نمایشنامه دستهایت را به من بده.
کسی روی صحنه دور خود مچاله شده است. مرد نیست. زن هم نیست. طنابی از بالا به دور کمرش بسته است.
ذره.
: اگه منو دنیا ساخت پس دنیا رو هم من ساختم. و این بود دنیایی که من ساختم. و اون نشسته روی شاخه ای فقط نگاه کرد تا نوبت بازی خودش برسه. میگن خدا زورش به اینهمه آدم نمیرسه. منتظر میشه یکی یکی بمیرن بعد میره سراغشون. و من ساعتهاست مرده م و سراغی از هیچ کس نیست. نه از خدا، نه از شیطان و نه حتی از خودم که باورم فقط به خودم بود و به خودم. غافل از اینکه خودم ذره ای بود درون ذره ای که نبود درون هیچ ذره ای. بعد روشن شدم و سوختم و آب شدم در خودم که باز رقص ذره ای بود در رقص هیچ ذره ای. بعد فهمیدم که خدا در همون ذره ای بود که من هم بودم. گفت تو کی هستی؟ گفتم من خدام. گفت پس من کی هستم؟ گفتم تو دیر اومدی. کسی که دیر بیاد هیچ کس نیست. ولی اون دیر نیومده بود. این من بودم که زود رفته بود. دستمو گرفت و خندید و برم گردوند به جایی که هنوز نبودم و باز ذره ای شدم در هزاران ذره ای که نبودن در هیچ ذره ای. حس کردم که در حرکتم. یعنی ذره ای که من درونش نبودم داشت حرکت میکرد. داخل اون ذره جا آنقدر تنگ بود که من درونش مرده ای بودم بی تحرک. گفتم خدا برمگردون به ابدیت. گفت تو باید به جای دیگه ای بری. جایی بالاتر از ابدیت. جایی که از اونجا اغلب به بهشت میرن و گاه به جهنم. و من اغلب به جهنم میرفتم و گاه به بهشت. من از لوله ای خون میخوردم که خون خودم بود و از هوایی تنفس میکردم که هوای خودم نبود و داشتم بزرگ و بزرگتر از دنیایی میشدم که داخلش بودم و این بوی مرگ بود که آروم آروم از دور در هوایی که متعلق به من نبود می پیچید. میدیدم که داخل ذره ای هستم رقصان اما نمیدیدم که اون ذره درون چیه تا که بعدها فهمیدم هر ذره داخل ذره ی دیگه ایه که اونم داخل یه ذره ی دیگه ست و این همینطور ادامه داره تا برسه به بزرگترین ذره ای که حتی اونم داخل یه ذره ی بزرگتر از خودشه. بهش که فکر میکنم از وحشت خوابم نمیبره و بهش فکرهم که نمیکنم از بیکاریه که خوابی سراغم نمیاد. میخوام وحشتزده باشم اما بیکار نباشم. بیکاری از آدمها حیوونی میسازه زشتتر از حیوون که وحشت رو عین بختک روی زمین بکارن. حس میکنم همه چی برام آشناست و یه وقتی اینجا بودم ولی چون نمیتونم ثابت کنم پس قبول میکنم که هیچوقت اینجا نبودم. شایدم واقعاً نبودم. و الان که هستم همه ی تنم لرزان وحشتی هزار ساله ست که دوباره برم به جایی که دوباره نباشم. ظهور و خاموشی ما ذره ها خیلی نرمتر و آرومتر از پیدا و ناپیدا شدن ستاره هائیه که از تاریکی شب به روشنایی روز میرسن. ناگزیرم از باور هر روزه ی خودم که عمری بی باور بودن جز زوال و مرگ نیست و تا رستاخیز موعود با زندگی میمیرم و با مرگ زندگی میکنم که مرگ شکلی از نهایت ایثاره ولاجرم جسم رو قربانی روحی میکنه که در کالبد زمان نمیگنجه. و این بود، و این بود دنیایی که من شناختم.
آرزو.
: کاش بخار دهن من توی سرما، ابری بود توی آسمون به وقت گرما که وقتی می بارید همه ی گلهای توی آسمون بوی نفس منو میگرفتن. کاش هیچ رنگی نبود که من توی چشمام نداشته باشم و به وقت قیامت آتش و خاکستر، دوباره جهان رو زیبا و پر از رنگ می ساختم. کاش همه چی دست من بود. آخ اگه همه چی دست من بود! مردی بود که از آب میترسید و دوست داشت که ماهی بشه. اون ماهی شد اما این باعث نشد که توی آب غرق نشه. وقتی جنازه شو آب به ساحل آورد، پیرمردی که روزها چیزی نخورده بود اونو به بچه ای داد که هفته ها گشنگی کشیده بود بخاطر پدری که به عشق ماهی شدن ماهها پیش به دریا رفته بود. حالا تو چطور میخوای عاشق من باشی وقتی ازم میترسی؟ نکنه تو هم میخوای غرق بشی. چطور میخوای خودتو داخل آینه ببینی وقتی حتی از خودتم وحشت داری؟ تو این دنیا هیچ کاری نکردی چون باورت این بود که زندگی تو دنیای دیگه شروع میشه. حالا توی دنیای دیگه میخوای چیکار کنی؟ نه خدا کسی رو که تو این دنیا نتونسته زندگی بکنه برای زندگی تو اون دنیا از خواب بیدار نمیکنه. نزدیکتر بیا. نترس. دستتو بده به من. دستای من پر از آرامشن. کاش انقدر بزرگ بودم که میتونستم ترس همه ی جهان رو بخورم و آزادش کنم. و تو عین گوسفندی هستی که از ترس گرگا تا وقتی که سرشو ببرن پیش صاحبش میمونه. درختی که از باد بترسه هیچوقت بارور نمیشه. تو بارور شدی؟ آره من هفتمین خدام رو آبستنم. دیشب اومد توی خوابم. گفت کاش همه ی ننگ زمین رو پیشونی من نوشته میشد. کاش همه ی سرسپردگی دنیا به دوش من بود. تو چی گفتی؟ گفتم کاش خدا من بودم!
رقاصه.
: نمیدونم خدا رو ما خلق کردیم یا اینکه اون ما رو خلق کرده! همه ی رقاصه ها اینطوری فکر میکنن؟ نه من حتی قبل از اینکه رقاصه بشم اینطوری فکر میکردم. اصلاً رقاصه شدنم یه جور فرار از این نفهمیدن بود. سعی کردم چیزی رو که نمی فهمم برقصم. همین الانشم خیلیا از خودم خوششون نمیاد اما رقصامو دوست دارن و میفهمن. حتی خیلیاشون سعی میکنن که مثل من برقصن. زیبا میرقصی؟ میشه گفت زیبا باهاشون حرف میزنم بدون اینکه کلمه ای گفته باشم. رقص چیز عجیبیه. آدمو از گفتن یه عالمه ناگفته خلاص میکنه. جهنم بری چیکار میکنی؟ اونجا دیگه نمیتونی برقصی. میبرنم بهشت. واسه بهشتی ها میرقصم. بهشت که خشک و خالی نمیشه. نمیدونم چرا نمیتونم مثل تو برقصم. شاید مثل من مردمو دوست نداری. اگه دوستشون نداشته باشی نمیتونی براشون برقصی. ببین خدا رو. همه چیز رو داره میرقصونه. دریاها رو. درختا رو. ابرا رو. این یعنی که اون مردمو دوست داره. وقتی میرقصم حس میکنم زیر پاهام آتیش داغه. نه من نمیرقصم. من دارم میسوزم. ببین موهامو. من دیگه مو ندارم. همه شون سوخته ن. ببین دستامو. من دیگه دست ندارم. ببین پاهامو. من حتی پا هم ندارم. اونام سوخته ن. نفهمیدم کی. فقط سوختن. تو یه شمعی. شمع چیه؟ من یه رقاصه م. یه روز یه شمع بهم گفت کاش منم یه رقاصه بودم!
پدر.
: آره تو ازم خسته شدی. دیگه منو نمیخوای. مرگ فقط بهونه ست که از دستم خلاص بشی. خب پس برو بمیر. باشه میمیرم. تو هم بمون با یه عالمه معشوقه ای که داری. هر وقتم از اونا خسته شدی، خودتو از نگاهشون پنهون کن تا که اونام آروم آروم بمیرن و هلاک شن. کاش منم مثل تو خوشگل بودم. تو عمداً منو زشت کردی تا کسی عاشقم نشه. دستاتو بده به من. میخوام بوی تو رو بگیرم. چرا انقدر سخت بهم نزدیک میشی؟ مگه من اولین معشوقه ی تو نبودم؟ مگه خودت نگفتی پیرهن زرد بپوش؟ خب منم پوشیدم. مگه نگفتی برای پرنده ها اشک بریز؟ خب ریختم. من حتی چشمامو برای تو سیاه کردم والا منکه چشم سیاه نبودم. گفتی به مادرم رفته م. گفتم پس تو عاشق مادرم بودی. سرتو که انداختی پایین فهمیدم که تو پدر منی. آروم چشمامو بستم. وقتی بازشون کردم تو دیگه رفته بودی روی شاخه. شاید با این رویا زندگی بکنم اما با این رویا نمیمیرم. تو یه زمانی عاشق من بودی والان دیگه ازم خسته شدی و دوستم نداری. میدونی که مرگ همه ش بهونه ست. تو حتی از خودتم خسته شدی!
مادر.
: چقدر حرف میزنم. چقدر حرف میزنی. چقدر میخندم. چقدر میخندی. چقدر گریه میکنم. تو گریه نمیکنی. تو فقط میخندی. خودتو بپوشون. هوا داره سرد میشه. وقتی سرد میشه نگاهش دیگه پاک نیست. پدر کجاست؟ رفته مادر رو خاک کنه. مادر کجاست؟ رفته که پدر خاکش کنه. و تو فقط میخندی. من گریه نمیکنم؟ تو فقط میخندی. خیلی دردناکه. اینکه بخندی؟ اینکه نتونی گریه کنی. گاهی از خدا بدم میاد. فقط گاهی. چرا نمیتونی گریه کنی؟ دست خودم نیست. همه ی گریه هام به کپه ای از خنده تبدیل شده ن. وقتی یکی میمیره از این عشق خنده م میگیره. تو عاشق مادرت بودی؟ من بابامو بیشتر دوست داشتم. چون عاشق مادرم بود و حالا رفته که خاکش کنه. تو چرا نرفتی؟ آخه پدرم عاشق منم هست. ترسیدی جلوی تو نتونه مادرتو خاک کنه؟ نه، ترسیدم منو هم خاک کنه!
عروسک.
: یه روز بابام اومد و بهم یه توپ داد. گفت بیا پسرم این توپ برای توه. گفتم بابا من پسرم؟ گفت تو یه انسانی. روز بعد مامانم اومد و بهم یه عروسک داد. گفت بیا دخترم این عروسک برای توه. گفتم مامان من دخترم؟ گفت تو یه آدمی. بعد عروسکم توپمو برداشت و برد و من دیگه هیچی نداشتم. بابام گفت تو دیگه هیچی نیستی. مامانم گفت تو دیگه همه چی هستی. بابام گفت واسه یه انسان مایه ی ننگه که هیچی نباشه. مامانم گفت واسه یه آدم مایه ی ننگه که همه چی باشه. منم تصمیم گرفتم که نه هیچی باشم نه همه چی. هم بابام باشم هم مامانم. چند روز بعد عروسکمو پیدا کردم. اون آبستن شده بود. بچه ش که به دنیا اومد دیدم یه توپ خوشگله. گفتم این بچه ی قشنگ رو کی بهت داد؟ گفت خوردمش. گفتم مگه تو بچه هاتو میخوری؟ گفت وقتی خوردمش که بچه م نبود. یه توپ خوشگل بود. گفت میخوای تو رو هم بخورم؟ گفتم نه من بچه ی مامانمم. گفت میدونم. وقتی یه عروسک کوچیک بودی تو رو خورد!
خیانت.
: نگات چقدر غمگینه. آخه غمگینم. دستات چقدر سردن. آخه زمستونه. تو توی بهارم دستات سردن. مگه تو توی بهار منو دیدی؟ آره همون موقع بود که عاشقت شدم. مگه اونموقع بهار بود؟ آره، یادته روی شاخه بودی و آوردمت پایین؟ بعد گریه کردی و گفتی میخوام دوباره برم روی شاخه. و تو هم نتونستی دوباره منو بذاری روی شاخه آخه خیلی سنگین بودم. بعد رفتی به بابات گفتی. بابام گفت دیگه حق نداری با دختر من بازی کنی. گفتم مگه این دختره؟ گفت آره، نمیدونستی؟ نه. بعد عاشقت شدم. چطوری؟ بلندت کردم و گذاشتمت روی شاخه. دیگه سنگین نبودی. تقصیر بابات بود. اون بهم گفت که تو دختری. منم نمیدونستم. تو بهم گفتی که پسری. مگه تو هم عاشق شدی؟ آره آخه شبش کلی بارون اومد. من نمیدونستم که خدام عاشقمه. تا صبح خوابم نبرد. چشم دوخته بودم به سقف. سقف عین ابرا داشت حرکت میکرد. من خورشید رو دیدم که از لای ابرا بهم خندید. نورش که خورد تو چشمم خوابم برد. دیگه صبح شده بود. خواستم رها بشم اما دیگه خواب منو برده بود. مامانم گفت رنگت پریده. گفتم من عاشق شدم مامان. من عاشق شدم. چه رنگین کمونی بود توی آسمون! خدا دیگه گریه نمیکرد. اون رنگین کمونو واسه من کشیده بود. این اولین نامه ی عاشقانه ای بود که ازش میگرفتم. بعد فهمیدم که تو رو برده پیش خودش توی بهشت. گفتم خدا نباید اینکار رو میکردی. گفت پس چیکار باید میکردم؟ میذاشتم تو رو با خودش ببره به جهنم؟
سکوت.
: سکوت نکن. از سکوتت بدم میاد. چی بگم؟ چیزی که سکوتت رو بشکنه و بفهمم که هنوزم باهامی. عاشقم شدی؟ آره. پس چرا بهم نگفتی؟ خجالت میکشیدم بهت بگم. حالا که گفتی. حالام خجالت میکشم. خجالت نکش. خیلیا عاشق منن. فقط تو نیستی. نمیدونستم انقدر دلباخته داری. حالا که دونستی. اگه میدونستم هیچوقت عاشقت نمیشدم. چرا؟ دوست ندارم کس دیگه ای عاشقت باشه. خیلی خودخواهی! تو چی؟ تو هم عاشقشونی؟ عاشق کیا؟ عاشق اونایی که عاشقتن. راستشو بگم؟ آره منم عاشقشونم. حتی خیلی بیشتر از خودشون. من همه کار بخاطر اونا میکنم اما اونا مثل من نیستن. دوستم دارن اما به حرفام گوش نمیدن. مثلاً چه حرفایی؟ مثلاً من پروانه ها رو دوست دارم و نمیخوام کسی اونا رو بگیره. اما همه ی عاشقام عاشق پروانه هام هستن و مدام اونا رو میگیرن. دوست نداری عاشق پروانه هام باشن؟ نه دوست ندارم. خیلی خودخواهی! اینطور فکر میکنی؟ پس چرا خودت اینطور فکر کردی؟ باشه پس سکوت میکنم. آره سکوت کن. منم دیگه عاشقت نیستم!
پروانه.
: چند تا پروانه دارم توی مشتم که صبح تا شب براشون گریه میکنم. آخه همه شونو من کشتم. میخواستم بگیرمشون ولی کشتمشون. گفتم دیگه پروانه ها رو نمیگیری؟ گفت نه. گفتم مشتتو باز کن. گفتم نمیتونم بهشون نگاه کنم. گفتم اونا زنده ن مشتتو باز کن. و اون مشتشو باز کرد و پروانه ها پریدن توی آسمون. خوشحال شدم و گفتم تو زنده شون کردی؟ گفت نه، تو که مشتتو باز کردی اونام زنده شدن. گفتم با ماشین فقط میشه یه آدم آهنی ساخت ولی با عشق میشه یه آدم واقعی ساخت که پروانه ها رو دوست داشته باشه. بعد گفتم زندگی فاصله ایه بین دو تا مرگ و اون بدون اینکه چیزی به من بگه همه ی انگشتای دستشو شکست تا دیگه هیچوقت دستش مشت نشه. من دیگه هیچوقت نتونستم اونو ببینم. نه روی زمین نه توی آسمون و نه حتی پیش ماهیا. روی شاخه ی درختم نبود. خدا گفت عاشقش شدی. و من فقط گریه کردم. اونقدر که حیاط خونه مون اونشب خیس خیس شده بود. شنیدم که مادرم گفت بارون اومده. اما هیچ ابری توی آسمون نبود. گفت سیل اومده و من مثل آب توی حیاط پاشیدم!
ازدواج.
: نگفتی چرا همه عاشقت شدن؟ چشمای سیاهمو ندیدی؟ نه. اون آهو رو نگاه کن. میبینی چه چشمای سیاه و قشنگی داره؟ ولی من چشمای آبی دوست دارم. باشه پس اون پلنگ رو ببین. چشمای اونم مال منن. خیلی قشنگن! اون پرنده چی؟ ببین روی شاخه نشسته. میبینی چه بالای قشنگی داره؟ هزار رنگن. الان یه پرنده ی دیگه میاد و اونو از شاخه میاره پایین. اونم گریه میکنه و میره به باباش میگه. بعد عاشق هم میشن و میپرن روی شاخه. اون چیزی که بینشون اتفاق میفته مال منه. لبای قشنگ اون ماهی کوچولو هم مال منن. دستای تپلی اون بچه رو ببین که داره میمکدشون. اونام دستای منن. حالا
فهمیدی که چرا همه عاشقمن؟ آره، تو همه رو تو خودت جمع کردی. جمع نکردم. من قشنگیهامو پخش کردم بین همه. حالا دیدی من خودخواه نیستم؟ راستشو بگم؟ بگو. من دوباره عاشقت شدم. یه بار بهم گفته بودی. اونموقع خجالت میکشیدم. الان خجالت نمیکشی؟ نه الان دیگه خیلی خوشحالم. حالا چی ازم میخوای؟ من پروانه ها رو نمیگیرم فقط یه شرط داره؟ چه شرطی؟ باهام ازدواج میکنی؟
میوه.
: از میوه ها کدومو بیشتر دوست داری؟ سیب رو. آخه هم زرد داره هم قرمز. خب انگورم زرد و قرمز داره. خب انگورم دوست دارم. از پرنده ها کدومو بیشتر دوست داری؟ عقاب رو. آخه عارشه خیلی رو زمین بشینه. از ماهیا کدومو بیشتر دوست داری؟ نهنگ رو. چون میاد روی آب و نفس میکشه. از حیوونا کدومو بیشتر از بقیه دوست داری؟ اسب رو. چون با اینکه بار میبره و سواری میده اما از غرور و وقارش کم نمیشه. از آدما کی رو بیشتر از همه دوست داری؟ پدر و مادرم رو. این که شد دو نفر. نه اونا برای من یه نفرن. دیگه کی رو دوست داری؟ تو رو. من چرا؟ چون همه ی اینایی که اسم بردم عاشق توأن. از کجا میدونی؟ آخه سیب زرد از خجالت تو سرخ میشه. عقاب توی آسمون دنبال تو میگرده. نهنگ به شوق دیدن تو میاد روی آب و نفس میکشه. اسبم که به احترام تو بار میبره و چیزی به سوارکارش نمیگه. پدر و مادرت چی؟ اونا عاشق توأن چون تو منو بهشون دادی!
فرشته.
: چند سالته؟ هنوز به سال نرسیده. چند ماهته؟ هفت ماهمه. دنیا قشنگه؟ هنوز که به دنیا نرفتم. راست میگی. حواسم نبود که نه ماهگی به دنیا میری. نه ماه و نه روز و نه ساعت. دوست داری بری؟ دوست دارم بمونم. اینجا امن ترین نقطه ی جهانه. تازه بچه هام تو شکم مادرشون یه فرشته ن. پس میخوای تا آخرعمرت فرشته باشی. نه باید برم. آخه بابام منتظرمه. خب میتونی تو همون دنیاشم فرشته بمونی. نمیشه. زندگی توی دنیا واسه فرشته ها خیلی سخته. باید آدم باشی تا بتونی زندگی کنی. ولی من شنیدم که بعضیا تو دنیام واسه همیشه فرشته باقی میمونن. شاید خوب باشن ولی فرشته نیستن. مثلاً من خودم فکر میکردم مامانم یه فرشته ست ولی دیروز که یهو پرید توی آب، پاک نظرم عوض شد. سردم شده بود وحشتناک. اینجا پتو هم که نداریم. خودمو پیچیده بودم دور بند نافم. گرمم نمیشد که. یکی دو بارم بابام با مشت زده تو شکمش. مثلاً دارن شوخی میکنن! آخه مشتم شد شوخی؟ آخه پروانه و مشت؟ اون با یه اشاره ی انگشتم میمیره. یکی دو تا لگدم زدم تو شکم مامانم ولی حالیشون نمیشد که. میدونی اگه خدا نبود اینهمه پروانه که میمیرن چطوری دوباره زنده میشدن؟ زنده نمیشدن که. تا ابد همینطور مرده میموندن. من خودم یکی رو میشناسم که تا ابد مرده. آخه خدا نداشت که زنده ش کنه!
عشق.
: این تو گرمت نیست؟ نه. سردت نیست؟ نه. گشنه ت نیست؟ نه. تشنه ت نیست؟ نه. دنیا که بری همه ی اینا هست. تازه اگه جنگ باشه همه ی اینا با هم هست که بهش میگن آوارگی. فکر میکردم آوارگی یعنی اونی که عاشقشی ولت کنه و بره. خب اگه اونم عاشق تو نباشه میذاره میره دیگه. چرا عاشقم نباشه؟ مگه من چیکار کرده م؟ شاید همزمان با اون عاشق یکی دیگه شدی؟ مگه تقصیر منه؟ تقصیر تو نیست؟ خب چیکار کنم که همه یه جوریین که من هی عاشقشون میشم؟ پس تو عاشق خیلیایی! خیلیا که نه. فقط عاشق اون و اون. البته یکی دیگه م هست که بخاطر یکی دیگه خجالت میکشم بهش بگم. بخاطر کی؟ نمیدونم خیلیین. گاهی به سرم میزنه که برم و همه شونو تنها بذارم. اصلاً به من چه؟ اونا خوشگلن و اونوقت من باید عذاب بکشم. اون درختو ببین. خب قشنگه دیگه. حالا اون گنجشک رو ببین. نه تو عاشقش نمیشی؟ میشی دیگه. بابامو ندیدی حالا. مامانمو بگو. همه عاشقشن. مگه تو اونا رو دیدی؟ نه ولی حسشون میکنم. دیدی اون پروانه رو؟ نه. آره یهو از ذهن من گذشت. تو ندیدیش. خیلی قشنگ بود! چیه چرا اینطوری نگام میکنی؟ خب عاشقش شدم دیگه. به من چه؟ میخوای اصلاً چشمامو ببندم؟ بیا بستم. وای یکی نشست رو دلم. چقدر سبکه! چه صدای قشنگی داره! چه بوی خوبی میده! وای چه پوست لطیفی داره! بدتر شد که! بهتره چشمامو باز کنم. تو بودی گفتی چشماتو ببند؟ بیا دیدی چی شد؟ دو سه تای دیگه م اضافه شد. چیه چرا اینطوری نگام میکنی؟ نکنه باز میخوای بگی تقصیر منه؟
تولد.
: چی شده؟ دارم میمیرم. حالم خیلی بده. تو که تا دیروز خوب بودی. جام خیلی تنگ شده. دیگه نمیتونم نفس بکشم. نکنه داری به دنیا میری. یعنی واقعاً دارم میمیرم؟ من میخوام همینجا بمونم. خودت گفتی که نمیتونی. نمیدونم چم شده. دلم خیلی شورمیزنه. همه موقع مردن دلشوره میگیرن. حالا چیکار کنم؟ دنیا پر از پروانه هائیه که هر روز میتونی عاشقشون بشی. پر از گاوهائیه که همینطور بروبر نگات میکنن و هیچکاری باهات ندارن. پر از درختای سبزیه که هر روز میتونی رو شاخه هاشون بشینی و عین پرنده ها آواز بخونی. تازه بابا و مامانتم میتونی ببینی. پس باید بمیرم. نگو باید بمیرم بگو باید برم. چه فرقی میکنه؟ وقتی نمیخوام برم، رفتن یه جور مردنه دیگه. وای دارم سکته میکنم. اینهمه آدم چیه دورم جمع شده؟ مرگ یه نفر بیشتر از تولدش مردمو دور خودش جمع میکنه. تولد عادی شده اما مرگ هنوز عادی نیست. خدایا کمکم کن. نترس. دستتو بده به من. دستم بهت آرامش میده. تازه مگه دنیا چند روزه؟ زودی برمیگردی. میدونم اونموقع هم اینطوری اشک و آه و ناله راه میندازی. تو باهام نمیای؟ چرا ولی تو دنیا انقدر دلبستگی هست که تو عاشق همه شون میشی. انقدر که حتی منو فراموش میکنی. حتی خودتو. یکی داره منو میکشه پایین. نترس منم که دارم هلت میدم. فکر کردم عاشقمی! من عاشقتم ولی تو نمیفهمی. یه روز تو دنیا میام سراغت که برت گردونم ولی حتی اونجام منو نمیفهمی. هلم نده خودم دارم میرم. اگه هلت ندم خفه میشی. تو داری منو میکشی. آره اینجا یکی مرد. اون یه ذره بود که وارد یه ذره ی دیگه شد. جهان پر از ذره ست. نمیدونم این مائیم که این ذره ها رو میسازیم یا که این ذره هان که دارن ماها رو میسازن. هرچی هست خیلی قشنگه. انقدر قشنگ که از وحشتش شبا خوابم نمیبره. تو خوابت میبره؟ آره من انقدر میخوابم که همه ی جهانو فراموش بکنم. چون اگه نتونی فراموشش کنی اون دستپاچه میشه و نمیتونه کارشو درست انجام بده. فکر میکنی چون از مرگ میترسیم وجودشو کتمان میکنیم؟ مرگ فقط یه بیماریه. بشر بالاخره از پسش برمیاد. تو نمیمیری. تو فقط دیگه خاموش میمونی. دنیا به خاموشی تو محتاجه تا درک کنه چیزی رو که سالهاست داری میگی. زندگی وقتی واقعاً خودشو نشونت میده که مثل حبابی بی وزن انقدر اوج بگیری که تو هوای زندگی ادغام بشی. و مرگ مثل رویایی شیرین به پرواز دراومد و عین موجی بلند منو به طاق آسمون کوبید. مرگ مثل سقوط آرام و بی صدای مورچه ای از بلندای برجی بلنده. زندگی چیزی نیست که می فهمیم بلکه مرگیه که آزمایش میکنیم. باشه پس منم میخوابم. تازه به دنیا اومدم و خیلی خسته م. خدا از خواب بیدارم میکنه؟ آره بیدارت میکنه. دستاتو بده به من. دستای من بهت آرامش میدن. تو کی هستی؟ من خدام عزیزم. خدای تو!
رسول بانگین
مهرماه 90 ــ ارومیه