نمایشنامه عروس باران
عروس باران: نه هیشکی نمیتونست. هیشکی نمیتونست مثل بارون قلبمو بلرزونه. گفتم کجا میری؟ گفت بخارشدمو دارم میرم توی آسمون. تو که دوباره لباس سفید تنت کنی، برمیگردم و بازم باهات ازدواج میکنم. گفتم اگه لباس سفید نپوشم چی؟ گفت خب اونوقت چطوری بفهمم عروس شدی؟ دیدم راست میگه. گفتم مامان پس کی لباس عروسامو تنم میکنی؟ گفت هنوزکه بهارنشده دخترم. برو بخواب. ماه عاشق خواب دیدنته. اون شبا به عشق تو طلوع میکنه و روزا از شرم تو میره پشت ستاره ها. رفتم و زیر نور ماه خوابیدم و تا صبح عروس مهتاب شدم. بعد یه فرشته تو گوشم گفت: پاشو آقا خروسه گلوش پاره شد. چشمامو که باز کردم دیدم خورشید داره گاو ابریشو میدوشه که یه لیوان شیرشو بخوره. دوتا خرگوش پشمالو داشتن صبحونه میخوردن و باد یهو اونا رو تبدیل به مردی کرد که داشت لباس عروس قشنگی رو تن دخترش میکرد. تابستون که تموم شد آسمون هرچی آب بود رو زمین، عین یه کویرتشنه خورد وتموم کرد. لبای خاک ترک خوردن و باد که عاشق لبای ترک خورده بود هی بهشون بوسه میزد. گفتم مامان پس کی لباس عروساموتنم میکنی؟ گفت الان پاییزه دخترم. همه دارن لخت میشن اونوقت توتازه میخوای لباس تنت کنی؟ راستم میگفت. پاییزعین یه غارتگرگستاخ، همه ی درختا رولخت کرد وانداخت تو دامن زمستون. بعد برف اومد و با تن لخت اونا حسابی عشقبازی کرد و کسی هم اصلاً به روی خودش نیاورد. گفتم مامان لباس عروسامو تنم نمیکنی؟ گفت الان زمستونه دخترم. با اون لباسای توری سرما میخوری می افتی گوشه ی خونه. آخه کی میاد یه عروس سرما خورده روبگیره ببره به خونه ش؟ تازه همه جا سفید ازبرفه. توهم که سفید بپوشی زمستون فکرمیکنه توهم دخترشی. بعد خوابت که ببره تو روهم با خودش میبره به سرزمین آدم برفیها. توکه نمیخوای دختر ننه سرما بشی. میخوای؟ گفتم مامان توروخدا، تو رو خدا فقط واسه یه روز بذارین لباس عروسامو بپوشم. خیلی دلم تنگ شده براشون. فقط همین یه روز. قول میدم مامان. اصلاً ببینم برام کوچیک نشدن. اگه کوچیک شده باشن باید یه فکری بکنم خب. تا بهاردیگه چیزی نمونده. آخه کی میاد عروسی که لباساش کوچیک شدنو میگیره ومیبره به خونه ش؟ مامان من عروس یه ساله نیستم که. کلی سالمه. بزرگ شدم قدرهرچی ابره توی آسمون. بعد مامانم دلش سوخت ومن بوشو حس کردم. رفت ولباس عروسامو آورد وتنم کرد. باد گفت این چیه پوشیدی دخترجون؟ یه چیزی بپوش روم بشه بهت بخورم. همه ی جونت پیداست. روح یه مرد خسته هست که پایین رودخونه ی وحشی زندگی میکنه. اون یه تور داره عین این لباس عروس تو که هر روز کلی باهاش ماهی قرمز میگیره واسه بچه هایی که شبا خواب باباشونو که از سفر برگشته میبینن. چرا نمیری پیشش؟ تورش که پاره شد تو لباساتو بده بهش که خواب بچه ها تو تاریکی شبای زمستون بی ماهی نمونه. بعد خودتم یه چیز دیگه بپوش که منم هی خجالت نکشم وقتی بهت میخورم. گفتم خب میتونی چشماتو ببندی که خجالت نکشی. بعدشم اینهمه جا! برو یه جای دیگه بوز اگه راست میگی. چرا صاف اومدی به تن من میخوری؟ گفت آخه من به همه جا باید بوزم. تن توهم همه جاست دیگه. اگه بهت نخورم هیچوقت بارور نمیشی. مگه نمیخوای عروس بشی؟ گفتم چرا. گفت پس حرف نزن بذار کارمو بکنم. بعد انقدر تنمو قلقلک داد که مامانم اومد و حسابی دعواش کرد و زودی پنجره رو روش بست. گفت واسه یه دختربالغ زشته که اینهمه با باد بازی بکنه. بعد دیدم توی برفا دوتا چشم سفید یواشکی دارن نیگام میکنن. اولش ترسیدم اما بعد انقدر خوشم اومد که یکی داشت اونطوری نیگام میکرد! دیگه شب شده بود و ماه داشت رختخوابشو جمع میکرد که دست و صورتشو بشوره. مامانم گفت قولت که یادت نرفته؟ ومن زودی لباس عروسامو درآوردم و گفتم بیا مامان جون هنوز اندازه من. دیگه چیزی از زمستون نمونده بود و ننه سرما داشت یواش یواش دامن سفیدشو جمع میکرد. پرسیدم مامان شوهرننه سرما کیه؟ چراهیچوقت نمیاد پیشش؟ مامانم گفت ننه سرما هیچوقت عروسی نکرده. گفتم چرا؟ گفت نمیدونم. خیلیا میگن چون خیلی مغروره ازدواج نکرده. رفتم تو حیاط و گفتم ننه سرما تو چرا هیچوقت عروسی نکردی؟ گفت خودم نخواستم. گفتم پس راسته که میگن خیلی مغروری. گفت نه مغرورنیستم اما نکه خیلی سردم، هیشکی حاضرنمیشه باهام عروسی بکنه. حقم دارن خب. آخه کی دلش میخواد شبای به این بلندی یه دختر یخی بی احساسو همینطوری بغل بگیره وتا صبح همینجورازسرما بلرزه؟ نه همه دنبال آفتابن و کسی از من خوشش نمیاد. توی سرما حتی خدام لباس گرم میپوشه. حتی خورشیدم هیزم بیشتری میسوزونه. دیدم راست میگه. منکه خودم هیچوقت راضی نمیشم با یه مرد یخی ازدواج بکنم. وای همه ش سرما میخورم. بعد ننه سرما اشکشو که عین یه گوله یخ به گوشه ی چشمش آویزون بود رو پاک کرد وگفت اینوکه بهت میگم بین خودمون بمونه. تا حالا به هیشکی نگفتم. گفتم چی میخوای بگی ننه سرما؟ گفت خیلی که دختربودم یه شب که برف تندی میومد و باد کلی از دست خودش عصبانی بود با یه مرد جوونی که توی اون سرما به خواستگاریم اومده بود ازدواج کردم. اون یه لباس عروس عین همین که تو پوشیدی برام آورده بود که تنم بکنم. شب پیش هم خوابیدیم وصبح که ازخواب پاشدم دیدم اون مرد جوون یخ زده. مثل یه تیکه سنگ شده بود وهیچ تکونی نمیخورد. انقدرغصه خوردم وگریه کردم که تا دوسه سال بعد نه زمستون شد و نه حتی یه دونه برف بارید رو زمین. منم تصمیم گرفتم که دیگه هیچوقت ازدواج نکنم. نه من دیگه راضی به مرگ هیچکس نیستم. اینه که گفتن ننه سرما مغرورشده. ولی من هرگز مغرورنشدم. من فقط دلم شکست. پیش خدا خیلی گلگی کردم ولی اون گفت دیگه چاره ای نیست و تقدیر تو همینه. گفتم باشه خدا، باشه. بذار تقدیر منم سراسر تنهایی و سوز باشه. مثل همه ی آدمایی که تنشون گرمه اما آهشون عین من پر از درد و سرماست. بعد دوباره اشکای یخی شو پاک کرد و گفت: همون شب برفی که با اون مردجوون خوابیدم، یه چیزی تو وجودم غلتید. بچه م که به دنیا اومد اسمشو گذاشتم رودخونۀ وحشی. رودخونۀ وحشی؟ آره. درسته که اون مرد جوون تو بغل من یخ زده بود اما حرارت نفسش، بلورهای تنمو رقصونده بود. چند روز بعد همه ی یخهای درونم آب شدن ومن بلندترین رودخونۀ دنیا رو به دنیا آوردم. گفتم همون رودخونه ای که ازاین سرجنگل تا اون سرجنگل ادامه داره؟ گفت آره. گفتم همونی که روح یه مرد خسته از توش واسه بچه هایی که باباشون سفر رفته ماهی قرمز میگیره؟ گفت آره. تا دنیا اومد و فهمید که من باعث مرگ پدرش شدم اینطوری وحشی وناآروم شد. الانم سالهاست که باهام حرف نمیزنه. وقتی قصه ی ننه سرما تموم شد، زمستونم دیگه داشت تموم میشد. دویدم رفتم پیش رودخونۀ وحشی. ولی هرچی صداش کردم جواب نداد. شایدم اصلاً صدامو نشنید. آخه صدای خودش انقدر بلند بود که من حتی صدای خودمم نمیشنیدم. دستمو پر از آب کردم و پاشیدم توی صورتم. خنک خنک بود. حس کردم که این آبو سالهاست میشناسم. بوی یه تیکه از خودمو میداد. بوی بارون! آره انگار که بارون به صورتم باریده بود. دوباره صداش زدم ولی فایده ای نداشت. اون سرش انقدر شلوغ بود که حتی منو ندید. رفتم خونه. مامانم گفت دخترم بالاخره بهار اومد. وقتشه که دیگه لباس عروستو بپوشی. اونوقت بارون عاشقت میشه و میاد پایین و دوباره همه جا پر از سبزه و گل و تاج عروس میشه. دیدم یه ماهی قرمز کوچولو داخل تنگ آبش روی طاقچه داره هی پشت سرهم برام بوس میفرسته. گفتم وای مامان این ماهی قشنگو کی برام آورده؟ گفت نمیدونم. بیرون بودم وقتی اومدم دیدم یکی اونو گذاشته اونجا. بعد لباسامو تنم کرد ویه کاسه آب ریخت روی سرم. چشامو که بازکردم دیدم عاشق شدم. سرتاپام سفید بود عین برف. عین ننه سرما. تودلم آشوبی بود عین رودخونۀ وحشی. گفتم مامان امسالم بابا نمیاد؟ گفت نه دخترم. گفتم پس کی میاد؟ مگه پارسال نگفتی امسال میاد؟ مامانم اشکاشو که عین مروارید داشتن از رو گونه هاش سرمیخوردن پایین رو پاک کرد وگفت میاد دخترم، میاد. بعد شنیدم که بچه ها دارن توی کوچه شعر بارونو میخونن. گفتم مامان برم باهاشون؟ گفت آره دخترم برو. تا تو نری که بارون نمیاد. دویدم توی کوچه وبا بچه ها رفتیم و درخونه ی همه ی اهالی جنگلو یکی یکی زدیم. هرکی در رو بازمیکرد اول یه کاسه آب میریخت رو سرمنو بعد به بچه ها که همینطورداشتن شعر بارونو میخوندن، تخم مرغ رنگی و یه عالمه عیدی دیگه میداد. لباسام خیس خیس شده بودن اما اصلاً سردم نبود. انقدررقصیده بودم که دیگه نا نداشتم راه برم. به خودم که اومدم دیدم هیشکی دوروبرم نیست. انگار که به عمد تنهام گذاشته باشن! بچه ها رفته بودن خونه هاشون ومن تک وتنها زیرسایه ی یه درخت خیلی بلند درازکشیده بودم وداشتم پرنده های توی آسمونو میشمردم. یهو چند قطره بارون خورد توی صورتم. آره داشت اتفاق می افتاد. من عاشق بارون و بارون داشت عاشق من میشد. من واون توچشمای هم خیره شده بودیم وخورشید یه لحظه ازخجالت رفت زیر ابرا. دیگه طاقت نداشتم ومیخواستم برم توی آسمونا. بارون گفت صبرکن من میام پایین. این بالاهمه می بیننمون و پاک آبرومون میره. بعد ابرا ازسرخوشحالی جیغی کشیدن وبارون عین یه آبشار خیلی بلند اززیر شکمشون سرازیرشد پایین. انگار که خورشید یه گله از گاوای ابریشو دوشیده باشه و بخواد که همه ی ستاره های توی آسمونو شیر بده. صدای شادی مردم همچین به هوارفت که ماه یه لحظه حواسش پرت شد و یه شهاب سنگ عاشق، زرنگی کرد و از روی گونه های سرخش یه بوسه ی خیس برداشت و غیبش زد. بعد نمیدونم من بارونو بغل کردم یاکه اون منو بغل گرفت. قراربود باهم ازدواج بکنیم وبچه هامون عین جوونه های گندم ازدل خاک بیان بیرون. واینطوری دنیا دوباره زنده بشه تونفسهای پرعطر اینهمه گل وبوته. یاد حرفای مامانم افتادم. اون گفت توکه عاشق بشی خدا قشنگترین جشن عروسی دنیا روبرات میگیره. ومن داشتم صدای پایکوبی همه ی درختای روی زمینومیشنیدم. تو حال خودم نبودم که دیدم بارونی که به تنم میخوره همینطورداره بخارمیشه و دوباره برمیگرده توی آسمون. سرتا پام بخارآب بود انقدرکه انگارتو یه گودال پرازمه افتاده باشم. گفتم چیه بارون؟ چرااینطوری میکنی؟ گفت حرارت تنت زیاده و داری بخارم میکنی. دیگه نمیتونم روت بشینم. خواستم بغلش کنم ولی دیدم نمیشه. آخه تا حالا کسی نتونسته بخارآبو بغل بکنه. ولی من که داغ نبودم. نه من اصلاً داغ نبودم. آسمونو که نگاه کردم دیدم یکی عین یه ماربزرگ داره همه ی ابرا رو میبلعه. چیزی نگذشت که دیگه هیچ ابری توی آسمون نموند و یه پرده ی سیاه و خشن همه جای زمینو پوشوند و دنیا تاریک و بیصدا بغضش گرفت. صورتمو پوشوندم و تندی دویدم سمت خونه. مامانم پشت پنجره ی نگرون منتظرمن بود. گفتم چی شده مامان؟ گفت نگفتم وسط زمستون لباس عروستو تنت نکن؟ گفتم ولی من که زودی درشون آوردم. گفت نگفتم بااون لباسای توری نرو توی برفا سرما میخوری؟ گفتم من که زودی برگشتم توی خونه. گفت اونروزکه میون برفا رفته بودی، مرد یخی تو رودیده وعاشقت شده. حالام میخواد بجای بارون با اون ازدواج بکنی والاهمه جا روعین خودش منجمد میکنه. گفتم ولی مامان من عاشق بارونم و نمیتونم با مرد یخی ازدواج بکنم. بعد نشستم وتاهفته ها یه ریز گریه کردم. شب بعدش مرد یخی دور تا دورخونه مونو با یخای تنش پوشوند وگفت اگه تا فردا باهام ازدواج نکنی همه ی دنیا روعین خونه تون با یخ میپوشونم که دیگه هیشکی نتونه از خونه ش بیاد بیرون و شعر بارونو بخونه. گفتم مامان کاش بابا بود ومیرفت به جنگش و زمینو ازاسارت اینهمه یخ نجات میداد. پس بابا کی میاد آخه؟ مامان دوباره چندقطره اشکی که ازگوشه ی چشمش سرازیر بود رو پاک کرد وگفت دخترم بابات سالها پیش مرده. اون دیگه هیچوقت نمیاد. گفتم پس اینهمه سال من منتظرکی بودم؟ گفت میدونم دروغ چیز بدیه اما توکه نمیدونستی مرگ چیه. اگه زودتر بهت میگفتم ازغصه دق میکردی. بعد گفت یه شب که خیلی بچه بودی، تب کردی وحالت خیلی بد شد. برف تندی میومد وچشم چشمو نمیدید. یه ستارۀ دور به بابات گفت اگه امشب بری توی جنگل ولباس عروس دخترتو از باد پس بگیری اون نمیمیره. باباتم زودی شال وکلاه کرد و گونه تو بوسید ورفت بیرون. فردا صبح وقتی یه عالمه برف روشو پوشونده بود، توی جنگل پیداش کردیم. لباس عروس تو توی بغلش بود و با چشمای باز یخ زده بود. پس این لباس عروسو بابام برام آورده. آره دخترم. توالان خیلی ساله که توی بهاراین لباسو میپوشی وبارونو ازاون بالامیکشی پایین وهمه جا دوباره سبزو زیبا میشه. یاد ننه سرما افتادم و با هر زحمتی که بود یخهای جلوی پنجره رو شکستم و دویدم توی جنگل. هوا خیلی سرد بود و پرنده ها رو شاخه ی درختا یخ زده بودن. ننه سرما رو صدا زدم و یهو دیدم عین یه گوله برف روبروم وایستاده. گفتم اون مردی که اون شب عاشق توشد وتا صبح توی بغلت یخ زد، بابای من بود نه؟ گفت کی اینوبهت گفته؟ گفتم بابای من بود نه؟ گفت بارون چیزی بهت گفته؟ گفتم بابای من بود نه؟ گفت آره ولی اون خودش بهم پیشنهاد ازدواج داد و اگه میدونستم توی بغلم یخ میزنه هیچوقت باهاش نمیخوابیدم. گریه کردم و گفتم اون فقط اومده بود که لباس عروس منو از باد پس بگیره. بعد انقدرسردش شده بود که به توپناه آورده بود. ولی تو گرمش نکردی. تو باعث شدی اون بمیره. گفت تقصیرمرد یخی بود. اون باعث شد هوا انقدرسرد بشه که بابات توی اون برف تند، راه خونه روگم بکنه واینطوری بشه. اصلاً ازهمون روزی که به دنیا اومدی مردیخی چشم طمعش دنبال توبود. اون میدونست که بابات هیچوقت تو رو به اون نمیده واسه همین اونو تو آغوش من انداخت تا به اون خواب ابدی بره. زمستونم که با اون لباس عروس قشنگت اومدی بیرون و دامن بلندشو روی برفا کشیدی، حسابی یخ کرد که تو روبه آغوش بگیره ومال خودش بکنه. گفتم توگفتی وقتی اونشب با بابام خوابیدی، خدا بهت یه بچه داد. راست گفتی؟ گفت آره. رودخونۀ وحشی برادرتوئه. و الان سالهاست که باهام حرفی نزده. اونم مثل تو فکرمیکنه که من باعث شدم باباش بمیره. گفتم اون نمیدونه من خواهرشم نه؟ گفت نه من به کسی چیزی نگفتم. بعد گفت اگه با مرد یخی ازدواج بکنی همون شب اول میمیری واگه هم باهاش ازدواج نکنی اون همه ی جنگلو به بلورهای یخ تبدیل میکنه واز بین میبره. مامانم گفت اگه باهاش ازدواج بکنی دیگه بارون به عشق کی بباره؟ میدونی اگه بارون نیاد چی میشه؟ خشکسالی میاد وهیچ گندمی ازتودل خاک سبز نمیشه. مردم همه ازگشنگی میمیرن ودیگه هیشکی نمیمونه که بهار رو سال به سال جشن بگیره. نمیدونستم چیکارباید بکنم. از فدا شدن ترسی نداشتم به شرطی که جنگل آزاد میشد. رفتم پیش مردیخی وگفتم بذار جنگل زندگی کنه. من عروس بارونم نه عروس یخ. گفت تو میدونی عشق یعنی چی؟ گفتم آره. گفت پس نترس من تو روبه شفافترین بانوی یخها تبدیل میکنم که تا ابد همینطور زیبا ودل فریب باقی بمونی. گفتم من عروس بارونم وسال به سال که بهاراومد دوباره جوون میشم توی دستای مردم. گفت توی اون روز برفی زمستون که با این لباسای توری قشنگت اومدی بیرون، پاک دلمو بردی. دیگه نمیتونم فراموشت کنم پس توهم بارونو فراموش کن. گفتم پس توبودی که اونروز توی برفا یواشکی داشتی نیگام میکردی. نه من باتو ازدواج نمیکنم. من نمیتونم شبا توی بغل یخها بخوابم. من به بارون خیانت نمیکنم. من به گندمها پشت نمیکنم. تو هرگز نمیتونی منو جاودانه بکنی چون تو حتی خودتم جاودانه نیستی. مرد یخی با شنیدن این حرفا خشمگین شد وبا غرشی بلند که تا اون روز آسمون به خودش ندیده بود، نفس سردشو به هوا پاشید و همه ی طبیعتو تبدیل به جنگلی از یخ کرد. دویدم و رفتم پیش رودخونۀ وحشی. ولی اون دیگه رودخونۀ وحشی نبود. اون تبدیل به رودخونۀ یخ شده بود و روح هیچ مرد خسته ای توش ماهی قرمز نمیگرفت. عروس بارون چند باری برادرشوصدا زد اما اون اینبارم صداشو نشنید. آخه رودخونۀ وحشی مرده بود. عروس بارون بغض کرد و با همون لباسای توری قشنگش برادرشو بغل کرد و به یه خواب شیرین رفت و دیگه م هیچوقت ازاون خواب قشنگ بیدار نشد. وقتی بارون فهمید که عروسش به خواب ابدی رفته، انقدر گریه کرد که همه ی یخهای جنگل آب شدن ودوباره درختا تونستن یه نفس گرم بکشن. مرد یخی هم که دید عروس بارون ازدست رفته ویخهاش آب شدن و کاری هم ازش ساخته نیست رفت ودیگه م هیچوقت به اون جنگل سبز برنگشت. رودخونۀ وحشی آروم آروم یخش آب شد و یه پیچ و تابی داد به خودش و وقتی دید عروس بارون تو بغلش به خواب ابدی رفته حسابی تعجب کرد. گفت این کیه کنار من خوابیده؟ ننه سرما گفت خواهرته. وقتی تو یخ زده بودی اومد و کنار تو خوابید که ازگرمای وجودش یخهای تنتو آب بکنه ولی حالا این خودشه که نفسش بند اومده و عروس مرگ شده. رودخونۀ وحشی وقتی اینو شنید اولش خیلی غصه خورد و چند ساعتی همینطور ایستاد و نگاش کرد. بعد اونو فرو برد تو خودش و موهای حناییشو حسابی شست و عین گل پیچک بهم بافت. بعدشم با چشمای گریون تن نحیفشو سوار دستاش کرد و به دریا برد که تا ابد اونجا عروس ماهیا باقی بمونه. با ننه سرمام آشتی کرد چون دیگه فهمیده بود اون توی مرگ بابا ش تقصیری نداشته. روح مرد خسته ای که پایین رودخونه ی وحشی، ماهی قرمز میگرفت واسه بچه هایی که باباشون به سفر رفته بود برگشت و دوباره تور سفیدشو به آب انداخت. والان مردم سالهاست منتظرن که عروس بارون از دریا برگرده و وقتی دوباره با بارون عروسی کرد و زمین پرازجوونه های طلایی گندم شد، لباساشو تیکه تیکه بکنن وبرای تبرک ببرن به خونه هاشون که برکت بگیره سفره هاشون. عروس بارون یه روزی بالاخره برمیگرده. آره من برمیگردم. روزی که بچه ها دوباره شعربارونو بخونن وماهیا روی موج دریا با ساز خدا برقصن. نه هیشکی نمیتونه. هیشکی نمیتونه مثل بارون تنمو بلرزونه.
رسول بانگین
ارومیه – دی ماه نود