مرد : پسره خیلی پاچه پاره ست. از اون قالتا قاست.

زن : مثل سگیه که فقط پارس میکنه. جرئت کار دیگه ای رو ند اره.

مرد : سال گندیه. بوشو نمیفهمی؟ آدم عوقش میگیره. پارسال خیلی بهتر بود. لااقل د و شیفتی گدایی نمیکرد یم.

زن : همین دیروز سال تحویل شد. حالا کو تاآخر سال. 

مرد : ایندفه رم بکنه همچین میزنم تواون فک آویزونش که مثل سگ دمشو بگیره لای پاهاشو بره به قبر ننه ش. 
زن : [ با حالت خفگی ] پنجره رو باز نمیکنی؟ دارم خفه میشم.

مرد : از آفتاب متنفرم.

زن : گرمم میکنه.

مرد : کور م میکنه.

زن :لااقل پرده رو بزن کنار.

مرد : اول باید  شیشه ها مات بشن. یه قوطی رنگ سیاه میگیرم و کار رو تموم میکنم. همه ی شهر رو گشتم یه اتاق بی پنجره گیرم نیومد. ای مصبتو! واسه زیر زمینام روشنایی گذاشتن.

زن : دارم خفه میشم. خواهش میکنم!

مرد : یه روزی میفهمی که پنجره ها رو بیشتر واسه فرارساختن تا داخل شدن نوروهوا. البته دزدام گاهی ازش وارد  میشن و دار وندارتو جارو میکنن.[ با د هن کجی ] پنجره ها رو باز کنین بروی زند گی! هه، میخوام صد سال سیاه زند گی داخل نشه. کد وم زندگی؟ اینکه ما داریم تو این سگد ونی میپوسیم مثلاً زند گیه؟ تا کی باید ازمغازه ی سر  کوچه دو تا سیب کش برم تازه اونام کرمو از آب در بیان؟ تا کی باید حق خود مو بدزدم؟ تا کی؟

زن : دارم خفه میشم.

مرد : فقط بخاطر تو تا حالا مرگ موش نخورده م. تو که بمیری منم تکلیفم روشنه. تو جلوی پیشرفت منو گرفتی.

 

زن خود را به پنجره میرساند و پنجره را باز میکند .سرش رااز پنجره بیرون میبرد و سراسیمه فریاد میکشد. مرد  به سر فه می افتد و روی زمین ولو میشود. زن بیرمق کنار پنجره به زانو می افتد.

 

مرد : پنجره رو ببند دارم خفه میشم. الان پشه ها میان تو و این جرئه خونی رو هم که د زد یدیم میمکن.

زن : تو اون مرتیکه رو اد بش میکنی. نمیذاری دیگه مزاحمم بشه.

مرد : سال نحسیه. ازسفره ی شب عید مسخره مون بوی گند ش میومد. د وران باشکوهیه. آدم میمیره و نمیفهمه.

زن : یه بیل گرفتی دستتو داری قبرخودتو میکنی و منم تنها کاری که از دستم برمیاد اینه که یه فاتحه برات بخونمو دعا کنم که خدا تورو به خریت خودت ببخشه.

مرد : [ بطرف پنجره خیز برمیدارد وآنرا میبندد و پرده را میکشد.] برید به جهنم!  

زن : تو اون د یوس هیز رو با لگد میندازی بیرون. نمیذاری منو ببره خونه شون که براش کارکنم.

مرد : آره، تو خونه ی خودمون کلی کار داری که بکنی. پخت و پز، شست و شو، مهمونی، مسافرت.

زن : بچه!

مرد : حرف بچه رو نزن. من نمیتونم مثل خود م جنس آشغال بدم بیرون.

زن : ما یه بچه میخوایم.  
مرد : هیچ میدونی مهمترین وظیفه ی بچه ها چیه؟ اینه که خیلی زود کلک پدر مادرشونو بکنن.

زن : آه، چقدر احساس ضعف میکنم!

مرد : ازگشنگیه. میرم بیرون یه چیزی بیارم.

زن : من سیرم.

مرد : خیلی وقته چیزی نخوردی.

زن : نرو. همیشه مجبور میشی بدزدی.

مرد : همیشه مجبورم سیرت کنم.

زن : تو خود تم گشنه ای.

مرد : تو که سیر باشی منم سیرم. تازه من مجبور نیستم خود مو سیر کنم.

زن : من چیزی نمیخورم. پیشم بمون.

مرد : [ میماند.] کاش هیچوقت نمیدیدمت. شاید با یه مرد دیگه خوشبخت میشدی.

زن : تو سعی خودتو کردی ومنم راضییم. تازه شاید تو با یه زن دیگه زندگی بهتری داشتی.

مرد : چرنده!  

زن : تو اومدی و زنده م  کردی.

مرد : زنده ت کردم تا بیشتر زجر بکشی.

زن : با این حرفات غصه دارم میکنی.

مرد : تو غصه داری.

زن : میتونیم یه زندگی تازه رو شروع کنیم.

مرد : کی حوصله شو داره؟ حرفشم نزن. ما دست همین یکیشم موندیم.

زن : این بوی چیه داره میاد؟
مرد : بوی غذایی که نیست تا بسوزه.

زن : از آشپزخونه ی همسایه هاست.

مرد : اونام مثل مان. بعده هفته ها که یه چیزی گیرشون میاد عین شغال دورش حلقه میزنن.

زن : تو خونه ی اونا زندگی هنوز هست.

مرد : از دور اینطور پیداست. نزدیک که میری میبینی هزار تا د رد بی درمون دارن. صورتشونوبا سیلی سرخ نیگه میدارن. آرد زند گیشون رفته، مونده سبوسش. اونام دارن هلاک میشن.

زن : میای بازی؟

مرد : موهام دارن سفید میشن.

زن : بیا دیگه ... خب بذار ببینم ... آهان، من گشنمه پس میریم یه رستوران شیک و یه غذ ای خوب میخوریم.

مرد : وای! از بدترین کارا همین غذا خوردنه. وقتی گشنه ای یه جور ناراحتی و وقتی سیری یه جوردیگه. یه جور روزمرگی کسل کننده ست. همینطور نقص بزرگی تو تکامل بشریت.

زن : اتفاقا غذا خوردن خیلی هم جذابه.[ بازی میکند.] آه اومدی عزیزم؟ امروز چه زود برگشتی!

مرد : [ بازی میکند.] کاره دیگه. یه روز زود تموم میشه یه روزم دیر. نهار چی داریم؟

زن : یه مرغ تو فره. البته تو میتونی از قرمه سبزی د یشب بخوری چون مید ونم مرغ د وست نداری.

مرد : تو هم هی غذ ای موند ه به خوردمون بده.

زن : وا! همچین میگه غذای مونده انگار مال پارساله. غذا از دیشب تا حالا طوریش نمیشه.

مرد : با تو یکی نمیشه درافتاد. حاضرشو بریم بیرون یه چیزی بخوریم.

زن : وای به این میگن مرد زندگی! امروزم از ظرف شستن خبری نیست. شامم که نوبت خودته.

مرد : همیشه نوبت منه. فکر نمیکنی ازحواس پرتی من خیلی سوء استفاد ه میکنی عزیزم؟

زن : وا! تو کی حواست پرت بوده؟ مانتو سفیدمو میپوشم چون مانتو قرمزم چروکه.

مرد : اوه نه، سفید نه. لااقل سرمه ایه روتنت کن.

زن : چشم عزیزم. [ وانمود میکند که دارد لباس میپوشد.] هرچی تو بگی.

مرد : عجب! حالا چی بخوریم؟

زن : ماهی.

مرد : وای، کاش اسم یونجه رو میاوردی!

زن : خب تو یونجه بخور.

مرد : جدی!؟

زن : هنوزم مثل بچه ها بهونه میگیری.

مرد : جدی؟

زن : مثل بچه ها.

مرد : من مجبور نیستم ماهی بخورم تو هم میل خود ته.

زن : هردومون یه چیز میخوریم. ما هم دلامون یکیه هم غذامون.

مرد : چه مصیبت بزرگی!

زن : چیزی گفتی عزیزم؟

مرد : ابد اً!

زن : خوبه. منم کم کم دارم آماد ه میشم. فقط مونده آرایشم.

مرد : پس به روایتی من درست یه ساعت دیگه باید منتظر بمونم.

زن : میتونی بشینی.

مرد : جدی!؟ [ مینشیند.] متشکرم. میشه یه تکه نون بهم بدی بلکه تا اون موقع ضعف نکنم؟

زن : متاٌسفم عزیزم! چون اشتهاتو کور میکنی.

مرد : خیلی ممنون که به این شدت تو فکر منی. آرایشت خیلی مونده؟

زن : د ارم د نبال روژلبم میگردم.

مرد : جدی !؟ چه جالب! عجله نکنی ها. من از گشنگی بمیرمم اصلاً مهم نیست.

زن : اینو خودمم مید ونم عزیزم. مثلاً زنتم ها.

مرد : توخیلی چیزا د رباره ی من مید ونی.

زن : وتو درباره ی من.

مرد : ومن د رباره ی تو هیچی نمیدونم.

زن : کاش بلد  بود ی موهامو ببافی.

مرد : خوشحالم که بلد  نیستم.

زن : تو بخاطر راحتی خود ت خیلی چیزا رو یاد  نمیگیری.

مرد : آدم چیزی رو که د وست نداره یاد  نمیگیره و اگه هم یاد بگیره زود  فراموش میکنه.

زن : تو عمداً  فراموش میکنی.

مرد : تو هم عمداً بعضی چیزا رو بهم یاد میدی. مثلاً ظرف شستن به چه درد من میخوره؟

زن : به د رد من که میخوره.

مرد : جدی!؟

زن : [ چرخی میزند.] من حاضرم.

مرد : [ خیره به او] تو همیشه زیبا بودی.       

زن : متشکرم عزیزم.

مرد : من بخاطر تو هر کاری میکنم.

زن : بخاطر من زندگی کن.

مرد : بخاطر تو میمیرم.

زن : کاش بیشتر از این دوستم د اشتی!

مرد : من نمیذارم اون مرتیکه ی هیزتو رو ببره خونه شون که براش کار کنی.

زن : زود  بهمش زدی. تازه جاهای خوبش بودیم. تو با شاد ی چه مشکلی داری آخه؟

مرد : شادی نهایت درده. آدما وقتی خیلی غمگین میشن، میخندن تا بلکه یه خورده آروم بشن.

زن : پس منم میخندم تا آروم بشم.

مرد : تو چقدر ساده ای!

زن : ساد گی نهایت عشقه.

مرد : یه جورخریته.

زن : سادگی خریت نیست عزیزم.

مرد : ولی خریت عین سادگیه.

زن : اون پنجره رو باز کن.

مرد : پنجره ای رو به تاریکی. جمله ی قشنگیه. یادداشت نمیکنی؟

زن : [ میرود وپنجره رابازمیکند.] خورشید  داره غروب میکنه. بزودی دوباره صبح میشه.

مرد : [ د وباره آنرا میبندد.] فکر نکنم روش بشه د وباره طلوع کنه. پیش ستاره ها بمونه سنگینتره.

زن : [ داد میزند.] اون طلوع میکنه.

مرد : سراونم اینطوری داد بزنی، محاله دیگه خودشونشون بده.

زن : تو خود تو از منم گرفتی.

مرد : تو زنده میمونی. هنوز امید داری.

زن : من هیچی ندارم.

مرد : پس فقط یه کار میتونم برات بکنم.                                                                                                               زن : میتونی بهم زندگی بدی.                                                                                                     مرد : تا حالاشم فقط زند گیتو گرفته م.                                                                                                 زن : تو مثل یه فرعون شکست خورده میمیری و منم با تو زند ه زند ه خاک میکنن.

مرد : فرعونی که براش هیچ قدرتی نمونده، تاریکی مرگو ترجیح میده.

زن : میتونی دوباره فرمان بدی ومن همیشه یه فرمانبردار باقی میمونم.

مرد : فرعون بی سرباز مثل یه مجسمه ی گلی وسط یه بیابون سوت و کور، سایه بون حشره های گرمازده میشه.

زن : من قدرت یه لشکررو بهت میدم.

مرد : تو اگه قدرت داشتی خودتو ازشرمن راحت میکردی.

زن : من با توخوشبختم.

مرد : پس معنی خوشبختی رو نمید ونی.

زن : من با تو خوشبختم.

مرد : داری مسخره م میکنی.

زن : دارم واقعیتو میگم.

مرد : ولی حقیقت نداره.

زن : توحقیقتو ازش گرفتی.

مرد : من بهش واقعیت داد م.

زن : پس تو به چی ایمان داری؟

مرد : به خدایی که وجود نداره.

زن : ولی هست.

مرد : اما نه برای من.

زن : [ عاجزانه ] فرعون من زند گی کن.

مرد : [ د ر نقش فرعون ] بانوی ما را احضار کنید .

زن : [ در نقش بانو] سلام بر فرعون بزرگ.

مرد : درود  بر بانوی زیبای سرزمین بیکران ما.

زن : حکمرانیتان جاودان باد  فرعون.

مرد : سالهاست که پهنه ی جهان در تسخیر نیروی خدایی ماست و بندگان نیازشان را ازما طلب میکنند. آیا پس از افول ستاره ی زند گی ما نیز، فرعونی از گوشت وخون ما بر جهان حکم خواهد راند؟

زن : نام فرعون کبیر هیچگاه فراموش نخواهد شد. فراموشی از آن ناخد ایان است. دراین قصر باشکوه، روشنایی بر تاریکی حکم میراند وفرعون بر روشنایی.

مرد : آری  ولی چون فرزندی ندارم از خاموشی مشعل خدایی ام بیمناکم.

زن : فرعون بزرگ  امید شان را از کف ندهند.

مرد : فرعون دیگر امیدی ندارد تا از کف بدهد. او در روشنایی قصر سفید ش، قربانی خاموشی ارواح پلید میشود. 

زن : [ از نقش خارج میشود.] چرا نمیذاری بچه دار بشیم؟

مرد : فرعون بزرگ میمیرد و دیگر فرصتی نیست.

زن : تو دلت بچه میخواد .

مرد : این دلیل خوبی واسه بچه دار شدن نیست. د نبال یه د لیل بزرگتر باش.

زن : [ بلند ] تو دلت بچه میخواد.

مرد : نه، داد  زدنم د لیل خوبی نیست.

زن : دلم به حال خود م میسوزه. این سوزش قلب من برای منه که تو  قلبمه. چیکار باید  بکنم عزیزم جز دلسوزی؟

مرد : هیچوقت د لسوز خوبی نبودی برای خودت.

زن : کاش اصلاً دلی ند اشتم تا بسوزه.

مرد : باید  تنهام میذ اشتی. نباید  زندگیتو پیش من حروم میکرد ی.

زن : من اعتراضی نکردم. هیچوقت.

مر د : این بیشتر عذابم میداد. همیشه.

زن : [ خسته ] من نمیدونم چیکار باید  میکردم.

مرد : ولی من میدونم.

زن : تو هم هیچی نمیدونی. ازهمه بریدی. ازمن، ازخودت، از اون.

مرد : اشتباه میکنی. من بیشترازهرکسی به اون اعتقاد دارم. چون همیشه حضور داره. حتی وقتی دزدی میکنم. راستشو بخوای برام جالبه که دربرابراون گناه بکنم. یه جوری میشم. دست خودم نیست. ببینم آخه این کجاش بده که آدم ازیه جایی چیزی برداره و بخوره که گشنه نمونه؟

زن : به شرط اینکه پولشو داده باشه.   

مرد : پول چیه؟ من گشنه م بود. پولو بعضیا اختراع کردن تا بعضی دیگه گشنه بمونن. خدام جایی نگفته غذا روبا پول بخورین. نه اون هیچوقت پولو خلق نکرد. منم تصمیم گرفته م حمالی شکممو نکنم. آخه تموم چیزایی که به شکم ربط پیدا میکنن، آخرش به توالت ختم میشن. نه این خریته. البته ما دو نوع خر داریم. خرخوب و خر بد. اولی راه خود شو میره و دومی رو تا نزنیش از جاش جم نمیخوره. آه خدا هیچ خرخوبی رو گرفتار خر بد نکنه. اولا فکر میکردم منو فرستاده که هدایتشون کنم ولی چشم که باز کردم دیدم خودمم شده م یکی ازاونا.

زن : خر خوب یا خر بد؟

مرد : من همیشه خر خوبی بوده م.

زن : پس مراقب باش ندزد نت. این روزا خر خوب گیر نمیاد.

مرد : نه من همیشه دوسه تا فرشته مراقبمن!

زن : یه بازی.

مرد :  خسته م.

زن : جنگل که بریم خستگی از تنت در میره.

مرد : باهات میام چون جنگل جای خطرناکیه.

 

                                           در جنگل راه میروند.

 

زن : چه هوای خوبی! انگار آفتاب اینجا متولد  شده. اونم همین الان.

مرد : منو یاد جوونیام میندازه. اونوقتا که توهم جوون بودی. مثل ابرسفیدی بودی که خورشید رو حامله ست.

زن : ما الانم جوونیم. تو حتی متولدم نشدی. من تو رو حامله م عزیزم.

مرد : راست میگی من هنوز متولد نشده م. یعنی تو نمیذاری متولد بشم.

زن : من جنگل که میام یاد  ماه عسلمون می افتم. عسل بود به خدا!

مرد : ولی اونجا که جنگل نبود .

زن : هر جا که یه درخت کوچیک هست میتونه یه جنگل بزرگ باشه.

مرد : تو به چند تا درخت بی شاخ و برگ که وسط بیابون دارن جون میکنن میگی جنگل؟

زن : حتی تو ویرونه هام حس زند گی جریان داره.

مرد : پس خدا رو شکر میکنم که وسط اون ویرونه ها نیستم!

زن : یادته مسابقه دادیم ومن زودترازتو رسیدم بالای درخت؟

مرد : وباید  یادت باشه که درخت من بلندتر از درخت تو بود ملوس خانوم.

زن : خودت اینطورخواستی آقای خودم. آخه تو همیشه مغرور بودی.

مرد : غرور به آد م شخصیت میده.  

زن : و من اونروز برنده شدم وتو غرورت حسابی شکست.

مرد : دلم نیومد درخت بلنده رو بدم به تو. سعی کردم درخت کوتاهی باشه که اگه از اون بالام افتادی طوریت نشه.

زن : از اینکه همیشه بیشتر از خودت هوای منو داشتی کفرم میگیره.

مرد : مردا همه اینجوریین.

زن : ولی گاهی حس میکنم بیشتر بچه تم تا اینکه زنت باشم.

مرد : حتی اگه بچه م د اشتیم من تو رو بیشتر از اون دوست داشتم. بچه ها یه روزی میرن اما توپیشم میمونی ... مواظب باش این یه تله ست.واسه خرس کار گذاشتن.

زن : ولی منکه خرس نیستم.

مرد : آره ولی تله اینو نمید ونه. هرکی روش پا بذ اره فکر میکنه خرسه.

زن : چه تله ی کودنی!

مرد : تربیتش غلط بوده. خیلیا بچه هاشونو عین این تله بار میارن.

زن : کاش مام بچه د اشتیم!

مرد : اونایی که بچه دارن برعکسشو میگن.

زن : من بچگیم خوب یادمه. سالهاست که سپری شده.

مرد : منم یادمه. ولی سپری شد نشو نمیدونم.

زن : ولی تو سبیل داری.

مرد : من مردایی رو میشناسم که سبیل ندارن. مثل بابای خودم. [ با حسرت] بچه ی مردی بود!

زن : عزیزم ما کجا داریم میریم؟

مرد : مگه نمیخواستی جنگلو ببینی؟

زن : چرا، ولی ما همینطور داریم میریم جلو. خطرناک نیست؟

مرد: نه، این اطراف هیچ آدمی نیست.

زن : ولی حیوونای وحشی که هستن.

مرد : آره. خرس، گرگ، گراز. کاش میتونستیم یکیشونو ببینیم.

زن : اوه چی داری میگی؟

مرد : ترسیدی؟

زن : من کفشام مناسب نیستن. حتی نمیتونم دو قدمم باهاشون بدووم.

مرد : میری بالای درخت. فکرمیکنی من اون مسابقه رو واسه چی ترتیب دادم؟

زن : وای من دیگه از درخت بالا نمیرم. پایین اومدنش خیلی سخته.

مرد : [ می ایستد.] همین جا استراحت میکنیم. بیسکویت؟

زن : [ بیسکویتی برمیدارد.] مرسی!

مرد : من آدمم تو خرسی. [ میخندد.] اینو از بچه ها یاد گرفتم. وخیلی چیزای دیگه رو. مثلاً... دوچرخه، سبیل بابات میچرخه. البته بابای من سبیل نداشت. اینو هیچوقت بهش نگفتم.[ با حسرت] بچه ی مردی بود! [ سکوت] پس گفتی که دیگه از درخت بالا نمیری. کسی که از درخت بالا نره زود  خورده میشه.

زن : باز بهتراز اینه که از اون بالا بیفته و بمیره.

مرد : خب اینم حرفیه.

زن : چه هوای ملسی! کاش میتونستیم چند روزی اینجا بمونیم.

مرد : میمونیم عزیزم.

زن : [ ناگهان] وای نه. من حتی یه لحظه م اینجا نمیمونم. همین هفته ی پیش بود که یه مرد گنده رو خرس خورد .

مرد : یعنی انقدرعجیبه که سالی یکی دو نفرروهم خرس بخوره؟ یعنی خرسا بدتر از ماشینائین که سالی چندصد نفر رو همینطوری میکشن؟ تازه حیوونا به خوردن احتیاج د ارن ولی ماشینا با زیرگرفتن آدما چیزی عایدشون نمیشه.

زن : چی میگی عزیزم؟ منکه نفهمیدم.

مرد : حرفای حقیقی همه شون عجیبن.

زن : من ازشون بدم میاد .

مرد : ولی خودتم جزئی از اونایی.

زن : دیگه دارم دیوونه میشم.

مرد : دیوونگی پی بردن به همون چیزیه که گفتی. آدما وقتی به آخرش میرسن دیوونه میشن.

زن : بسه دیگه. بازی نمیکنم.

مرد : فکر نمیکردم انقدر از خودت بدت بیاد .

زن : توآدمو از همه چی متنفر میکنی.

مرد : پس تو حرفای منو قبول نداری.

زن : نه حرفاتو نه خودتو. تو حتی خودتم خودتو قبول نداری.همیشه با خودت درگیری. دست به یقه ای. آخرشم یه روز دخل خودتو میاری. آخه توچی از جون خودت میخوای؟ چرا نمیخوای مثل بقیه ی مردم ...

مرد : حرف مردمو نزن که عوقم میگیره. از اینکه میبینم اونام مثل من دو دست و دو پا دارن کفرم میگیره.

زن : تو با مردم مشکل نداری. با خودت نمیسازی. اونا فقط بهونه ن.

مرد :  اتفاقاً خیلی وقته که با خودم ساخته م. میخوام نسلمو از رو دنیا بردارم. من تو این دنیای لعنتی نمیمونم.

زن : کاش میتونستم این دنیای لعنتیتو بشناسم!

مرد : خیلی وقته شناختی. به روی خودت نمیاری.

زن : همیشه همینو میگی.

مرد : همیشه همینطور بوده.

زن : تو خودتو باختی.

مرد : از اولشم نبودم.

زن : پس چرا تا اینجاش اومدی؟

مرد : بهم تحمیل شد. چشامو که باز کردم دیدم اینجام. ولی جلوتر نمیرم.

زن : تو گرمای خورشید رو حس نمیکنی؟

مرد : شبیه گرمای جهنمه. فکر کنم جهنم همون خورشید باشه. ازاینجا خورشیده و جلوتر که میری جهنمه. همش داریم د ور خود مون میچرخیم. واسه همینه که اغلب مردم سرگیجه دارن. اولا فکر میکردم بخاطر چرخش زمینه.

زن : آه خدای من ! چی داره تو دنیات میگذره؟!

مرد : من خودم واسه خودم یه خدام.

زن : اوه! پس میشه بپرسم چطوری داری خدایی میکنی که اینطور داری از هم میپاشی؟

مرد : تو کارخدا دخالت نکن زن!

زن : داری کفر میگی.

مرد : من حتی معنی واقعیشم نمیدونم.

زن : ولی داری مرتکبش میشی.

مرد : پس بذار  برم به جهنم.

زن : برو ولی تو قبل از اینکه تو جهنم خدا بسوزی، تو جهنم خودت شعله ور میشی.

مرد : اینا حرفای خودت نیست. کی یادت داده؟

زن : تو منم نابود کردی.

مرد : کسی مجبورت نکرده به من آویزون بشی.

زن : چه راحت این حرفا رو به زبون میاری.

مرد : مجبورم میکنی.

زن : تو مجبور نیستی منو آزارم بدی. باور کن مام میتونستیم خوشبخت باشیم.

مرد : من از بدبختیام بیشترازخوشبختیام لذت میبرم. تو بدبختی به چیزایی میرسیم که رسیدن به اونا تو خوشبختی محاله. بدبختی بهم کمک کرد که بفهمم به اینجا تعلق ندارم. آدمیزاد با مردم به مردم میرسه و تنها به خودش. بشر داره منزوی میشه عزیزم. واسه همینه که حتی بچه هام اتاق شخصی میخوان. میخوام تنها باشم. خیلی تنها.

زن : حیف! تو هنوزم برام یه ناشناسی.

مرد : همد یگه روکه بشناسیم ازهم فاصله میگیریم. هرچقدر ناشناخته تر بمونیم واسه هم جذابتریم. وجودمون گندتر از ایناست که بشه همه چیزشو تحمل کرد. اغلب آدمای بزرگ آدمای ناشناسی بوده ن.

زن : هوا خیلی گرمه. پنجره رو بازکن.

مرد : فکر کن جهنمه. اینجا که عاد ت بکنیم اونجا دیگه راحتیم.

زن : تو گم شدی مرد. ناپاک شدی. هیشکی دیگه نمیتونه پیدات کنه. پنجره رو باز کن بذار یه هوای تازه بیاد تو.

مرد : اونایی که پاکن واینهمه خدا خدا میکنن اگه یه روز نونشون برشته نباشه، به زمین و زمان فحش حواله میکنن.    

زن : من مد تهاست نون برشته نخورده م. حتی بوشم نشنیده م.

مرد : ما باریکه ای از یه رود  بزرگیم که داریم به مرداب میریزیم.

زن : من سالهاست تشنه م نشده.

مرد : منو تو هیچوقت یکی نبودیم و فقط سرنوشتمون یکی بوده. کاش یکی بودیم اما سرنوشتمون یکی نبود.

زن : تو باید  مثل یه مرد چشماتو رو هم بذاری و بمیری. تو باید مرد بمیری.

مرد : ولی دیگه کسی مرد نیست و نامرده. آخه کسی دیگه مرد دنیا نمیاد و به گنجشکای گشنه دونه و آب نمیده. دلم اسیرزخمه. یه زخم عمیق که دیگه درمون نمیشه. خسته م. من خیلیا رو میشناسم که از خستگی مردن.

زن : میخوام زند ه بمونم و کامل بشم. هنوز خیلی ناقصم. باید  وجود یه بچه رو توخودم درک کنم. باید سنگینیشو تو رحمم حس کنم و آروم بشم. باید یه چیزی از خودم باقی بذارم. یکی باید وجود شکستمو ادامه بده و از نو بسازه. نباید مثل یه کوچه ی بن بست تو تار یکی خودم بمیرم. پنجره رو باز کن دارم خفه میشم.

مرد : رو به چی؟

زن : رو به خود م. رو به تو.

مرد : چرا نمیفهمی که مرده؟

زن : نمرد ه.

مرد : مرد ه.

زن : نمرد ه.

مرد : مرد ه.

زن : [ ضجه میزند.] نمرده.

مرد : همچین میگی نمرده انگار که صد ساله مرده!

زن : مرد ه.

مرد : نه نمرده. چون داری گریه میکنی.

زن : پس با هم میر یم رستوران. دارم از گشنگی میمیرم.[ بازی میکند.] مانتوم قشنگه؟

مرد : آره. خیلی بهت میاد .

زن : خودت برام گرفتیش عزیزم. من شوهرخوش سلیقه ای دارم.

 

                                    وارد رستوران میشوند. زن روی صندلی مینشیند.

 

مرد : چه جای شیک و پیکی!

زن : های گارسون؟ چی میخوری عزیزم؟

مرد : من قبلاً مواضع خود مو اعلام کرده م. یونجه!

زن : ترش نکن دیگه. ماهی غذای خوبیه. [ به گارسون] ماهی لطفاً !  راستی تو چرا نمیشینی؟

مرد : برای اینکه اینجا فقط یه صندلی هست. اونم که فعلاً جنابعالی روش نشستین.

زن : وای هیچ یادم نبود. نکه اینجا رستوران مدرنیه، واسه زوجای دلباخته یه صندلی گذاشتن که دوتایی روش بشینن و محبتشون نسبت بهم بیشتر شه.[ اشاره میکند که کنار او بنشیند.] خب؟

مرد : حالا نمیشد یه غیرمدرنشو میرفتیم؟ یه کم بکش اونورتر ... لااقل میتونستن یه خورده بزرگتر درستشون کنن!

زن : خیله خب دیگه توهم. حالا بگوموقع خوردن درباره ی چی صحبت بکنیم عزیزم؟

مرد : درباره ی هیچی. انقدرم نگو عزیزم، عزیزم.

زن : من هرجوری که بخوام صد ات میزنم،عزیزم.

مرد : پس من چشمامو میبندم تا که نشنوم.

زن : پیشنهاد میکنم گوشاتم ببندی تا که نبینی!

مرد : فعلاً ترجیح میدم سکوت کنم.

زن : کار خوبی میکنی. چون دیگه حوصله ی غرزدناتو ندارم. مید ونی اگه عصبانی بشم چیکار میکنم که؟

مرد : نه، باید بدونم؟

زن : نه به خود ت زحمت نده.

مرد : نه چه زحمتی!

زن : ...  خب اینم غذا... مرسی. میتونی شروع کنی.

مرد : راستش حس چشاییمو از دست داده م.

زن : مهم نیست. من بهت میگم چه مزه ای داره؟

مرد : وقتی کوری رنگا به چه درد میخورن؟

زن : مهم بودنشونه. همه که کور نیستن.

مرد : من بازی نمیکنم.

زن : تو باید بخوری.

مرد : خیلیا دارن بجای من میخورن.

زن : تو باید سهم خودتو بخوری.

مرد : من بازی نمیکنم.

زن : ولی همین الانم داری نقش یه بازنده رو بازی میکنی.

مرد : راه گلومو بسته ن.

زن : سد گلوتو بشکن.

مرد : سیرم کردن.

زن : استفراقش کن.

مرد : چیزی تو شکمم نیست.

زن : پس یه فریاد بلند بزن.آرومت میکنه.

مرد : که بگن داره جون میکنه؟

زن : که بگن زنده ست.

مرد : باور نمیکنن.

زن : غذا رو بهم زهرمار کردی.

مرد : یه عمربود داشتیم همینو میخوردیم.

زن : من نمیخوردم. تو به خورد مون دادی.

مرد : تو فقط ساده ای.

زن : من بیگناهم.

مرد : پس همه فقط ساده ن. چون همه فقط همینو میگن.

زن : کاش هیچوقت به دنیا نمی اومدم!

مرد : کاش اصلاً هیچ دنیایی نبود!

زن : دارم خفه میشم. اون پنجره رو باز کن.

مرد : همه شهاد ت به بیگناهی ما مید ن. ولی دیگه شهادتم درد ی رو دوا نمیکنه. کاش اتفاقی بیفته. یا همه بمیرن یا همه زنده بشن. مثل اونوقتا که پیامبرهرروزصبح، طلوع زند گی رو به مردم بشارت میداد. ولی الان هیشکی خبر خوشی نداره. پاتو چپ بذاری جهنمو به رخت میکشن. انگار که هیچ بهشتی هیچوقت وجود نداشته. همه جا صحبت از آتیش و هیزمه. صحبت از بیرحمی خداست.

زن : اون به ما رحم میکنه. چیزی رو که تو این دنیا ند اشتیم تو اون دنیا بهمون میده.

مرد : تو مانع پیشرفت من شدی. تو جلومو گرفتی.

زن : مرگ یه جور پیشرفته؟

مرد : مردم وقتی خسته میشن میخوابن. منم وقتی خسته میشم دوست دارم بمیرم.

زن : نمیشه یه چرت بزنی؟

مرد : نه، خیلی خسته م.

زن : صدات چقدر مرگاور شده. انگار که از همون اولشم مرده دنیا اومدی.

مرد : من یه مرده ی کوچیک بودم.

زن : بزرگیتو به کوچیکی حقیرت بخشیدی و مطمئنم یه روزی کوچیکیتم به هیچ میفروشی.

مرد : درد، بزرگی وکوچیکی نیست. درد، اعتقاده که میتونه درآن واحد یکی رو بزرگ یا کوچیک بکنه. ومن کسییم که هیچکس بهش اعتقاد نداره حتی خودم. هر وقت به یاد  پیامبرا می افتم احساس قدرت میکنم. مثل بچه ای که وقتی دستاشو میذاره تو د ست باباش احساس قدرت میکنه. این چه اعتقادیه که من ندارم و اونا دارن؟ اعتقادی که منو عین یه بچه وابسته به اونا کرده.

زن : کاش میذاشتی بچه دار بشیم. بچه عین یه میوه ست که مجبوری تا سرخ شد نش صبر کنی.

مرد : چه راحت ازم بچه میخوای. انگار اصلاً تو این د نیا زندگی نمیکنی.

زن : من از تو خودمو میخوام.

مرد : خودتو نشونم بده.

زن : من پیش توام.

مرد : من پیش خودمم نیستم.

زن : برای اینکه گمم کردی.

مرد : تو فقط تو آینه خودتو میبینی. بروو اگه راست میگی پشت آینه خودتو ببین. جلوی آینه همه هستن اما پشت اون خیلیا نیستن. تو پشت آینه ای نه روی اون. ماهی بزرگ ته د ریاست نه روی دریا.

زن : دارم خفه میشم. اون پنجره ی لعنتی رو باز کن.

مرد : روی آینه مثل غباری هستی که با یه دستمال چرکین خیلی راحت پاک میشی.

زن : دارم خفه میشم.

مرد : صدای کوچ پرنده ها رو نمیشنوی؟ دارن میرن. انقدر که بمیرن و دنیای خود شونو پیدا بکنن.

زن : نه.

مرد : با ارزشترین تجربه ی آد م مرگه. چیزی که فقط خودش قادر به درکشه. تو نمیخوای درکش کنی؟

زن : نه.

مرد : مردن بهترین هد یه ی خداست برای کسایی که دوستشون داره. البته بهترین هدیه ی اون برای کسایی که دوستشون ند اره بازم مرگه. خدا تو رو دوست داره؟

زن : نه.

مرد : دنیا یه قبرستون بزرگه. آدم عاقل با قبرستون خودش دوست نمیشه که. تو دوست میشی؟

زن : نه.

مرد : با نه نه گفتن تو چیزی درست نمیشه. خیلیا اومدنو گفتن نه، بهشون صد تا سنگ زدن.

زن : ولی اونا موفق شدن. صد اشونو نمیشنوی؟

مرد : نه.

زن : [ صدای اذ ان مسجد همراه با ناقوس کلیسا ] این صدای اوناست که داره میاد. قشنگ نیست؟

مرد : شاید خدام یه خیاله که بعضیا بهش اعتقاد دارن و بعضیام ندارن. خدای تو یه خیال نیست؟

زن : نه.

مرد : من تا آخرش میرم. حتی اگه اشتباه کنم. میخوام بدونم اون چقدر طاقت اشتباه بنده هاشو داره. تا حالاش که فقط اون ماها رو امتحان کرده. یه بارم ما اونو امتحان کنیم که طوری نمیشه. میشه؟

زن : نه.

مرد : هی میگن خد ا بزرگه، خدابزرگه. باید بدونم واقعاً بزرگ هست یا نه.

زن : نه.

مرد : نه؟

زن : باز داری کفر میگی.

مرد : کم که میاری همینو میگی. ولی حتی آدمای بی دینم یه تیکه ازخدا رو دارن. خدا خودشو تو همه جا گذاشته.

زن : با اینحال میخوای امتحانش کنی؟

مرد : آره چون بهش احتیاج دارم.

زن: من جای تو بودم بجاش خودمو امتحان میکردم.

مرد : ولی من به خودم احتیاجی ندارم.

زن : ولی من بهت احتیاج دارم. میدونی چی میگم؟

مرد : قناری همسایه ی پایینو بو کرده بودی؟

زن : بوی چروکیده ی قفس میداد.

مرد : پس حدسم درست بود.

زن : میای بازی؟

مرد : قناری همسایه دیشب مرد. انداخته بودنش تو جوی آب.

زن : [ انگارکه نمیشنود.] میای بازی؟

مرد : اون با چشمای باز مرده بود.

زن : [ بغض آلود] میای بازی؟

مرد : من دیگه بازی نمیکنم.

زن : بخاطر من.

مرد : باز میخوای ضعیفم کنی؟

زن : من میخوام قویترین مرد زندگی تو باشی.

مرد : پس چرا خودتو میندازی وسط؟

زن : دوست داشتن ضعف نیست عزیزم.

مرد : باشه ایند فه هم بخاطر تو.

زن : بازی گرگ و چوپون.

مرد : ولابد گرگه منم.

زن : مثلاً.

مرد : ومثلاً باید  کتک بخورم.

زن : نه، راست راستکی.

مرد : این دیگه چه جور بازیئیه؟

زن : خودت گفتی زندگی یه جور بازیه.

مرد : آره ولی نگفتم من گرگم.

زن : منم نگفتم هستی. شروع کن دیگه.

مرد : [ بازی میکند.] گرگمو بره میبرم.

زن : چوپونمو نمیذارم.

مرد : گرگمو حیله میزنم.

زن : چوپونم از تو بیزارم.

مرد : گرگمو نانی ندارم.

زن : چوپونم بره ندارم.

مرد : گرگمو گازت میگیرم.

زن : چوپونم قاچت میکنم.

مرد : برو کنار آی چوپونه میخوام بره ای ببرم.

زن : بره ی من رو بخوری تا لب گورت میبرم.

مرد : به من میگن گرگ شبا، میکشمو میخورمت.

زن : به من میگن چوپون ده، میزنمو میکشمت.

مرد : گرگمو بره میبرم.

زن : چوپونمو نمیذارم.

 

در پی هم میدوند و گاه ضربه ای هم میزنند. سرانجام مرد خود را گوشه ای جمع میکند و زن بی محابا اورا میزند.

 

مرد : [عصبی]  بسه دیگه چقدر میزنی؟

زن : [عصبی میزند و میخندد.] من دستم سنگین نیست.

مرد : اما این دلیل نمیشه اینطوری بزنی.

زن : گرگ باید بمیره.

مرد : ولی بجاش منو داری میکشی.

زن : [ مبهوت عقب میکشد.] آه من منظوری ند اشتم!

مرد : چرا، تو هم خسته شدی.

زن : [ بیرمق مینشیند.] چه شب سنگینیه. داره به تن تک تک آدما تاریکی میپاشه. داره خفه شون میکنه. پس کی روز میشه؟ آه بدون خدا حتی خدا هم دووم نمیاره. نه من روحمو به ناخدا نمیسپارم. من اینکار رو هرگز نمیکنم.

مرد : روح چیزیه که میخوریم و بعد بالا میاریم. ما خیلی وقته روحمونو بالا اوردیم.

زن : دنیا مثل ماشین لباسشوییه. میشوره وخشک میکنه. انقدر که همه پاک بشن.

مرد : تو پاک شدی؟

زن : رفتم رو پشت بوم و داد زدم خدا کجایی؟ و اون گفت من اینجام. پریدم بغلش. اون پرنده ها روخیلی دوست داره.

مرد : تو پرنده ای؟

زن: من دستام خالیین.

مرد : پس برو بمیر و برو. 

زن : نه.

مرد : تو همه ش بگو نه. مرغی رو هم که میخوان سر ببرن تا لحظه ی آخر نه نه میکنه.[ سکوت. از پنجره به بیرون خیره میشود.] به دوردست که خیره میشم تازه میفهمم چقدر از خودم دورم.

زن : باید دعا بخونی. خودتو خالی کن.

مرد : نه، باید رودررو باهاش حرف بزنم. میخوام مطمئن بشم که خودشه.

زن : من دستام خالیین. کاش بجای این دستا دو تا بال داشتم پراز پر!

مرد : [ تند و تیز] میخوای پرواز کنی؟

زن : [ با هیجان ] خیلی زیاد.

مرد : پس بیا برو بالای پنجره و خودتو پرت کن پایین. بعد هی بال بال بزن. یا میپری یا میمیری. جفتشم یکیه. تازه شبم هست و کسی زمین خوردنتو نمیبینه که بعد مجبور بشی خجالت بکشی.

زن : مگه مردنم خجالت داره؟

مرد : میپری یا نه؟

زن : من از بلند ی میترسم.

مرد : پس من اینکاررو میکنم.

زن : نه.

مرد : تو هی بگو نه نه نه تا من بپرم و خلاص.

زن : نه.

مرد : قول میدم که بپرم.

زن : میمیری. نمیذارم.

مرد : برو کنار الان هوا روشن میشه. تو که نمیخوای خجالت بکشم؟

زن : تو نباید بذاری اون مرتیکه منو ببره خونه شون که براش کار کنم.

مرد : [ درمانده از پنجره فاصله میگیرد.] توهمیشه مانعم میشی.

زن : [ روی میز میرود.] خودم میپرم ولی اول از روی میز.

مرد : تمرین خوبیه. پرنده هام اول همین کاررو میکنن. حالا بپر.

زن : ... ولی... ولی سرم داره گیج میره. کی منو اورده این بالا؟ بیارم پایین.

مرد : بپر دیگه. تازه این تمرینه. مگه نمیخوای یاد بگیری؟

زن : نه.       

مرد : انقدر نه نه بگو تا که بپری.

زن : نمیتونم. تو رو خد ا!

مرد : بپر.

زن : نه.

مرد : بپر دیگه ترسو.

 

 زن چشمانش را میبندد ومیپرد. آه و ناله میکند. مرد به او میخندد. خودش هم به ناچار خنده اش میگیرد.

 

زن : بالاخره پریدم.

مرد : تو به این میگی پریدن؟ سقوط کردی بدبخت.

زن : دیگه میپرم. ترسم ریخت. تا چش باز کردم دیدم پریده م.

مرد : منم تا چش باز کردم دید م افتادی پایین.

زن : پریدنی یه لحظه حس عجیبی بهم دست داد. انگار که هیچی نبودم. میدونی یاد چی افتادم؟

مرد : یه چیز قشنگ.

زن : یاد روزای عاشقیمون. اونموقم همین حسو داشتم. خوب یادمه. انگاری که توهوا معلق بودم.

مرد : آدما بعضی جاها زودتر عاشق میشن. مثلاً لب د ریا. بغل یه رود بزرگ. روی یه کوه بلند. میدونی چرا؟

زن : برای اینکه حس میکنن هیچیین.

مرد : آره. آدمای گنده تو همه چی جا نمیشن.

زن : حتی تو خونه ی خودشون.

مرد : میای بازی؟

زن : [ مشتاقانه] چه بازیی؟

مرد : آخرین بازی.

زن : من آماده م. مثل همیشه.

مرد : تا آخرشم باید بیای.

زن : همه ی بازیا آخرشون قشنگه.

مرد : آخر این بازی قشنگتره. چون خود شم بازی آخره.

زن : داره جالب میشه. خب؟

مرد : فرض میکنیم که اینجا اتاق گازه.

زن : اتاق گاز دیگه چیه !؟

مرد : جایی که آدم توش خفه میشه.

زن : ...

مرد : ترسید ی؟

زن : [ ترسید ه] نه تو گفتی فرض میکنیم.

مرد : آره. اصلاً تو دنیا هیچی واقعی نیست. همه چی فرضیه.

زن : حتی مردن پرند ه ها.

مرد : آره. خب پس اینجا اتاق گازه و داره از همه ی سوراخ سمبه هاش گاز میاد تو. صداشو میشنوی؟

زن : نه.

مرد : انقدر بگو نه نه نه  تا که بشنوی.

زن : نه نه نه ... آره دارم میشنوم.

مرد : صداش قشنگه نه؟

زن : آره آره آره ... ، نه.

مرد : بزودی خوشت میاد .

زن : من از این بازی خوشم نمیاد.

مرد : ولی باید  ادامه بدی. همه ی بازیا که باب میل ماها نیستن.

زن : من میترسم.

مرد : اشکالی نداره. میتونی راحت بترسی. حالا کم کم داری بوی گاز رو حس میکنی.

زن : [ بو میکشد.] نه.

مرد : [ بلند ] چرا. بوش داره میاد .

زن : ... آره بوش داره میاد. چه بوی بدییم هست.

مرد : بوش داره بیشتر و بیشتر میشه. حالت بهم نمیخوره؟

زن : چرا، حالم داره بهم میخوره.

مرد : [ به سرفه می افتد.] باید تحمل کنی. اینطوری بیشتر بهت خوش میگذره.

زن : بوش داره زیاد میشه ... [ سرفه میکند و بسوی پنجره یورش میبرد.] این پنجره ی لعنتی رو باز کن.

مرد : [ جلوی اورا میگیرد.] بازی رو خرابش نکن. قول دادی تا آخرش بیای.

زن : ... آخر این بازی ...

مرد : ... عجب اتاق گازی شد ه ! ... کیپ کیپ شده...

زن : [ در حال خفگی ] ... خواهش میکنم... نمیتونم...

مرد : ... دیگه آخرشه...

زن : ... نمیتونم... 

مرد : ... یادته الاکلنگ بازی میکردیم ... و چون وزن هردومون ... یکی بود ... تو هوا معلق میموند یم؟...

زن :  ... کمک... ک...

مرد : ... منکه... گفتم بپر... دید ی با یه... دروغ کوچیک ... راحت میشه مرد؟ ...

 

زن خیره به پنجره میمیرد. مرد نیمه جان خود را به پنجره میرساند و با ضربه ای آنرا باز میکند. صدای عبور بلند  یک قطار. مرد می افتد و میمیرد. بوی گاز در فضا موج میزند .

 

 

 

 

                                                                                                          رسول بانگین

 

                                                                                                      خرداد 80 ـ  اصفهان