نمایشنامه عروس عروسکها

 

صحنه :

جاده خاکی دریک منطقه کوهستانی دراواخر بهار. محیطی زیبا از تپه ها وکوهها ودرختها . در آغاز هیچ نوری نیست. صدای نزدیک شدن وانت باری از دور شنیده میشود. نزدیکتر که میشود، می ایستد وخاموش میشود. نورمی آید. اینک وانت بارآبی رنگ زیبایی را میبینیم که به شکل ماشین عروس ، تزئین شده است. هیوا و شیرین در لباس عروس و دامادی از وانت پیاده میشوند. به اطراف نگاهی میکنند و کنار هم می ایستند .

ادامه نوشته

نمایشنامه لطفا سیگار نکشید.

 

صحنه : اتاقی نسبتاً کوچک، با سقفی تقریباً کوتاه. یک صندلی، میزتحریر با مقداری کاغذ وتعدا دی نوشت ا فزا ر ، قفسه ای                             پراز کتاب، چند تابلوی نقاشی بردیوار، رخت آویزی کناردر و پنجره ای مشرف به خیابان، همه آن چیزیست که وجود دارد . پسر سیگاری روشن به لب قدم می زند. پریشان است. از پنجره به بیرون با دورنمایی ا ز ساختمان ها ی بلند و کوچک خیره می شود . گهگاه صدای عبور و مرور اتومبیل ها. پسر حریصانه دود سیگار را به کام فرو می برد و لحظه ای بعد با حسرت بیرون می دهد . نا گهان تقی به در می خورد و پدر بلافاصله پر شور وارد می شود. پسر دستپاچه از جا می پرد و سیگار را پشت سر پنهان می کند .

 

ادامه نوشته

نمایشنامه ما آدم نمیشویم!

صحنه

 

 

اتاق یک پسربچه با ظاهری زیبا وکودکانه اما شلوغ. پنجره ای درانتها با پرده ای سرخ رنگ. میز تحریرکوچکی با یک صندلی درسمتی و یک تختخواب چوبی در سمتی دیگر. چند کتاب قصه ونوشت افزار، توپی پلاستیکی، شمشیری چوبی وتعدادی خرت و پرت مشابه در اطراف پراکنده است. همراه باچند نقاشی کودکانه نصب بر دیوار. ملخ، سوسک، عنکبوت، موریانه، کنه، سنجاقک، خرمگس، زنبورعسل و پشه در این اتاق زندانی اند. هر یک مشغول به کاری اند. ملخ کتابهای روی میزرا ورق میزند. سنجاقک مشغول مرتب کردن سرووضع خود است. زنبورعسل وخرمگس گرم صحبت اند. پشه عصبی ونگران قدم میزند. عنکبوت با پای گچ گرفته اش ور میرود و بقیه گوشه ای کز کرده اند. ملخ با عصبانیت یکی از کتابها را پاره میکند وبه اطراف میپاشد.

                                                                                               

ادامه نوشته

نمایشنامه باشکوه بود. واقعا باشکوه بود !

صحنه : نمای داخلی خانه ای کوچک با همه ی وسایل یک زندگی امروزی. آشپزخانه درانتها. یک دست مبل راحتی رو به تلویزیون در وسط. راه پله ای که به اتاقهای بالا میرود. در خروجی سمت چپ و کنار آن در کوچکی که به حمام و دستشویی میرود. چند صندلی جلوی صحنه که خانواده ی آهو روی آنها نشسته اند و منتظر شروع روایت قصه یشان هستند
ادامه نوشته

نمایشنامه خدایا ایمان بده

(صحنه تاریک است . صدای آرام زنی که برای کودکش لالایی می خواند به گوش می رسد 0 صدای پروازچند هواپیمای جنگی و سپس انفجار چند بمب صدای زن را گم میکنند اما زن با بالابردن صدایش بغض آلود لالائیش را می خواند . صدای گریه ی کودک بلند می شود . آنچنان که همه ی صداهای دیگر را می پوشاند . صداها آرام قطع می شوند . نوری خفیف می آید . مکان برهوتیست که تا چشم کار می کند گورهای تکی و دسته جمعی اند که دیده می شوند . زنی که گهواره ای چوبی را به دوش می کشد از پشت گوری خسته وبی رمق بیرون می آید. گهواره خالیست اما انگار همین چند لحظه پیش کودکی در آن به خواب رفته است . درون آن همه چیز هست فقط کودک نیست . چند ساقه ی زرد گندم نیز به تیرک چوبی آن آویزان است . زن جوان است اما شکسته . زیباست اما فروریخته . دور صحنه چند دوری می چرخد . سپس نگاهی عمیق به دور دست می کند و گهواره را زمین می گذارد و کنار آن می نشیند . دلمرده ملحفه ی سرخ رنگ درون گهواره را روی کودک خیالی میکشد و نوازشش می کند .)

ادامه نوشته

نمایشنامه گاوداری

 

 

صحنه : دیواری آجری به طول تقریبی 3 متر و ارتفاع حدود 2 متر در وسط که کم و بیش فرو ریخته و چندین ترک عمیق نیز بر پیکره ی آن دیده میشود. پیداست که دیواری به جای مانده از یک خانه ی محقر است که در گذر زمان ، ویران ویا به غارت رفته است. اطراف فقط تاریکی ست و چیز دیگری دیده نمیشود. پیرمردی ژولیده ، سرش را از پشت دیوار بالا می آورد وبه مردم نگاه میکند. دلخور و کلافه است. از پشت دیوار بیرون می آید وآن را بسیار دقیق از فاصله های مختلف برانداز میکند.

ادامه نوشته

نمایشنامه توله سگ

صحنه 1                           

صحنه تاریک است. ناگهان نعره ی مردی که وحشت زده از خواب می پرد.

ادامه نوشته

نمایشنامه مردی که مار شد.

صحنه : سه نقطه رنگی درشعاعی یکسان. نقطه اول اتاقیست بدون سقف که بردیوارهای آن عکسهای بسیاری از مردان وزنان و کودکان آویخته ا ند. در نقطه دوم سنگی در شمایل حیوانی و در نقطه سوم انسانی در شمایل سنگی .

ادامه نوشته

نمایشنامه خدای کفر

صحنه: اتاقی کوچک و فرسوده. پنجره ای در انتها با پرده ای تیره و میزی چوبی با یک صند لی در وسط. 

 

ادامه نوشته

نمایشنامه عشق در لیوان شیشه ای

صحنه : يك آپارتمان كوچك. پذيرايي در وسط. آشپزخانه درانتهاي پذيرايي كه پنجره اي رو به بيرون دارد. دو دردر سمت راست كه به اتاقها باز ميشوند. يك دركوچكتر در چپ كه به حمام و دستشويي ميرود و كنار آن د ر ورودي آپارتمان. فضا نيمه روشن كه با اسباب جزيي يك زندگي معمولي پرشده است. كليد در قفل درميچرخد. شيوا وارد ميشود. در را مي بندد و روي نزدكترين مبل مي افتد. غمزده و پريشان است. شروع به گريه ميكند. لحظه اي بعد گريه اش بند مي آيد. از داخل كيفش دستمالي بيرون ميكشد و اشك هايش را پاك ميكند . سپس قرصي ميخورد و ميرود و در آشپزخانه ليواني آب مينوشد و برميگردد و روي مبل بزرگتر درازميكشد . كليد دوباره در قفل درميچرخد و فريبا ناراحت و آشفته داخل مي آيد . دررا   می بندد و كيفش را روي آويز كنار در مي اندازد .

ادامه نوشته