هواپيمايي در آسمان ميگذرد.
مادر: [ داخل ساک د نبال چیزی میگرد د.] همین جا بشین تا بیام. جایی نری تواین شلوغی گمت کنم. ببینم بلیط گیرم میاد. چیزی نمیخوای؟[ دختر با سر نه میگوید.] ببینم بلیط گیرم میاد. کجا گذاشتمش؟... دستشویی نمیری؟ [ دختر با سر نه میگوید.] اینه هاش تو جیبمه. [ ساک را میبنددو کیف پول رااز جیبش بیرون می آورد و داخلش رانگاهی میکند.] گشنه ت نیست؟ [ دختر با سر نه میگوید.] ببینم بلیط گیرم .
مادر میرود . پسری می آید و روی نیمکت مینشیند. مدتی به سکوت میگذرد .
پسر: مادرت کجاست؟ [ سکوت] حالا کجا میخواین برین؟ [ سکوت] همه جا جنگه. جاهای نزدیک رو با توپ میزنن و جاهای دور رو با موشک. میخواین جای دوربرین؟ چه بهاریه امسال! چند روزه حتی یه چهره ی خندونم ندیده م. تو دیدی؟[ سکوت] دیگه حتی دلقکام نمیتونن خودشونو بخندونن. دیروز رفتم سراغ خونه مون. زلزله م نمیتونست اینجوری خرابش کنه. انگاری شخمش زده بودن. نگفتی مادرت کجاست.
دختر: از کجا میدونی با مادرمم؟
پسر: این روزا خیلیا پدر ندارن. یا اگه هم دارن پیششون نیست.
دختر: رفته بلیط بگیره.
پسر: کجا میرین؟
دختر: نمیدونم. فقط میریم. یعنی نمیشه موند. آسمون پرازبمبه که عین جغد روسرهرخونه یی بیفتن ویرونش میکنن.
پسر: خونه تون کجاست؟
دختر: الان دیگه هیچ جا نیست.
پسر: کجا بود؟
دختر: نزدیک باغ.
پسر: کدوم باغ ؟
دختر: الان دیگه اونم هیچ جا نیست.
پسر: پدرت رفته جنگ؟
دختر: پدرتو چی؟
پسر: نمیتونست جنگ بره و رفت زیر آوار. با مادرمو ... همه شون.
دختر: متاسفم!
پسر: تو دلت میاد بری؟
دختر: من دلم نمیاد بمونم.
پسر: جنگ یه روز تموم میشه. مگه این هواپیماهای لعنتی چقدر بمب دارن؟ ما خیلی بیشتراز بمبا شونیم.
دختر: پس چرا اومدی اینجا؟
پسر: همیشه میومدم. حتی قبل ازجنگ. ایستگاه قطار رو دوست دارم. دوست دارم تماشا کنم آدمایی رو که میان و میرن. ولی خودم دوست ندارم برم.
دختر: حتی اگه مجبور بشی؟
پسر: نمید ونم. هنوز که مجبور نشدم.
دختر: بلیط نداری؟
پسر: نه قضیه این نیست. دوست ندارم شهرمو تنها بذارم. اون الان بیشتر به ما احتیاج داره.
دختر: میدونم چی میگی.
پسر: پس چرا میری؟
دختر: من با مادرمم. میتونم باهاش نرم؟
پسر: خودت دوست داری بری؟
دختر: ...
پسر: تو اگه مریض بشی و ترکت کنن بدت نمیاد؟
دختر: برمیگردم. هروقت هواپیماها بمبشون تموم بشه برمیگردم. الان کاری نمیتونم براش بکنم. تو هم نمیتونی. پس تو هم برو. اون دوست نداره آوارگی مارو ببینه.
پسر: حتی اگه بخوام برم هم جایی رو ندارم.
دختر: فامیلی، چیزی.
پسر: اونام مثل منن.
دختر: جنگ چیز بدیه. [ لبخند تلخی میزند.] مادرم برام جهیزیه جمع میکرد!
پسر: نامزد داری؟
دختر: نه. مادره دیگه. تو چی؟
پسر: جهاز؟
دختر:[ میخندد.] نه.
پسر: نه.
دختر: هیچوقت؟
پسر: چرا. آدمم دیگه.
دختر: چیکارش کردی؟
پسر: من کاریش نکردم. سرطان داشت. دورادور دوستش داشتم. یه موقع خیلی سرخاکش میرفتم.
دختر: الان چی؟
پسر: نه. الان دیگه همه جا قبرستونه.
دختر: کدوم مدرسه بودی؟
پسر: هیچوقت مدرسه نبودم. ازدرمیبردنم تو وازپنجره میپریدم بیرون. مدرسه رو میذاشتم رو سرم.
دختر: پس تو هم واسه خودت یه بمب بودی!
پسر: الان پشیمونم. بمب بودن هیچوقت خوب نیست. یه روز بالاخره میترکی و تموم میشی. تو کجا درس میخونی؟
دختر: از کجا میدونی درس میخونم؟
پسر: میخونی دیگه.
دختر: میخوای بیای سر رام ؟
پسر: کجا؟
دختر: تو راه مدرسه دیگه.
پسر: نمیدونم. شایدم اومدم!
دختر: نیا. آخه دیگه مدرسه نمیرم. یعنی دیگه نیست که برم.
پسر: اونجا روهم زدن؟
دختر: امسال دیپلم میشدم. میخواستم دانشگاه برم. معلم بشم و درس بدم.
پسر: من دوست داشتم دندون پزشک بشم. دندونای کرمو رو بکشم و هی آباد کنم دهن مردمو. شغل سختیه نه؟
دختر: آره ولی معلمی سختتره. آخه دندون پزشک تو یه ساعت فقط رو یه دندون کارمیکنه اما یه معلم تویه ساعت رو 40ـ30 تا دندون.
پسر: به یکی میگن چندسال درس خوندی دکترشدی؟ میگه بیست سال. میگن خب دو سال دیگه م میخوندی رئیس پاسگاه میشدی![ خودش میخندد اما دختر... ] قشنگ نبود؟
دختر: [ لبخندی میزند.] چرا.
پسر: ناراحتی؟
دختر: نباشم؟
پسر: تا حالا کسی رو دوست داشتی؟
دختر: آره.[ میخندد.] پدرمو.
پسر: نه منظورم...
دختر: آره، آدمم دیگه.
پسر: رفت؟
دختر: مرد.
پسر: توجنگ؟
دختر: این جنگ نیست که. کجاش جنگه؟ کشت و کشتار.غارت. تجاوز. نه این جنگ نیست. جنایته.
پسر: خیلی سخته.
دختر: چی؟
پسر: اون ابر رو ببین. شبیه چیه؟
دختر: کوه؟
پسر: نه، خونه ست. ببین پنجره هم داره.
دختر: آره پنجره ش الان وا شد. [ سکوت] نگفتی.
پسر: چی رو؟
دختر: گفتی خیلی سخته.
پسر: زندگی رو گفتم.
دختر: تو از زندگی چی میدونی؟
پسر: هیچی. همینه که میگم سخته.
دختر: کاش جنگ زود تموم میشد و آدما میتونستن دوباره زندگی کنن.
پسر: کاش خدا به کسایی که دوستشون داره انقدر قدرت نده که قدرت اونم فراموش بکنن.
دختر: اون ماها رو دوست داره. انقدر که حتی وقتی بهش پشت میکنیم اجازه میده دوباره بهش رو بکنیم و همه چی تموم بشه.
پسر: میدونی چرا جنگ میشه؟ چون بعضیا یادشون میره کجا دارن زندگی میکنن.
دختر: حالا میخوای چیکار کنی؟
پسر: برای آزادی زمین دعا میکنم که رستگار بشه. عین پدرم.
دختر: هنوزم میخوای بمونی؟
پسر: گاهی دوست دارم به دورترین شهر دنیا برم. اما بعد پشیمون میشم.
دختر: چرا پشیمون میشی؟
پسر: آخه کسی نیست که باهام بیاد. آدمای تنها جایی نمیتونن برن. وقتی هم رفتن نمیتونن بمونن.
دختر: اگه اونجا بری منم باهات میام.
پسر: دورترین شهر دنیا؟
دختر: اهوم.
پسر: مادرت چی؟
دختر: خب وقتی اومد بهش بگو کجا میخوای بری. شاید قبول کرد.
پسر: ...
دختر: چیه؟ نمیخوای باهات بیام؟
پسر: آخه تو که منو نمیشناسی.
دختر: تو میشناسی؟
پسر: ... دورترین شهر دنیا. اصلاً نمیدونم کجا هست.
دختر: پیداش میکنیم. انقدر میریم تا بهش برسیم.
پسر: باشه. بهار فصل قشنگیه نه؟
دختر: آره.
پسر: بهار تو جنگم بهاره.
دختر: آره.
پسر: گشنه ت نیست؟
دختر: چرا.
پسر: تا مادرت بیاد اومده م .
دختر: اسمتو بهم نگفتی.
پسر: تو گفتی؟
دختر: بهار.
پسر: وقتی برگشتم اسممو بهت میگم بهار.
دختر: باشه.
پسر میرود. دختر لبخندی میزندوسپس غمگین به نیمکت تکیه میدهد .مادر بلیط بدست می آید.
مادر: پاشو بریم. چه صفی بود! همه دارن میرن.[ کیف پولش را درون ساک میگذارد .] چیزی نمیخوای؟[ دختر با سر نه میگوید .] بلیط نمونده بود که. قیامت بود! دستشویی نمیری؟[ دختر با سر نه میگوید.] اینارو هم به زور گرفتم. بریم شاید واسه نشستن یه جا گیرمون بیاد. گشنه ت نیست؟ [ دختر با سر نه میگوید.] بریم دیگه.
مادر ساک را برمیدارد وهمراه دختر میروند. صدای سوت بلند یک قطار. پسر با چند ساندویچ می آید. اثری از کسی نیست. روی نیمکت مینشیند. نور میرود.
تابستان
ایستگاه قطار. شلوغ و پرسروصدا. هواپیمایی جنگی در آسمان میگذرد. نیمکتی کهنه دروسط. صدای بلند سوت یک قطار. مادرودختری با ساک سفر می آیند. لباس تابستانی به تن دارند. دختر روی نیمکت می نشیند. خسته و غمگینند.
مادر:[ داخل ساک دنبال چیزی میگردد.] برم ببینم بلیط گیرم میاد. چیزی نمیخوای؟[ دختر با سرنه میگوید.] کجا گذ اشتمش؟... اینه ها تو جیبمه. [ کیف پول رااز جیبش بیرون می آورد و نگاهی به د اخلش می اندازد.] کی گذاشتمش اینجا؟! برم ببینم بلیط گیرم میاد. گشنه ت نیست؟ [ دختر باسرنه میگوید.] الان میام. جایی نری تو این شلوغی.
مادر میرود. پسری می آید و کنار دختر روی نیمکت می نشیند.
پسر: هوا چقدر گرمه! تابستون پارسال انقدرگرم نبود. لابد آتیش جنگ انقدر گرمش کرده! گرمای آفتاب از یه طرف، گرمای بمبام از طرف دیگه. توگرمت نیست؟ [ سکوت] همه دارن میرن. خسته شدن از بس تیر و ترکش خوردن. تو میدون زورشون به مردا نمیرسه سر زن و بچه هاشون بمب و موشک میریزن. حالا کجا میخواین برین؟ [ سکوت] سخته. خیلی سخته. رفتنو میگم. عین مردن تو یه سرزمین غریبه. مادرت رفته بلیط بگیره؟
دختر: از کجا میدونی با مادرمم؟
پسر: با اونی دیگه.
دختر: تو کجا میری؟
پسر: من جایی نمیرم.
دختر: پس از کجا میای؟
پسر: کی تو این اوضاع اینجا میاد؟! اینجا دورترین شهر دنیاست.
دختر: پس حتماً منتظر کسی هستی.
پسر: نه فقط دوست دارم اومدن و رفتن آدما رو تماشا کنم. بیشتر اومدنشونو و کمتر رفتنشونو.
دختر: ما داریم میریم. از پس اینهمه بمب برنمیایم.
پسر: کی برمیگردین؟
دختر: هروقت جنگ تموم بشه.
پسر: فکر میکنی کی تموم بشه؟
دختر: هروقت همه ی شهر رو ویرون کردن.
پسر: یه شهر وقتی ویرون میشه که مردمش بذارن و برن.
دختر: یعنی بمونیم و بمیریم؟ [ صدای عبور یک هواپیمای جنگی و انفجار یک بمب.] شصت و هفت.
پسر: چی؟
دختر: شصت و هفتمین بمب بود.
پسر: نامردا انگار قرارداد دارن که اومدنی و رفتنی یکی دو بمبم تو سر این شهر بریزن. از شانس ماست دیگه! شهرمون شده خسته خونه ی سرراه. همین مونده بشینن و یکی دوتا چایی هم برن بالا!
دختر: یه فرودگاه همین حوالی واسه شون بزنین!
پسر: آره مگه خوابشو ببینن. اونا بمباشون تموم میشه ولی ماها تموم نمیشیم. این کوهها متعلق به مان وکس دیگه ای توشون دووم نمیاره. اونا جنگو شروع کردن و ما تمومش میکنیم.
دختر: چقدر از این کلمه بدم میاد.
پسر: از جنگ؟
دختر: ازهرچی جنگه. داشتیم واسه خودمون زندگی میکردیم. درس میخوندیم و بازی میکردیم. جواب تلفنهای خاله و عمه و دایی رو میدادیم. درخونه رو رو عمو باز میکردیم و عیدی میگرفتیم. هندونه ی د ست بابا رو قاچ میکردیم و با زنای همسایه تو کوچه سبزی پاک میکردیم. بعد جنگ اومد وهمه چی رو ریخت بهم. مردم دیگه فراموش کردن زندگی بکنن. شبا که میخوابن نمیدونن صبحش بیدارمیشن یا که آتیش بمبی هستی شونو میسوزونه. دیروزمادری رو دیدم که بچه ی دو ساله ش زیر آوار مونده بودو ضجه میزد. ضجه های اون دیگه هرگز تموم نمیشن حتی اگه شهر دوباره آباد بشه. این کجاش جنگه؟! نه این جنایته!
پسر: تا حالا دو بار ایستگاه رو زدن ولی دوباره پرازمسافر شده. گفتم که ما بیشترازبمباشونیم.
دختر: توهم برو. شهردیگه امنیت نداره. تازه اون به زنده ت احتیاج داره نه به مرده ت. وقتی جنگ تموم شد بیا وازنو بسازش.
پسر: کجا برم وقتی همه جا جنگه؟ اگه قراره بمبی رو سرم خراب شه ترجیح میدم این خراب شدن تو شهر خودم باشه و خاک کوچه ای که توش بزرگ شدم تنمو بپوشونه. من نمیتونم برم.
دختر: پس خیلی دلبسته شی.
پسر: تو نیستی؟
دختر: من عاشق دلبستگی یم!
پسر: دلبسته ی چی؟
دختر: چیزی که زنده نیگرم داره. این شهر. مردماش. پدرم. مادرم. همه.
پسر: پس بمون و زندگی کن. رفتن دردی رو دوا نمیکنه. رفتن فقط غمو بیشتر میکنه.
دختر: مادرم چی؟ تنهایی کاری ازم برنمیاد.
پسر: منم باهاتم. مگه نگفتی عاشق دلبستگی هستی؟
دختر: عاشق تو؟
پسر: منم یکی از مردای همین شهرم.
دختر: من دروغ نگفتم.
پسر: منم راست گفتم.
دختر: چی رو؟
پسر: دلبسته ی شهر و مردماشم. آسمون و پرنده هاش. بذارانقدر بمب بندازن که دیگه دندونی واسه گاز گرفتن نمونه براشون. سختی این کوهها چنگالاشونو میشکنه. باهام میمونی؟
دختر: توعاشقی!
پسر: میخوام زنده بمونم. میتونی دلگرمم کنی. خونه ت کجاست؟
دختر: میخوای بیای...
پسر: با مادری که ندارم میام. و پدری که نیست تا بیاد. با هردوشون میام.
دختر: دیگه خونه ای نمونده.
پسر: پس عین منی. باشه. مادرت که بیادهمین جا حرفامو بهش میزنم. مگه چیه؟ خیلیا تو ایستگاه قطار عاشق شدن و بعد موندن و زندگی کردن. خیلی وقته رفته؟
دختر: گفت ببینم بلیط گیرم میاد.
پسر: پس الان میاد.
دختر: آره.
پسر: یادم رفت اسمتو بپرسم.
دختر: تابستون.
پسر: قشنگه!
دختر: آره اما واقعی نیست.
پسر: کی واقعی میشه؟
دختر: هروقت حسابی برسم.
پسر: پس منتظر میشم سرخ بشی.
دختر: باشه. [ سکوت ] گفت ببینم بلیط گیرم میاد.
خوشحال منتظر می نشینند. نور میرود و می آید. ساعتی گذشته است اما مادر هنوز نیامده است. نور دوباره میرود و می آید اما آندو هنوز منتظر نشسته اند. نور میرود و می آید اما مادر هنوز نیامده است. نور میرود و دیگر نمی آید.
پاییز
ایستگاه قطار. شلوغ و پر سرو صدا. هواپیمایی جنگی در آسمان میگذرد. نیمکتی کهنه دروسط. صدای سوت بلند یک قطار. مادر و دختری با ساک سفر می آیند. لباس پاییزی به تن دارند. دختری روی نیمکت می نشیند. خسته و غمگینند.
مادر: [ داخل ساک را میگردد.] برم ببینم بلیط گیرم میاد. چیزی نمیخوای؟ [ دختر با سر نه میگوید.] کجا گذاشتمش؟... اینه ها تو جیبمه. [ کیف پول رااز جیبش بیرون می آورد ونگاهی به داخل آن می اندازد.] گشنه ت نیست؟ [ دختر با سر نه میگوید.] برم ببینم بلیط گیرم میاد. جایی نری تو این شلوغی.
مادر میرود. پسری می آید و کنار دختر روی نیمکت مینشیند.
پسر: هوا خنک شده. دیشب تا صبح باد میومد. میگن باد پاییزی درختا رو خواب میکنه. بذاربخوابن و صدای اینهمه بمب و بوی سوختن اینهمه خونه ودرخت رو نشنون. مادرت کجاست؟ [ سکوت] کاش مام میتونستیم بخوابیم. بعد که بیدار میشدیم میدیدیم دنیا امن و امانه وهرچی ازجنگ و کشتار دیدیم همه ش خواب و خیال بوده. بعد دوباره با خیال راحت میخوابیدیم و خواب شکوفه ها رو میدیدیم. مادرت رفته بلیط بگیره؟ [ سکوت] میدونم. سخته که بری و موندنم سختتر. ولی من میمونم. قبرستون شهر پر از تن کساییه که میشناسمشون. نمیتونم تنهاشون بذارم و برم. تو اونجا کسی رونداری؟ [ سکوت] مادرت نیومد.
دختر: مطمئنی با مادرمم؟
پسر: پدرت رفته جنگ مگه نه؟
دختر: پس جنگ این بود!
پسر: چی؟
دختر: قبلاً نمیدونستم جنگ چیه. تو فیلما که میدیدم خوشم میومد. راسته که میگن فیلما همه شون دروغن.
پسر: نه همه شون.
دختر: جنگ که دروغ بود.
پسر: جنگ واقعیشم دروغه.
دختر: این وسط گناه ما چی بود؟
پسر: این بود که ازدروغ خوشمون نمی اومد.
دختر: اگه خوشمون میومد جنگ نمیشد؟
پسر: نه.
دختر: حالا کی تموم میشه؟
پسر: هروقت اونا راستشو بگن.
دختر: میگن؟
پسر: آره. فکرشم نمیکردن جنگ انقدر طول بکشه. هرچی بمب و موشک داشتن ریختن روسرمون ولی کوهها مون هنوز سر جاشونن. کوهها که ازجاشون تکون نمیخورن. ما تواین سرزمین کاشته شدیم.
دختر: بمونیم چیکارکنیم؟ اینجا دورترین شهردنیاست. منتظر میشیم اوضاع آروم بشه. آه یعنی میشه جنگم یه روزخاطره بشه؟
پسر: عین عشق؟
دختر: عین زندگی!
پسر: تا حالاعاشق شدی؟
دختر: آره، کلی زندگی کردم. تو بچگی، تومدرسه، توباغ سر کوچه مون. یه بارم تو سینما.
پسر: عاشق کی شدی؟
دختر: بازیگر نقش اولش. زنشو کشته بودن و میرفت که انتقام بگیره. اون همه ی آدم بدا رو ازشهربیرون کرد. یادمه پاییز بود. ازسینما که اومدم بیرون باد تندی میومد. یه لحظه دلم گرفت. داشتم خفه میشدم.
پسر: پس تو هم از پاییز خوشت نمیاد.
دختر: هیچوقت. با خودم میگم یعنی بهاردوباره میاد؟ وانگارکه دیگه هیچوقت نمیاد.
پسر: اگه منتظرش باشیم حتماً میاد.
دختر: مثل یه رویاست!
پسر: ولی حقیقت داره. دوباره مغازه ها بازمیشن. خیابونا پرمیشن ازماشینای رنگارنگ و کوچه ها پراز بچه هایی که مشغول بازیهای جورواجورن. مردم دوباره میزنن به کوه و کمرو زیرسایه ی درختا به حماقت دوران بچگیشون میخندن و حسرت عشقهای جوونیشونو میخورن. آره همین روزاست که باد بوی بهاررو بیاره.
دختر: کی؟ فقط بگو کی این اتفاق می افته.
پسر: اگه بگم بزودی زود ، نمیری؟
دختر: اگه بوی بهار رو بشنوم ، میمونم.
پسر: اون برگ زرد رو نگاه کن رو اون شاخه. وقتی بیفته یه برگ تازه جاش درمیاد. برگی که هیچی ازجنگ و کشتار ندیده. هیچی از خون و نفرت نشنیده. اونوقته که بهار اومده و کاریشم نمیشه کرد. بعد ما دوباره میریم زیر بارون وانقدرخیس میشیم که دنیا رو آب بگیره وازهرچی دود وغباره پاک بشه.
دختر: پس خیلی زود میاد.
پسر: اون برگ زرد دیگه عمری ازش نمونده.
دختر: پس میمونم. یعنی دنبال یه بهونه بودم که بمونم.
پسر: من بهونه ت شدم یا بهار؟
دختر: بهار رو تو آوردی.
پسر: باهام زندگی میکنی؟ منم دنبال یه بهونه م که عاشق بشم.
دختر: عاشق چی؟
پسر: عاشق بهار.
دختر: باشه. مادرم که اومد همه چی رو بهش میگم. میدونم که اونم دنبال یه بهونه ست که بمونه.
پسر: اسمتو بهم میگی؟
دختر: پاییز.
پسر: پس اینهمه وقت داشتی ازخودت میگفتی.
دختر: از خودمواز پاییز.
پسر: قشنگه!
دختر: پاییز؟
پسر: اسمت.
دختر: خودم چی؟
پسر: خودت عین بهاری. گشنه ت نیست؟
دختر: نپرس.
پسر: میرم یه چیزی بگیرم و بیام.
دختر: مال من زرد باشه.
پسر: چی؟
دختر: نوشابه ش دیگه.
پسر: باشه!
پسر خوشحال میرود. دختر خرسندانه نفس عمیقی میکشد. مادر بلیط بدست می آید.
مادر: پاشو بریم ببینیم جای نشستن گیرمون میاد. انقدر شلوغه که نگو! اینا روهم به زورگرفتم. چیزی نمیخوای؟
دختر: چرا.
مادر: گشنه ته؟
دختر: رفت چند تا ساندویچ بگیره.
مادر: کی؟
دختر: گفت بهار بزودی میاد.
مادر: بهار؟
دختر: من عاشق شدم مادر.
مادر: عاشق کی؟
دختر: عاشق بهار.
مادر: جنگ چی؟
دختر: اون برگ زرد رو ببین رو اون شاخه. جنگ دیگه داره تموم میشه.
مادر: میخوای بری؟
دختر: میخوام بمونم.
مادر: [ مینشیند.] پدرتم تا اونموقع میاد.
دختر: آره. پدر اینباربدون جنگ میاد.
مادر: گفتی کجا رفت؟
دختر: گفت گشنه ت نیست؟
مادر: من تشنه مه.
دختر: الان میاد مادر.
هر دو خوشحال منتظر می نشینند. ساعتی میگذرد ولی پسر نمی آید. دوساعت میگذرد اما پسر نمی آید. شب میشود اما پسر نمی آید. روز میشود اما پسر نمی آید. آسمان برقی میزندو رعدی بلند. ولی پسر نمی آید.
زمستان
ایستگاه قطار. شلوغ و پرسروصدا. هواپیمایی جنگی در آسمان میگذرد. نیمکتی کهنه در وسط. صدای بلند سوت یک قطار. مادر و دختری با ساک سفر می آیند. لباس زمستانی به تن دارند. دختر روی نیمکت می نشیند. خسته و غمگینند.
مادر: [ داخل ساک دنبال چیزی میگردد.] برم ببینم بلیط گیرم میاد. کجا گذاشتمش؟... گشنه ت نیست؟ [ دختر با سرنه میگوید.] هوا خیلی سرد شده. آتیش جنگ و سرمای زمستون! آوارگی ما و دل پریشون! کجا گذاشتم اینو؟... چیزی نمیخوای؟[ دختر با سر نه میگوید.] ... اینه ها تو جیبمه.[ کیف پول رااز جیبش بیرون می آورد و داخل آنرا نگاهی میکند.] برم ببینم بلیط گیرم میاد؟ دستشویی نمیری؟[ دختر با سر نه میگوید.] جایی نری تو این شلوغی. همین جا بشین تا بیام.
مادر میرود. دختر از سرما دور خود می پیچد. نور میرود و می آید. ساعتی گذشته است. مادر بلیط بدست می آید.
مادر: چقدر سرده! [ کیف پولش را درون ساک میگذارد. ] بلیط گیرنمیاد که. اینارو هم به زور گرفتم. چیزی نمیخوای؟ [ دختر با سر نه میگوید .] بریم ببینیم واسه نشستن جا گیرمون میاد. من نمیتونم خیلی سرپا بمونم. گشنه ت نیست؟ [ دختر با سر نه میگوید.] پاشو بریم.
مادرساک را بر میدارد و هردو میروند. لحظه ای بعد پسر با لباس زمستانی می آید. غمگین و افسرده روی نیمکت می نشیند و از سرما دور خود می پیچد. هواپیمایی جنگی در آسمان میگذرد و به دنبال آن صدای انفجار چند بمب. نور میرود.
رسول بانگین
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن ۱۳۸۷ ساعت 20:57 توسط رسول بانگین
|