب سرخ تو کیفش میذاشتم تا کیف و کتاباش همیشه بوی خوش سیب بدن و دهنش پرازعطربهار بشه. اگه تو کلاس شیطونی میکرد،مبصراسمشورو تخته سیاه مینوشت ومعلمش که میدید همه چیزش بوی سیب سرخ میده ، دستی به سرش میکشید ومیگفت: کسی که بوی سیب بده ، باید مثل سیبم یه میوه ی بهشتی باشه. اما اون نمیخواست حالا حالاها اسمش از تخته سیاه روزگار پاک بشه. نمیخواست مثل گچی که باهاش رو تخته مینویسن ، تبدیل به غبار بشه. هنوز تو کلاس کوچیک زندگی ، چیزی یاد نگرفته بود. تخته سیاه قبله ی هر کلاسه ، ولی کاش سیاه نبود که به بخت سیاه من سیاه بخت گره بخوره و تو کلاس ویرون مدرسه ی زندگیم تا ابد محکوم به دیدن نیمکت هایی بشم که هیچ بچه ای نیست روشون بشینه و درس عشق و آزادی رو از حفظ بخونه. اون میگفت: معلم پیش از اینکه به بچه ها یاد بده از اونا یاد میگیره . که چطور پوچی دنیا رو به خنده ای کوتاه بگیره و توپ چرمی زندگی رو به سوی آسمون آبی شوتش کنه. اما کجان اون بچه های سبزه رویی که تو راه مدرسه انقدر سرود بارون بخونن تا که بارون بباره و زشتی رو از رو دنیا بشوره؟ پسرک قشنگم، توبزرگ نشده رفتی. بعد از پدرت تومرد خونه م بودی ولی رفتی . خونه تو گم کردی اما مطمئنم هنوز فراموشش نکردی .هیچ آدمی نمیتونه خونه شو فراموش کنه . واسه همینه که دائم تو فکر بهشته. چه تو این دنیا، چه تو اون دنیا . اصلا بهشت و جهنم تو همین دنیان .اونایی که ایمان دارن تو بهشت و اونایی که ایمان ندارن تو جهنمشن. اینم اون میگفت . گفتم داری کفر میگی . گفت: کفر فقط یه حقه ست . مسیر کفرم اگه تا آخر بری به حقیقت میرسی .

خدایا ایمان بده . انقدر بده که دنیا همه جاش بهشت بشه . من دیگه تحمل جهنمشو ندارم . هیچ کس تنهایی نمیتونه تحمل این جهنم سوزناکو بکنه. و من تنهام با غمی که سالهاست رو شونه هام سرود ویرونی میخونه . نمی دونم دنبال خودم میگردم یا دنبال اون . شاید اونم الان دنبال من میگرده . آره ، شاید من گم شدم و خبر ندارم . اون داره دربدر دنبالم میگرده . باید زودتر فکرشو میکردم . (با هیجان برمیخیزد و به این سو و آنسو میرود و فریاد میزند .) آهای من اینجام ... من اینجام ... آهای کسی که منو گم کردی، بیا و پیدام کن وخلاصم کن.(مدتی سکوت می کند . هیچ صدایی نمی شنود.) کسی نیست که دنبال من بگرده؟ یکی که چشماش درشته. من سالهاست اینجام. سالهاست دارم دور خودم میچرخم .(به گهواره ی خالی مینگرد و بغض میکند.) بچه تو آوردم ببینی . اون چشماش مثل چشمای تو درشته . آهای ما اینجائیم . صدامونو میشنوی ؟ پسرت تا تو رو نبینه بزرگ نمیشه. مرد نمیشه. بیا تا قد بکشه. بیا تا از بند و بساط این گهواره ی چوبی خلاص بشه. شونه هام پینه بستن ازبس شهربه شهرحملش کرده م ودنبال تو گشتم . یا تو بایست من بیام پیدات کنم یا من همینجا میمونم تا تو بیای پیدام کنی.(با صدای فروخورده و دردمند.) آهای من اینجام. باور کن دیگه نای راه رفتن ندارم . میخوام بمیرم. بیا تا پسرتو بهت بدم و برم. من دیگه این زندگی جهنمی رو نمیخوام. بیا و پیدام کن .آهای . آهای .

(دیگر صدایش به زحمت شنیده میشود . بسوی گورها میرود .) تو کدوم یک از این قبرهایی ؟ پسرتو آوردم. میشنوی؟ پسرت. 9ساله دارم گهواره شو به دوش میکشم . تا پیدات نکنم از این بی مرگی خلاص نمیشم. توباید بچه تو ببینی.این آرزوی بزرگی برای من نیست .من فقط میخوام شوهرم بچه شو ببینه،همین ! آخه کجای این آرزو بزرگه ؟ اون 9ماهشه. شیرین تر از هرلحظه ای که بخوای . خنده ی رو لبش مثل قند شیرینه. تنهایی به دنیاش اوردم. نه مادری بود نه خواهری. تو هم نبودی. همیشه بودی ولی اونروز نبودی. رفته بودی که بیای ولی ... ولی توهیچوقت دروغگونبودی. قراربود اگه دختربشه اسمشو بذاریم نیشتمان. گفتی نیشتمان و کردستان بهم میان. تو کردستان، اونم نیشتمان. ولی واسه پسر شدنش اسمی نذاشتی. شاید دنبال یه اسم بزرگ میگشتی. یه اسم خیلی بزرگ. به بزرگی خودت ومن. دو ماهش شد نیومدی . پنج ماهش شد نیومدی.9 ماهش شد نیومدی. بوی مرگت ازمیون مرگ هزاران نفسی که طعمه ی خاک شدن میومد. ولی آخه چطور ممکنه ؟ چطور دلت اومد هنوز روی پسرتو ندیده بری و دیگه نیای ؟ مگه مردن به همین راحتیه ؟ قسم خوردم تا نیای روش اسم نذارم.همه گفتن مردی و من گفتم نمردی. انقدردعا کردم که برگردی تا خودم خود دعا شدم. گاهی حس میکنم سرکارم. حال بدی بهم دست میده. همش دعا ،دعا،دعا. پس چرا هیچ اتفاقی نمی افته؟ از وقتی یادم میاد این دنیا همین شکلی بوده . با اینکه خیلیا مرتب دعا کردن که اینطوری نباشه. یعنی به خدام نمیشه اعتماد کرد ؟! گاهی به سرم میزنه برم خودمو گم و گور کنم. بزنم به یه عالم دیگه و دیگه هیچ کسو، حتی خدا رو نشناسم. ولی نمیشه.هرجا میری یه آسمونی هست که بخوای نخوای باید نیگاش کنی. تا نیگاشم میکنی خدا رو میبینی که به ناچار باید دعاش کنی . ای خدا پس کی میخوای کاری بکنی؟ کی میخوای دوباره خونه های ما رو بسازی؟ خونه ی خودت آباده وخونه های ما رو فراموش کردی. (لبخندی تلخ میزند.) هر کی به فکر خونه ی خودشه. حتی بچه هام وقتی کار دستی میسازن اغلب خونه های کاغذی درست میکنن . حتی اونام دغدغه ی اصلی شون خونه ست. بدترین خونه های کاغذی مال بچه هائیه که خونه ندارن. اونا به اتاقکی محقر با خشت و گل قانعن. حتی توهم به خونه فکر کردی . برای همینم زیباترین وساده ترین خونه ی دنیا رو برای خودت ساختی. به مام فرصتی بده. مام بنده هاتیم . خونه میخوایم. یه چیزی که توش احساس امنیت بکنیم. که با هر صدایی رو سرمون خراب نشه. یه چیزی که در و دیوارش دیگه بوی باروت و گلوله نده. اینجا رو ما ساختیم . حالا چرا خودمون محکوم به آوارگی و غربتیم ؟ مثل کارگرا برای همه خونه ساختیم و خودمون بی سر پناه موندیم. دنیا رو همین کارگرا با عرق پیشونی و قطره قطره خون بچه هاشون میسازن تا گردن کلفتا توش عرق مستی شونو بریزن و بچه هاشونو فربه کنن. ولی دنیا تا آخر اینجور نمیمونه. یه روزی همین کارگرا دنیا رو، روسرهمه ی این مفت خورای لعنتی خراب میکنن . اونا خوب میدونن چیزی رو که خودشون ساختن چطوری خراب کنن. فقرا به فقرا کمک میکنن اما پولدارای خائن فقط بلدن همدیگه رو تیکه پاره کنن. خیلی هاشون قبل از اینکه ریشه شون کنده بشه ، خودشون ریشه خودشونو میکنن . آه چه روزیه اون روز! همه میمیرن و فقط خورشید میمونه. ماهم میمونه و با ستاره ها به روی زمین نورمیپاشه. (صدای کودک فرضی را از داخل گهواره می شنود.) ها، دوباره گشنه ت شد پسرکم؟( سینه اش را روی دهان او میگذارد .) دیگه داریم میرسیم. گندمام رسیدن. بوی عطرعلفا، شوق بازی کردنوتو دل بچه ها بیدارمیکنه. توهم دیگه باید پا بشی. باید راه بری. اینطوری بابات خیلی خوشحال میشه. وقتی دیدیش بروبطرفش. خودتو بنداز بغلشوماچش کن. چی؟ یادت رفته اون چه شکلیه؟ عکسشو که بهت نشون دادم. (عکس رااز درون جیبش بیرون می آورد وبه کودک فرضی نشان میدهد .) اینه هاش، ببین. چه قد رعنایی داره! چشماشم مثل چشمای خودت درشته. تنش آب چشمه ی زمینه.اون توبهاردنیا اومد. توزمستونم گم شد. فکرنکنی مرده. نه اون تا تورونبینه نمی میره . حتی اگر پیر پیر بشه. بزرگترین نقطه ضعف پدرومادرا بچه هان.اونا بخاطر بچه هاشون حتی اگرلازم بشه نمی میرن. بعد ازمرگم روحشون دائم مراقب اوناست.امروز شاید روز بدی باشه ولی فردا روز گرم خداست. حتی اگه همه هم بمیرن خدا نمی میره. اون میمونه تا روزاشو گرم وگرمترکنه. منم امیدم به همینه که فردا هنوزامیدی به فرداها باشه. پرنده های زیبا آشیونه های زیبایی دارن و بهشت پراز قشنگیه. و پر از پرنده های قشنگی که عمرشون ابدیه . شاید اونا برای کشتن آدمای خوبی باشن اما ما برای مردن آدمای بدی هستیم. نمی میریم حتی اگه سالهای سال ما رو بکشن. این سرزمین مال ماست، کسی نمیتونه لباس ما رواز تنمون در بیاره. ما همرنگ اونیم. می افتیم اما دوباره بلند میشیم. آره، تو نگرون نباش. شیرتو بخور که عین شیربشی. چی، شیرم خشک شده؟ ولی برای تو یه کم دیگه باید باشه. بمک پسرم. بیشتر بمک. اون کم آب شده اما بی آب نشده. ( سینه اش راازدهان کودک فرضی جدا میکند.) با بمب زدن چشمه ها مونو خشکوندن. اما تو دل این کوهها یه دریا آب میجوشه. کوهها رو نمیشه با بمب خراب کرد. کوهها هر بمبی رو مثل قطره ای آب می بلعن. من مکث میکنم تا دنیا خراب بشه. آره ، من این کار رو میکنم. اونوقت مرده ها مثل جوونه ی گندم از دل خاک بیرون میان و رشد میکنن. یه دونه گندم صدها دونه گندم میشه. دیگه هیچ کس گشنه نمیمونه . اونموقع قانونم دیگه معتبر میشه. شوهرمن اگه بدونه بچه ش گرسنه مونده مرگش هزار مرگ میشه. ( میخندد.) بچه بودم . نه ، از تو خیلی بزرگتر بودم .

 یه روز صبح که با بابام از خونه اومدم بیرون، دیدم همه ی درودیوارای محله مو نو عکس آدمای جور وا جور چسبوندن .

 گفتم وای بابا ، دیشب چقدر آدم مرده ن !

 بابام خندید و گفت : اونا نمردن دخترم . اونا نامزدای انتخاباتن .

 گفتم : فکر کردم مرده ن !

 گفت: شایدم مرده باشن ولی ما بهشون رای میدیم. واگه حتی یه نفرازاونا زنده باشه،ما هیچوقت نمی میریم. وقتی داشت جون میداد چشماش به سقف خونه دوخته شده بود. انگارمیدونست اون سقف یه روزی رو سرمام خراب میشه. اون با ترس و نگرونی مرد و ما با وحشت واضطراب بزرگ شدیم. امنیت تنها چیزیه که هیچوقت بودنش احساس نمیشه. اما نبودش یه کابوس بزرگه. من اگه میدونستم امنیت بزرگ کردن بچه مو ندارم هرگز اونو بدنیا نمی اوردم  که حالا اینطوری توسایه ی مرگش آب بشم .

اون میگفت: ما حق نداریم هیچ زندگیی رواز هیچ موجودی بگیریم. چون هرموجودی فقط یه بارشانس زندگی کردنو داره. ولی اونا نذاشتن که قد بکشه. نذاشتن ببینم که اون از بلند کردن یه سنگ کوچیک عاجزه ولی یه هندونه ی بزرگو به سختی بغل میکنه ومیاره تا براش قاچ کنم. اداها وحرف زدنای یه بچه ی کوچولو فقط برای پدر ومادرش جالب و خنده دارن ولی پدر مادرا اینونمیدونن و هر جا یه عده رو میبینن اون ادا واطوار روبا آب وتاب براشون تعریف میکنن. اونا نذاشتن من شیرینی داشتن یه بچه ی شیرین زبونو بچشم وهرجا میرم سر مردمو باهاش درد بیارم. صد تا درد بهم سنجاق کردن که ازیکی خلاص نشده، دیگری سراغم میاد .

آه همسرم ! مثل تابستون سرخم برای تو. مثل سیب رسیده م برای تو. کجایی که سیب سرخت رو سرمابرد؟ باد پاییز بهش خورد و برف زمستون روش بارید. میگفتی هیچوقت نباید رو سر بچه مون داد بکشیم چون اونم یاد میگیره با صدای بلند جوابمونوبده. پس کجایی که بچه تو بغل کنی و با اون صدای دلنشینت بهش درس زندگی بدی؟ درس آزاد زیستن وعاشق بودنو . حتی حیوونام اصلی ترین اندیشه شون مفهوم آزادیه، چه برسه به انسان که همه ی وجودش ، خدای آزادیه. چرا اونا تو رو بخاطر فریاد آزادیت زنده به گورکردن؟ فکرمیکنن تو دیگه هرگز بیدار نمیشی؟ دیگه تا ابد مردی؟ وقتی دوباره بیدار بشی واینبار قدرت دست تو باشه اونا چیکار میکنن؟ به کی پناه میبرن؟ به خدایی که قبول نداشتن؟ به قانونی که به ریشش میخندیدن؟ آدما شبیه خداشونن. هرچی خداشون بزرگترباشه خودشونم بزرگترن.اونا آدمای کوچیکی ان که هیچ خدای بزرگی ندارن. همه ش قول شرف میدن اما به دروغ. این خصلت آدمای بده. همیشه به چیزی قسم میخورن که ندارن. ولی تو قسمت من بودم که داشتی. بچه ای بود که منتظرش بودی. به یاد شیرین ترین حادثه که گوشه ی دلم پرپر میزنه، شاخه گلی برات آوردم شاید کنج دل غمگینه ت بشینه. چرا بیدار نمیشی ببینیش؟ اون سالهاست به امید دیدنت به خواب نرفته . الان دیگه خیلی خوابش میاد. اگه بخوابه دیگه بیدار نمی شه . بیدار شو تا بیداره ببینش. شاید تو خواب دیگه نه تو اونو بشناسی نه اون تو رو. ودو تایی تون منم از یاد ببرین . من بدون شماها چیکار کنم ؟ به مردم بگم که دارم دنبال کی میگردم ؟ منو رها نکنین. من از شما دردمندترم. خیلی خسته م براتون. (می گرید.) توی این قبر تاریک وسردم، ای همه ی آفتاب، بازهم به امید برگشتنت گرم میشم. گرم میشم تا برگردی. ( سکوتی طولانی . برمیخیزد و بسوی گوری میرود. با دست سعی میکند خاک روی آنرا کنار بزند تا بلکه جنازه ی درون آنرا شناسایی کند. اما بعد از کمی کندن ، منصرف میشود و وحشتزده به گور تکیه میدهد.)  اگه اون نباشه چی؟ چی بهش بگم ؟ بگم منو ببخش تو نبودی؟ جواب زن و بچه شو چی بدم؟ بگم فکر کردم شوهرمنه ؟ ولی اگه اون بود! اونموقع باید چیکارکنم ؟ نه میتونم ببرمش، نه میتونم ترکش کنم. ( به گور نگاهی دقیق میکند و آنرا وجب میکند.) نه اون نیست. اون سه وجب ازاین بلندتربود. آره مطمئنم اون نیست. خودم هرروزوجبش میکردم. تو محله هیشکی شوهرش به بلند بالایی مرد من نبود. همه بهم حسودیشون میشد. اون تو این قبرجاش نمیشه . اون تو هیچ قبری نمیره. نه اینکه از تاریکی بترسه ، نه، اون مرد زندگی بود نه مرگ. هیچ دستی نمیتونست اونوخاک کنه. وقتی بود همه چیز بود و وقتی نبود هیچ چیز نبود .

من ازانتظارخسته نمیشم.میدونم که بالاخره میای. توبرمرگ پیروزمیشی. بخاطر من و بخاطر پسرت خاک رو به آسمون میپاشی وبیرون میای. ولی اگه بیاد... اگه بیاد وبگه کوبچه م ... ولی من مقصر نیستم . فقط زنده موندم که بدتر بمیرم! دارم تاوانش رو مثل یه مرده پس میدم . من منتظر برگشتنت بودم. روزها چشمم به دربود تا اینکه اون روزشوم مثل یه ابرتیره رو سر شهرچمبره زد. ( صدای بلند پرواز چند هواپیمای جنگی) چند هواپیما توآسمون ظاهر شدن . صداشون مثل خوره مغزآدمو میخورد. هیچ فریادی نبود. همه ی چشمها رو به آسمون بودن . اون تو گهواره ش خوابیده بود. رفته م وباکف دستم سفت گوشاشوگرفتم که صدای بلند هواپیماها بیدارش نکنه.( صدای انفجار بمب.) صدای انفجار یه بمب خونه رولرزوند. هواپیماها رفتن. دیگه هیچ صدایی نبود. انگار مردمو مرگ خاموش گرفته بود. ( صدای نامفهوم شیون و زاری مردمی که در گریزند .) ولی فریادها آروم آروم بلند شد. نمیشنیدم چی میگفتن. گفتم شاید کسی کشته شده. دویدم توکوچه. مردمو دیدم که پا برهنه دارن میدون . مردا وزنا وبچه ها. گفتم چی شده ؟ گفتن شیمیایی زدن. برین به سمت بلندی والاهمه مون میمیریم . خشکم زد. رفته م سراغ شیر آب. انگار که آتیش خورده باشم یه سطل آب ریخته م رو سرم . ولی خاموش نشدم وبیشترسوختم. دویدم تواتاق.اومدم بچه روازتوگهواره درش بیارم ولی فکری به سرم زد. گهواره رو آوردمش بیرون. ملافه ی روشو برداشتم دیدم بیدارشده و با اون چشمای درشتش داره نیگام میکنه. زد زیرگریه. ملافه روخیس کردمودوباره انداختم روش . بعد روی شونه م سوارش کردم و رفتم توکوچه. تو کوچه دیگه هیشکی نبود. همه رفته بودن . از دور صدای مرگ می آومد. آسمون کدربود واون هنوزداشت گریه میکرد. گهواره رو گذاشتم زمین و پستونک دور گردنشو گذاشتم تودهنش . گشنه ش بود ولی مجالی نبود شیرش بدم. دوباره اونو گذاشتم رو شونه م وهراسون دویدم. خیلی دویده بودم که فهمیدم کفش پام نیست و پاهام غرق خونن . ولی هیچ دردی احساس نمیکردم. از خستگی خیس عرق بودم . دیدم مردم دارن به سمت تپه ی پشت شهرمیدون. ایستادم ویه نگاهی به پشت سرم انداختم . شهر پربودازصدای فغان وخفقان . دورترچند نفری رودیدم که نقش خاک شدن. دوباره وحشت زده شروع به دویدن کردم . رسیدم به مردم . همه با هم میدویدیم. از نفس افتاده بودیم ولی موندنمون مرگ رو برامون رقم میزد. گریه ی بلند زنا و بچه ها منم به گریه انداخت. گریه میکردیم ومیدویدیم . نمیدونم چطوری ولی به خودم که اومدم دیدم بالای تپه م. از اونجا همه ی شهر دیده میشد. انگار که غبار مرگ روی اون ریخته بودن. مردم روی تپه ایستاده بودن و شیون کنون به شهر چشم دوخته بودن . چه عزیزایی رو میون دود و مرگ جا گذاشته بودن ! مردا تو سرشون میزدن و زنا صورتشونو ناخن میکشیدن. یهو یادم اومد که بچه م گشنه شه.  گهواره رو گذاشتم زمین. سبک تر شده بود. ملافه رو کنار زدم ولی ... ولی ... (فریادی جانکاه سر میدهد .) بچه م نبود. بچه ی من تو گهواره ش نبود. دنیا رو سرم خراب شد. آب بدنم همه ش خشک شد. داشتم خفه میشدم . سراسیمه و جیغ زنان دویدم پایین. بچه ی من از گهواره ش پایین افتاده بود و میون اون همه گاز سمی داشت جون میکند. گلوش می سوخت و خون استفراغ میکرد . مردم گرفتنم . التماس کردم که ولم کنن برم. به دستو پاشون افتادم که بذارن برم . انگشتاشونو با دندونام غرق خون کردم اما ولم نکردن. با من گریه میکردن و ضجه میزدن . گفتن دیگه مرده . اگه بری تو هم میمیری و من چیزی جز این نمیخواستم. (فریاد میکشد .) با تمام وجودم فریاد کشیدم ولی رهام نکردن. زانوهامو دیگه حس نمیکردم . افتادم ودیگه چشمام چیزی روندیدن. دنیای من درست همون موقع بود که به کلی مرد. ضجه زدم ،حالا جواب باباشو چی بدم ؟ و دیگه هیچی نفهمیدم . نمیدونم چقدرگذشت. شاید چند ساعت ، شاید یه روز، شایدم چند سال. بهوش که اومدم شهر دیگه غباری روش نبود. مردم داشتن از تپه پایین میرفتن. پای راه رفتن نداشتن اما گریون راه شهر رو پیش گرفته بودن. از کابوس عمیقی پا شدم. تو سرم صداهایی بود که تا اونروز هرگز نبود .

 بطرف گهواره خیز برداشتم. شاید فقط خواب دیده بودم . ولی نه ، بچه م تو گهواره ش نبود . کاش زندگی همه ش خواب بود! همه ش خواب! ازتپه سرازیر شدم پایین. پاهام دست خودم نبودن. بی اراده زانوهام خم و راست میشدن وهرچند قدم یکبار زمین میخوردم ودوباره پا میشدم . به کوچه های شهر که رسیدم فکر کردم فقط منم که نمرده م . همه نقش زمین بودن . خودمو بالا آوردم و استفراغ کردم . گیج و هراسون از همون راهی که بسوی تپه دویده بودم ، به طرف خونه راه افتادم . یعنی بچه ی منم مثل این ... نه اون حتما زنده مونده . یکی بغلش کرده و نجاتش داده . یکی حتما اونو دیده. (اطراف را در پی کودکش جستجو میکند.) من کور بودم و ندیدم. مردم که همه کور نیستن.( خشکش میزندوبه زانو می افتد. کودک فرضی رااز دور میبیند.) اون بچه ی من بود. از دورشناختمش. وسط کوچه تنها و بی کس افتاده بود. باز نمیدونم چطوری ولی دویدم طرفش. آروم بغلش کردم. چشماش دیگه پلک نمیزدن. پستونک هنوز تو دهنش بود. یعنی اون مرده بود؟ کی بچه ی منو ازم گرفت؟ کی جیگرمو سوزوند؟ کی باباشو از دیدن اون محروم کرد ؟

آه عزیزکم! مرگ تواز مرگ باباتم سخت تر بود. خیلی گریه کردی تا مردی؟ دهنمو گذاشتم رو دهنش و تموم وجودمو توش دمیدم. اما نه. اون به خواب ابدی رفته بود. وکاش و صد کاش که زندگی فقط خواب بود. ویرونی بود، مرگ بود، عذاب بود، ولی همه ش خواب بود. اون دیگه هیچوقت گشنه ش نمیشد که من بهش شیربدم. قبل از مرگ گشنه ش بود ولی من فرصت نکردم شیرش بدم. اون تشنه و گشنه جسمشو به خاک تسلیم کرد. راه افتادم به سمت خونه .  شاید بوی باباشو میشنید و بیدار میشد. ولی اون دیگه هرگز بیدارنشد. (ضجه میزند.) آه ای خدا ! وقتی بچه ی بی گناه من داشت جون میکند تو کجا بودی ؟ چرا کمکش نکردی ؟ چطور تونستی جون کندن یه بچه ی یتیم رو ببینی وخاموش بشینی؟ چطورتونستی ؟ چطور تونستی ؟ (آرامتر میشود.) کنار قبر پدرم خاکش کردم . یه قبر کوچولوی خیلی قشنگ. اگه بزرگتر بود منم تا ابدهمونجا پیشش میخوابیدم. خیلی خوابم می اومد. اونقدرکه برای همیشه بخوابم. (ناگهان تغییر لحن میدهد.) ولی اون نمرده بود. نه نمرده بود. من صدای خنده هاشو میشنیدم.اون توگهواره ش بود.شادابترازهمیشه.خوشرنگترازهمه ی گلای دنیا. باید میدیدیش. گهواره رو روی شونه م انداخته م و اومده م دنبال تو. باید پیدات کنم واونو نشونت بدم ، بعد اگه خواست بمیره بذار بمیره. و الان 9 ساله که من این گهواره رو به دوش میکشم. هنوزم بوی اونو میده. هنوز صدای خنده هاشواز داخل این گهواره میشنوم. وقتی خوابش می اومد به چشمام زل میزد که یعنی بخوابونم و من براش لالایی میخوندم تاکه آروم آروم چشماشو می بست ومن تا صبح به امید اومدن تو چشمام بازمیموند. و آخرش با همون چشمای باز به خواب میرفتم . میخوندم و بخواب میرفتم . (میخواند و گهواره را تکان میدهد.)

اتل متل توتوله ، گاو بابا چه جوره ؟ اتل متل قناری ، جای خدامون خالی ، تپش تپش تو خونه، سرخه عزیز خونه ، تنم همش سکوته ، این غربت گلومه ، دهن دهن ترونه ، میمونه روی گونه ، حسود کور بی دل ، همینشم به زوره ، نمک نمک گلوله ، به روی زخم جونه ، ندای آخر من ، همین نفس کلومه ، دارم میام به خونه ، کیه باهام بخونه ، قصه ی آب و دونه ، غصه ی درد و کینه ؟  خوابیدی گلکم ؟ چیه ؟ دیگه مثل اونروزا خوابت نمیبره . نکنه دیگه از اومدنش ناامید شدی. تو باید بخوابی شاید اون بخوابت بیاد. اون ندای بچه ی کوچولوشو بی جواب نمیذاره. تو بخشی از وجود اونی. اون بی تو خیلی دووم نمیاره. خدایا بهش صبر بده . بهش ایمان بده .هر چیزی رو که امیدوارش میکنه بهش بده. از هر چی خودت داری نصفشو به اون بده. توبچه نیستی ولی اون بچه ست. ضعیفه.دلش نازکه. تو خدایی. کد خدایی. انقدر بالایی که بوی هیچ گاز کشنده ای بهت نمیرسه. روی دنیا آب بپاش شاید آتیش این جنگ تو در تو خاموش بشه . آدما دارن جزغاله میشن. به باد بگو بوزه تا بوی سمی این بمبهای لعنتی رو با خودش ببره به جایی که هیچ موجود زنده ای توهواش تنفس نمیکنه. به برف بگو بباره تا سیاهی تموم بشه. به کوههات بگو نعره شونو مثل یه آتشفشان پرغروربریزن بیرون تادل زمین خنک بشه. اگه جلوی این دنیای دیوونه رو نگیری همه روزیرخودش له میکنه. ارزش جون یه انسان بالاتر از تموم خونه ها و ماشینای روی زمینه . چون خونه ها و ماشینا رو بشر ساخته ولی انسان ساخته ی دست توه. و آفریده های توهمگی با ارزشترازهمه ی ساخته های بشرن. اما بعضیها اینو نفهمیدن . اونا نفهمیدن که رنگ سرخ لبای داغ پسرک من، با ارزشتر ازهمه ی چیزایی بود که تواین دنیا وجود دارن. بخاطر سخیفترین ساخته هاشون آدم میکشن . اونا میتونن هر حیوونی باشن اما انسان نه. مثل یه گرگ و یه کفتارگرسنه. فرق بین انسان و گرگ اینه که یه گرگ هیچوقت انسان نیست اما یه انسان خیلی وقتا گرگه. به حرف دینداره و به عمل بی ایمان. خدا رودرحد یه مجسمه ی کوچیک وسط یه میدون بزرگ قبول داره . وقتی از قانون حرف میزنه بوی فقر و بدبختی هوا رو به گند میکشه. وقتی ازقانون حرف میزنه منظورش مرگ قانونیه. و قانون قبر شوهرمنه . قبر بچه مه. شوهر وبچه ی من تو کتاب حجیم قانون دفن شدن. (به گورهای برآمده اشاره میکند.) اینا همه کتاب قانونن که چال شدن . زنده و گریون. چه چشمها که هنوز منتظر بازگشتشونن. اما اونا دیگه باز نمیشن. دیگه خونده نمیشن. الان یه مشت استخونن که به ابدیت چشم دوختن. کسایی که مثل خدا قاطعن، گرایشی به خدا پرستی ندارن. فکر میکنن خودشون خدا هستن و نامیرا . هر چی بگن درسته و هر چی بخوان همونه. گلوی پسرک معصوم من تو قاطعیت ذهن فاسد اونا آتیش گرفت . تن شوهر من تو نگاه وحشی اونا به سینه ی خاک سپرده شد .آه پسرک قشنگم ! هر جا رفتی و یه ویرونه دیدی بدون اون ویرونه قلب تیکه پاره ی مادرته. آی شوهرم ! هر جا بوی سوختن هوایی رو شنیدی ، بدون اون بوی سوختن تمام هستی منه. شما رفتین و عذاب و مرگ بی مرگش برای من موند. مگه من چقدر تحمل دارم ؟ مگه من آدم نیستم ؟ کسی که چشمای منو بی نور کرد، خدایا به بزرگی خودت کوچیکش کن.اونقدر که دیگه دیده نشه. اونقدر که طعمه ی حشره های حشره خوار بشه. نذار نفسش از جای گرم بلند بشه. برای زجردادنش بی بچه ش نکن اما مثل یخ سردش کن. کاری کن آفتاب هرگز بهش نتابه و تو سرمای تن منجمدش هلاک بشه.

اون میگفت: هرکی خودشوفراموش کنه خدام اونوفراموش میکنه. پس فراموشش کن خدا.حتی تو قیامتم یادی ازش نکن. نکنه بیدارش کنی. بذارتا توهستی توسیاهی قبر سردش آرزوی شعله ی یه چراغ سبز روبکنه. آدما توی تاریکی زاده میشن. روشنایی فقط یه فریبه. مثل فانوسیه که تو دل شب روشن میکنیم تا تاریکی خودشو بهتر نشون بده. واونا از تاریکی زاده شده ن و میدونن که دوباره با مرگ به تاریکی برمیگردن. از نیستی خودشون وحشت دارن واز بازگشت به تاریکی متنفرن. کاری کن ای خدا که مرگ و تاریکی مرگ آفرینان این دنیای سرد و بی احساس به ابدیت گره بخوره و انقدر سیاه بشن که توی تاریکی رنگ شب گم بشن .

اون میگفت: مرگ یه وقفه ست برای تولدی دوباره. آه ، کاش این وقفه هرگز نبود. یا اگه بود، انقدر سخت نبود. چرا فقط من باید شاهد این وقفه باشم ؟چرا من نرفتم که دیگری شاهد وقفه ی مرگ و تولد من باشه ؟ نمیدونم گلهای وجودم خونیین یا رنگشون سرخه.اگه این سرخیه پس درد چه رنگیه؟ اگه این درده پس سرخی چیه؟ چراهمه چیز تو تن من قاطی شده؟ اون زبونی که فرمان نابودی نسل منو صادر کرد، چی به روزم اورد ؟ کی گور اون کسی رو میکنه که گور شوهر نمرده ی منو کند؟ کی صدای اون هواپیمایی رو خفه میکنه که صدای بچه ی 9 ماهه ی منو خفه کرد؟ کی دل اون بی دلی رو خون میکنه که دل هزار دل منوخون کرد؟ میخوام صدام تا ابد شنیده بشه. تا جایی که دیگه هیچ صدایی شنیده نشه. و دیگه هیچ صدایی نیست که بالاتر از صدای من باشه. بالاتر از فریاد خاموش مرد من. بالاترازگریه های کف آلود بچه ی گشنه ی من. نه، دیگه هیچ صدایی توی این دنیا به بلندی فریاد رهایی ملت من نیست. این صدای بلند رویش چمنزارهای سرزمین منه. وقت رستاخیز همه ی مرده هائیه که تو حسرت شنیدن صدای کبکهای خوش خرام این دشتهای سبز وسرخ ، سوختن و تموم شدن . دیگه وقتشه که دنیاخاموش بشه تا صدای بی صدای قلب زمین روبشنوه. ومن باید قبر شوهرموپیدا کنم .اون تا بچه شو نبینه دلش آروم نمیگیره. روح پسرک شیرین من سرگردون این دشتهای پرازآتش و گلوله ست. اون بدون نگاه مهربون باباش ازغصه توی قبر تاهمیشه گریه میکنه. منم باید چشمم بالا سر هردوشون باشه. نکنه همدیگه رو گم کنن و من مجبور بشم تا ابد دنبالشون بگردم . من دیگه خسته م .تو وحشتم که یه جای خیلی دور بیفتم و بمیرم و هر سه مون گم بشیم ازهم. وحتی تاریخ هم فراموشمون کنه. آه دیگه چیزی برای گفتن ندارم .(بسوی گهواره میرود .کودک خیالی درون آنرا می بوسد و ملحفه را روی او میکشد .) دوست دارم همه ی دردامودیگه فقط بشنوم. آره ، شنیدن راحتتراز گفتنشونه. من دیگه فقط میشنوم. ( درون گهواره را مرتب میکند. ساقه ی گندم آویزان بر تیرک آنرا میبوید. برمیخیزد و گهواره را به سختی روی شانه اش سوار میکند و خسته بی رمق در میان گورها پیش میرود .) درنیمه ی عصیانم ای بی خبراز جانم، بخشکان یا نجاتم ده ، ای پیر من ای یارم .   ( کنارگوری می ایستد و مشتی خاک از روی آن بر میدارد و میبوید . سپس خاک را درون گهواره میریزد .) آه پسرک قشنگم! کاش کسی که تو رو خورد ، منو هم میخورد !

(در میان گورهای بر آمده انقدر میرود تا دیگر از نظرها گم میشود . صدای خنده های شیرین کودکی چند ماهه ، فضا را پر میکند . کودک آنقدر می خندد، آنقدر می خندد تا صحنه در نور سبز بدرخشد .)   

  

 

 

 

 

 

 

       رسول بانگین

 دی ماه 85ارومیه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 0:32 توسط رسول بانگین |