نمایشنامه وابستگی
صحنه شامل نماهایی مختلف از یک خانه ی قدیمی است که به اقتضای حضور آدمهای نمایش، با حداقل نشانه های مکانی ساخته و یا بهم تبدیل میشوند. فقر موجود در اسباب و ملزومات صحنه، میتواند به انتقال بضاعت روحی ــ روانی موجود در اشخاص متن کمک کند. حیاط. پدر پیر که پای راستش شکسته و آنرا گچ گرفته است، عصا بدست روی تخته سنگی در گوشه ی حیاط نشسته است. دست دراز میکند و عینکش را که به شاخه ی گل داخل گلدانی آویخته است برمیدارد و به چشم میزند. صدای توقف اتومبیلی در کوچه. کسی پیاده میشود واتومبیل حرکت میکند. شبنم درنیمه باز حیاط را بازمیکند وساک بدست وارد میشود. آثارکبودی روی چهره اش نمایان است. با دیدن پدربغض میکند و کنار درمی ایستد. پدر بی آنکه چیزی بگوید یا حرکتی بکند درچشمان او خیره میشود. شبنم: نمیتونم بابا. شدیم سوهان روح هم. گفتین بهترمیشه. رفتم و بدتر شد. پدر: بذار در بازبمونه. یکی دربزنه نمیتونم بیام بازش کنم. شبنم: دیگه برنمیگردم. دیگه نمیتونم برگردم. پدر: برو چایی رو دم کن. [ شبنم مکثی میکند و بطرف در ورودی هال میرود.] شبنم؟ [ شبنم بسوی پدر برمیگردد ولحظه ای درسکوت نگاهش میکند.] دیگه نمیخواد برگردی. شبنم اشکش را پاک میکند و وارد هال میشود. پدرآرام ازپشت عینک، خیسی چشمانش را پاک میکند. آشپزخانه. شبنم با لباس خانه ازاتاق خارج میشود. چشمش به عکس قاب شده ی امید روی دیوارمی افتد. لحظه ای طولانی نگاهش میکند وسپس همانند او لبخندی روی لبانش می نشیند. به آشپزخانه میرود. سماور میجوشد و چایی را دم میکند. ظرفشویی پرازکاسه و بشقاب نشسته است وبی اختیار مشغول شستن آنها میشود. یخچال را خاموش و درش را بازگذاشته اند تا یخهای چسبیده به دیواره اش ذوب شود وقطره قطره آب درون لگن کوچکی که زیرش قرارداده اند میچکد. وسایل درون یخچال را بیرون میریزد و با کاردکی سعی در جدا کردن یخهای درون جایخی میکند. حیاط. پدر ساکت وآرام همچنان روی تخته سنگ نشسته است. شبنم با استکانی چایی وقندانی ازهال خارج میشود وبسوی اومی آید. آنها را مقابل پدرروی زمین میگذارد. پدربه کبودیهای روی چهره اش نگاه میکند. شبنم متوجه میشود و با روسری اش سعی در پوشاندن آنها میکند وسریع میرود. آشپزخانه. شبنم با سینی خالی وارد آشپزخانه میشود. درون آینه ی کوچک نصب بر دیوار، کبودیهای صورتش را لمس میکند. دوباره سراغ تمیزکردن یخچال میرود و با کاردک یخهای درون یخدان را جدا میکند. عصبی و کلافه به دیواره ها کاردک میکشد و نفس نفس میزند. خسته و بغض کرده تکیه به یخچال مینشیند. تکه یخی برمیدارد و روی کبودیهای صورتش میمالد واشک میریزد. صدای بسته شدن درحیاط را میشنود و از جا میپرد. حیاط. نسرین با کیسه ای نان وارد حیاط میشود و در را پشت سرش میبندد. پدر: چرا در رو بستی؟ نسرین: هستم دیگه خودم. کی برات چایی آورد؟ [ شبنم را که از پنجره نگاهش میکند میبیند.] نون تازه بیارم برات؟ پدر: نه بگو یه چایی دیگه برام بیاره. هال. شبنم کنار پنجره ایستاده است که نسرین با کیسه ی نان وارد میشود. نسرین: به به! شبنم خانوم! صبح به این زودی! شبنم: سلام زن داداش. نسرین: سلام شبنم جون. [ با کیسه ی نان به آشپزخانه میرود و ظرفهای شسته را میبیند.] دستت درد نکنه ظرفا رو شستی؟ [ کیسه ی نان را زمین میگذارد و دریخچال را باز میکند.] یخچالم که تمیزکردی! پس خیلی وقته اومدی. لاستیکای درش خراب شده، هوا میکشه تو. هی برفک میگیره.[ لیوانی آب مینوشد.] چقدرگرمه هوا. منصور جونت چطوره؟ شبنم: [ صورتش را پنهان میکند.] خوبه. نسرین: با اون اومدی؟ شبنم: نه خودم اومدم. نسرین: تنها چرا؟ [ شبنم سکوت میکند و سرش را پایین می اندازد. ] باز خوردین بهم؟ دیگه چرا؟ مام که به خواسته ی آقا یه ماهه نیومدیم پیشت که شر هر چی دخالته کم شه. چی شد پس؟ شبنم: دیگه برنمیگردم. نسرین: نه هنوز یه ماهم نشده. شبنم: برای شما نشده. برای من سال شده. نسرین: بابات گفت یه چایی دیگه براش ببری. حیاط. پدر نشسته روی همان تخته سنگ، عصایش را داخل گچ دور پایش فرو برده است و آنرا می خاراند. شبنم با استکان چایی می آید. استکان خالی را برمیدارد واستکان پررا جای آن میگذارد. پدر: چایی ت خوش طعمه. این دختره هیچوقت چایی هاش بدرد نمیخوره. انگار پهن دم میکنه! یادش بده. شبنم: پات چطوره بابا؟ پدر: گچش بازمیشه ولی دیگه خوب نمیشه. آدم پیر که دیگه خوب نمیشه. پیری از سرطانم بدتره. مادرت یه چیزی میدونست که رفت. شبنم: شما خوب میشی بابا. پدر: نه دیگه منم دارن میبرن. منتظر گچ دور پامن که باز بشه و سبکتر بشم. اینطوری ملائک نمیتونن بلندم کنن! شبنم: خدانکنه . پدر: خدا! خدا! [ شبنم میخواد برود.] چرا یه خورده پیشم نمی شینی؟ دفه ی پیشم ازم گریزون بودی. از پای شکستم فرار میکنی؟ شبنم: از بخت سیاه خودم خجالت میکشم بابا. پدر: خجالت برای چی؟ مگه تو گفتی اینطوری بشه؟ شبنم: کاش میتونستم اینجا نیام. پدر: این چه حرفیه میزنی؟ اینجا خونه ی توئه. تاهمیشه حتی بعد از من. شبنم: میرفتم یه جایی که چشمم توچشم کسی نیفته. نمیدونم چیکار کنم. اونجا که برمیگردم یه جورعذاب میکشم اینجا که میام یه جور دیگه. پدر: کسی چیزی بهت گفته؟ شبنم: درد خودمم بابا نه کس دیگه. پدر: دفه ی پیشم نگفتم برو، خودت رفتی. شبنم: هربار میگم اینبار دیگه درست میشه ولی نمیشه. زندگیم سخت شده بابا. هیچیم سرجاش نیست. خسته شدم. نمیدونم مردم اگه دارن زندگی میکنن، پس من چیکاردارم میکنم !؟ پدر: اینبار سرچی دعواتون شد؟ شبنم: من دعوا نمیکنم بابا. من فقط کتک میخورم. پدر: معتاد نیست؟ شبنم: نه. نمیدونم ... نه معتاد نیست. پدر: بی پوله؟ بی پولی از اعتیاد بدتره. شبنم: نه. پدر: عاشقه؟ شبنم: عاشق کی؟ پدر: عاشق یکی دیگه. شبنم: نه... نمیدونم.عاشق من که نیست. امروز صبح گفت دیگه نمیخوامت. پدر: پس به زبونش آورد! شبنم:[ میگرید.] حالا چیکارکنم بابا؟ پدر: دختر بابا باش. توکه خونه ای نفسم گرمه. با خودم میگم حالاحالاها زنده میمونم. کاش پام نشکسته بود، میرفتم و دستشو میشکستم! وقتی میگی کتکم میزنه سرتا پام میلرزه. شبنم: دیشب خواب امید رو دیدم. برگشته بود و همه ش میخندید. یه هندونه ی بزرگ گرفته بود و داد به مامان که قاچش کنه. پدر: برمیگرده، بوشو میشنوم. شبنم: اگه می اومد مامان حالاحالاها نمیرفت. پدر: مادرت مریض بود و نمیتونست منتظر برگشتن اون بمونه. شبنم: چایی تو بخور بابا سرد شد. پدر: چایی هات خیلی خوش طعمه. به نسرینم یاد بده. انگاری پهن دم میکنه! هال. شبنم با استکان خالی وارد میشود. نسرین با آبپاش نانهای گرفته را آب میزند. نسرین: چی میگفتی با بابات؟ شبنم: هیچی. نسرین: پیش اون گریه نکن. پیرمرد دیگه طاقتشو نداره. شبنم: سعی میکنم ولی نمیشه. مامان رفت وراحت شد. بابا موند با پای شکسته ی خودش وبخت به گل نشسته ی من. جرأت نمیکنم تو چشماش نگاه کنم. هنوز صورت مامانو تو نگاهش میبینم. یه ساله مامان رفته و اون ده سال پیرتر شده. نسرین: هفته ی پیش باز با امیر بردیمش دکتر. گفت هنوز جوش نخورده. یعنی امیدی هم نیست. الان سه ماهه اما تغییرزیادی نکرده. پوکی استخوون که میدونی چیه. گفت اگه جوشم بخوره با کوچکترین ضربه ای دوباره میشکنه. به امیر گفتم یه ویلچر بگیره براش. صبح تا شب میشینه تو حیاط و چشم میدوزه به در. میدونم که منتظرامیده. مامان چقدر دوست داشت قبل ازمردن ببیندش. حالا بابا نگرانه که بره وبرگشتنشو نبینه. میترسم بدترشه وضعش. منم که دست تنهام. امیرم که صبح میره و شب میاد. میدونی که چی میگم. دیروزم رفتم جواب آزمایشها رو گرفتم. مشکل از امیره. هنوز بهش نگفتم. شبنم: یعنی چی از امیره؟ نسرین: یعنی چی نداره. بچه ش نمیشه. چیه، بهت برخورد؟ شبنم: نگفت چیکارباید بکنه؟ نسرین: چرا گفت باید پول خرج کنه. اونم که نداره. حالا گیرمم که شد، مونده م بچه ی پولی چی ازآب درمیاد! شبنم: بهش نگوعیب از اونه. غرورش میشکنه. نسرین: آخرش باید بدونه یا نه؟ فردا عین بابا افتاد گوشه ی خونه یکی باید دستشو بگیره یا نه؟ نترس نمیمیره. توفهمیدی مردی؟ شبنم: من مریض شدم. نسرین: مریض نشدی، خریت کردی. آخه با شکم بالا اومده، چله ی زمستون راه می افتن تو کوچه پس کوچه های قندیل بسته واسه یه کاسه شیرزهرماری؟ شبنم: کارهر روزم بود. گفتن برا بچه خوبه. نسرین: خوب بود؟ هم بچه تو سقط کردی هم خودتو سقط. حالا باش تا صبح امیدت بدمد! اصلاً اخلاق شوهرجونت ازهمون موقعی بد شد که زدی بچه شو انداختی. اونم بچه ی پسر رو. بعدشم افتادی گوشه ی خونه و چند ماه تر و خشکت کرد. شبنم: کاش میمردم. نسرین: مرده بودی، دکترا زنده ت کردن. شبنم: خدا ذلیلشون کنه! نسرین: امشب بهش میگم. شبنم: چی رو؟ نسرین: جواب آزمایشو. عیب ازمن بود اون بهم نمی گفت؟ شبنم: بابا چی؟ نسرین: بابا نمیفهمه.اون به درد خودش گرفتاره. زنگ نزدی شهناز بیاد؟ شبنم: نه نزدم. نسرین: پریروز اینجا بود. زنگ میزنم نهار بیاد. [ صدای زنگ در.] کیه؟ حیاط. نسرین می آید و به سمت در میرود و بازش میکند. مأمورآب پشت درظاهر میشود. مأمور: کنتورآبو مینویسم خواهر. نسرین: بفرمایین. مأمور وارد حیاط میشود و در کنتور آب را برمیدارد. مأمور: چقدرآب جمع شده این تو. نمیشه شماره رو خوند. خالیش کنین بی زحمت. نسرین: میرم یه کاسه بیارم. نسرین میرود و مأمور چشمش به پدر می افتد. مأمور: خدا بد نده پدر. پدر: نه بابا خدا چیکار به پای من داره؟ مأمور: چی شد شکست؟ پدر: مثل خودم پیرشده. شبا صدای ناله شو میشنوم. مأمور: خوب میشی چند وقته؟ پدر: چند ماهه. مأمور: استخوون پا دیرجوش میخوره. باید خیلی مراقبش باشی. پدر: مراقب چی باشم؟ خیلی چیزا دیگه دست من نیست. مأمور: من تو بچگی یه بار دستم شکسته. رفتم دکتر عین پای شما دستموگچ گرفتن. بچه ها تومدرسه رو گچش هی یادگاری مینوشتن. یه فیلمی شده بود! توبچگی دست شکستنم عالمی داره. پدر: آره ولی تو پیری عسلم عین زهرماره. [ نسرین با کاسه ای می آید و شروع به خالی کردن چاله ی کنتورآب میکند.] شبنم؟ شبنم؟ [ شبنم در ورودی هال را باز میکند.] دوتا چایی بیار دخترم. مأمور: زحمت نکشین باید برم. کلی خونه ی دیگه مونده که هنوز نرفتم. فقط اگه تو همه شون انقدر معطل بشم دو ماه دیگه م الافم! نسرین: تازگیها اینطوری شده. فکرکنم شیر فلکه نشتی داره. مأمور: زنگ بزنین میان درستش میکنن. شبنم: [ چایی بدست می آید.] سلام، خوش اومدین. مأمور: زحمت نکشین. شبنم دو استکان چایی را کنار پدر میگذارد و استکان خالی را باخود میبرد. مأمور زیرچشمی شبنم را و نسرین زیر چشمی مأموررا میپاید. پدر: بیا بخور چایی هاش خیلی خوش طعمه. نسرین: تموم شد الان خونده میشه. مأمور: دستتون درد نکنه. زنگ بزنین میان درستش میکنن. نسرین کاسه بدست داخل میرود. مأمور چایی اش رامینوشد. پدر: تازه اومدی این منطقه نه؟ قبلاً یه آقای دیگه می اومد مینوشت. کچل بود. مأمور: دوهفته ست شروع بکار کرده م. کارم خیلی سخته. پاهام تاول زده ن. باید یه جفت کفش راحتی بگیرم واسه خودم. تواینا پام میسوزه. [ چایی اش را مینوشد وسمت کنتور آب میرود.] به به! تمیز تمیز شده. آدم عشق میکنه شماره شو بنویسه. مال شما رو کم مینویسم! پدر: خیلی ممنون! مأمور: نه بابا وظیفه است! [ درکنتوررا میگذارد.] اینم ازاین. بخاطر چایی ممنون. خیلی خوشمزه بود. دخترتون دم کرده بود نه؟ خداحافظ. انشاءا... پاتون زود خوب شه بریم باهم چند تا کنتور بنویسیم. خیلی کیف داره. هی ازاین خونه میری اون خونه! شغل متنوعیه. آدم حوصله ش سر نمیره. خداحافظ. مامور میرود و در را پشت سرش میبندد. هال. نسرین هال را جارو میکشد. کارش که تمام میشود جارو را خاموش میکند. حمام. شبنم با لیف زبری، کاشیهای حمام را کف میمالد و میسابد. نسرین با استکانی چایی می آید و روی سکوی رختکن می نشیند. نسرین: اذیت نکن خودتو. رنگشون تلخ شده دیگه. از این تمیزتر نمیشن. شبنم: سرم به کاری گرم نباشه دق میکنم. نسرین: یارو فکر میکرد دختری. همچین زیرچشمی نگات میکرد که نگو. شبنم: کاش دختر بودم. زنا فقط وقتی دخترن آدمن. همین منصور یادته چطوری می افتاد به پام؟ درخونه رو از جا درآورده بود. نسرین: آره بابات میگفت ایندفه بیاد با بیل میزنم تو سرش. شبنم: الانم من افتاده م به پاش ولی فایده ای نداره. من خرشدم که باهاش زندگی کنم ولی اون خرنمیشه که ادامه بده. حیف من. یادته چقدرخوشگل بودم؟ نسرین: الانم هستی. چاییت تا ته جون یارو مامور آبو شست و برد پایین! شبنم: چه فایده؟ ظاهرم دیگرونو سوزونده و درونم خودمو. راضییم صبح تا شب کارکنم ولی زندگیم زندگی باشه. جون میکنم ولی زندگی نمیکنم. دلم شده عین کاشیهای این حموم. هی میشورمش ولی تمیزنمیشه. چرا دل چرکین شدم نسرین؟ منکه اینطوری نبودم. دائم حس میکنم بار یه گناه بزرگ رو دوشمه. انگار رنجی که میکشم مال سنگینی اون گناهه. بدنم بوگرفته نسرین. انگار که روغن یه حیوون کثیفوبه تنم مالیده باشم. نمیدونم کی این بلا رو سرم آورد. خودم یا یکی دیگه؟ اگه خودم باشم چی نسرین؟ چیکاربایدبکنم؟ نسرین: چرا اینطوری حرف میزنی شبنم؟ شبنم: اگه خودم نیست پس کیه؟ منصوره؟ نسرین: چرااینطوری شدی؟ شبنم: دیگه نمیتونم نسرین. این دنیاست یاجهنمه؟ من کجا دارم زندگی میکنم؟ اون ازمادرم که توحسرت دیدن دوباره ی امید دق کرد ومرد، این از پدرم که افتاده گوشه ی حیاط و آرزوش فقط یه مرگ راحته. اون ازمنصور که ازم بریده اینم ازخودم که انگاردرست تو وسط دنیا افتادم پایین وهمه چی داره عین یه گردباد بزرگ دورسرمن میچرخه. نگومقصرنیستم نسرین. من توهمه ی تقصیرهای دنیا مقصرم. نسرین: تا دیدمت فهمیدم حالت خوب نیست. شبنم: کاش میتونستم ازاین زندگی دل بکنم ولی چه کنم که نمیتونم. انگار که روحمو به یه کوه بزرگ یخی میخ کرده باشن هم سردمه هم نمیتونم تکون بخورم. نسرین: بیا این چایی روبخور. شبنم با دستهای لرزان چایی رااز نسرین میگیرد ومینوشد. بوی خاصی از چایی میشنود و نامحسوس استکانش را بومیکند. نسرین: چیه؟ بوی پهن میده؟ شبنم با چشمان اشکبار ناگهان به خنده می افتد. نسرین نیزمی خندد. گریه و خنده ی شبنم قاطی شده است. حیاط. نسرین و شبنم از حمام گوشه حیاط خارج میشوند و همچنان که میخندند داخل میروند. پدر با دیدن خنده ی آنها لبخندی بر چهره اش ظاهر میشود. صدای کوبیدن درحیاط. نسرین دوان دوان می آید و در را بازمیکند. دومرد همراه زن و پسربچه ای 9 ساله پشت درند. مردبنگاهی: سلام علیکم. خونه ی امیرآقاست دیگه؟ نسرین: بله بفرمائین. مردبنگاهی: از بنگاه سرخیابون اومدیم. امیرآقا صبح اومد و نشونی داد که خونه رو انشاءا... براش بفروشم. نسرین: بفرمایین تو. نسرین کنارمی ایستد تا آنها وارد شوند. پدرمتعجب نگاهشان میکند. نسرین نگران، او را زیر نظردارد. مردخریدار: سلام پدرجان. مردبنگاهی: سلام علیکم. اجازه هست؟ پدر: علیک سلام بفرمایین. گفتین ازکجا اومدین؟ مردبنگاهی: ازبنگاه پدرجان. امیرآقا پسرتونه،نه؟ گفت میخوام خونه رو بفروشم منم مشتری آوردم. پدر: امیر گفت میخوام خونه رو بفروشم؟ مردبنگاهی: بله. حالا اگه اجازه بدین خونه رو یه نگاه بندازیم. به به! چه حیاط دلوازی! موزاییکم هست. در رو که عوض کنی ماشین یه راست میاد تو. پسربچه: ماشین نداریم که. مردبنگاهی: بابات میخره پسرم. اول ماشین بعد خونه. یعنی نه، اول خونه بعد ماشین. خب حالا بریم تو. پدر شما نمیایین؟ پدر: نه من دیده م! مردبنگاهی: چیزی نیست پدر جان، پا میشکنه دیگه. اصلاً خدا پا رو داده به آدم که بشکنه دیگه. من خودم همسایه م ماشین زد پاش شکست. شش ماه نشده خوب خوب شد. الان مثل اسب میدوه! ... بفرمایین بفرمایین شما... مردخریدار: خدا سلامتی میده انشاءا.... هرسه داخل میروند و نسرین درپی آنها نگاهی به پدر که به اوخیره شده است میکند وداخل میرود. پسربچه روبروی پدر می ایستد و به پای شکسته ی اونگاه میکند. پسربچه: چیکارکردی پات شکست؟ پدر: افتادم. پسربچه: پشت بوم رفته بودی؟ پدر: آره. پسربچه: رفتی کبوتر بگیری بالا پشت بوم؟ پدر: آره. پسربچه: گرفتیش؟ پدر: نه. پسربچه: سفیدبود؟ پدر: آره. پسربچه: بعد دمشم یه خورده قرمز بود؟ پدر: آره. پسربچه: بعد تندی پرید و رفت؟ پدر: آره. پسربچه: همکلاسی منم از بالا پشت بوم افتاده پاش شکسته. رفته یه کبوترعین کبوترشما بگیره ولی نتونسته. مام هی اسم خودمونو روی گچ پاش می نویسیم وامضاش میکنیم که زودتر خوب شه. پاش انقدر قشنگ شده! تو چرا کسی اسمشو رو پات ننوشته؟ پدر: آخه منکه مدرسه نمیرم. پسربچه: میخوای من اسممو بنویسم؟ پدر: آره بنویس. پسربچه: خودکارداری؟ پدر: نه، هیچوقت نداشتم. پسربچه: پس با مداد مینویسم. نری توی آب پاک شه. [ ازجیبش مدادی درمی آورد و اسمش را روی گچ پای پدر می نویسد وامضا میکند.] امضاشم کردم بعد نگی مال منو امضانکرد. قشنگه؟ پدر: آره، اسمت چیه پسرم؟ پسربچه: اینجا نوشتم دیگه. پدر: سواد ندارم که. خودت بگو. صدای مادرازپنجره ی اتاق: بابابزرگو اذیت نکن امید. پسربچه: نه براش پاشو امضا زدم. پدر: منم یه پسردارم اسمش امیده. پسربچه: کجاست؟ خونه ست باهاش بازی کنم؟ پدر: خونه نیست ولی میاد. دعا کن پام خوب شه اونم برمیگرده. پسربچه: امضا زدم خودش خوب میشه. امضای من همه جا اعتبار داره. مثل امضای بابام نیست که. هی چکهاش برگشت میخوره! پدر: تونری رو پشت بوم. می افتی مثل من پات میشکنه ها. پسربچه: نه بابا من بچه نیستم که! پدر: آفرین! پسربچه: پات نمی خاره؟ آخه پای دوستم همش می خاره. مام هی با خط کش واسه ش می خارونیم. پدر: چرا، بعضی وقتا پای منم می خاره. پسربچه: وقتی می خاره یعنی داره خوب میشه. آروم بخارونش بذار خوشش بیاد! مردبنگاهی بهمراه مردخریدار و همسرش خارج میشوند. نسرین پشت سرآنها بیرون می آید و نگران پدر را زیر نظر دارد. شبنم پشت پنجره ی اتاق ظاهرمیشود و ناراحت به پدر نگاه میکند. پدر منتظر نظر مردبنگاهی به او خیره شده است. همگی کفشهایشان رامیپوشند و به سوی درحیاط میروند. مردبنگاهی: ببخشین پدرجان، ببینیم قسمت چی میشه. برن فکراشونو بکنن تا بعد. مردخریدار: زحمت دادیم. خداحافظ شما. زن: هرچی خدا بخواد همون میشه! بیا بریم پسرم. پسربچه: مامان حیاطش خیلی خوبه ها. دوچرخه م راحت توش میچرخه. همگی میروند و نسرین دررا پشت سرشان میبندد. چشمش که به پدر می افتد گریه را سر میدهد. پدرسرش را پایین می اندازد. پدر: لااقل میذاشتین بمیرم بعد. سرپیری کجا میخوایین آواره م بکنین؟ اگه امید بیاد چی؟ کجا باید ماها رو پیدا بکنه؟ مگه قرارنبود تا امید نیاد هیچ جا نریم؟ پس اینهمه انتظار همش شد هیچ؟ شبنم ازجلوی پنجره ی اتاق کنارمیرود. آشپزخانه. شبنم ناراحت وعصبی سیب زمینی های قاچ شده را درون تابه ی روغن داغ میریزد وهم میزند. نسرین با چشمان گریان می آید وازیخچال لیوانی آب مینوشد وتکیه بر دیوارپشت سر شبنم می ایستد و لحظه ای به سکوت میگذرد. نسرین: دروغ گفتم که به امیرنگفتم عیب ازاونه. همون موقع بهش گفتم. به روی خودش نیاورد ولی نفسش گرفت. گفت خونه رو میفروشه یکی کوچکترشو میخره و باقیشم که خرج خودش میکنه. منم نتونستم چیزی بهش بگم. خیلی ناجورشده بود. نمیدونستم به این زودی مشتری میاره سرخونه. کاش بهش نگفته بودم. نمیدونم شایدم چاره ی دیگه ای نیست. نمیشه که تاابد اینطوری موند. میشه؟ کار درست وحسابی هم که نداره. شاید با پول خونه یه دستمایه واسه خودشم جورشه. یه خونه ی کوچیکتر میخریم. مگه ما چند نفریم؟ پدرم که... حرفش را میخورد. چند لحظه ای درسکوت میگذرد . شبنم: دیدی چشماشو؟ دیگه خوب نمیشه نسرین. ویرونی رو تونگاش دیدم. نه دیگه خوب نمیشه. نسرین: خب میگی چیکار کنیم؟ پدربلکه 20 سال دیگه م طوریش نشد.امید بلکه تا صد سال دیگه م نیومد. اصلاً کی میگه میاد؟ الان 8 ساله عکسشو نشونم میدین و میگین این امیده، رفته جنگ وامروزفردام میاد. پس کو؟ نه میدونیم زنده ست نه میدونیم ... باشه زنده ست ولی ما نباید پی درد خودمون بریم؟ خب مام درد داریم، مام چندساله منتظریم. اصلاً بچه که باشه پدرصدساله دیگه م چیزیش نمیشه. دیدی با اون پسربچه چطوری دم گرفته بود؟ اگه بدونه خونه رو واسه بچه میفروشیم ناراحت نمیشه. اون آرزوشه بچه ی امیررو ببینه! مامان هم آرزوش بود. حالا اون عمرش به دنیا نبود ولی بابا چی؟ اون که هنوزم منتظره. شبنم: خب برو بهش بگو. نسرین: من چرابگم؟ پسر خودش بره بگه بهش. شبنم: به بابام بگوعیب ازپسرخودته، باشه؟! بذار زودتر بمیره. نسرین: با من اینطوری حرف نزن. شبنم: چیه بهت برخورد!؟ نسرین: گفتم با من اینطوری حرف نزن. همه مشکل دارن. تونداری؟ چند لحظه ای در چشمای هم خیره میشوند. حیاط. پدر با چاقویی به تدریج مشغول بریدن گچ دور پایش است. کبوتری سفید روی بام خانه می نشیند. پدر کبوتر را میبیند وبرایش سوت میزند. پسرکفترباز پشت بام ظاهرمیشود و آرام آرام به سمت کبوتر می آید که آنرابگیرد. پدر چاقو را درجیبش میگذارد. پدر: چیکارش داری؟ مگه نمیبینی خسته ست؟ با صدای پدر، کبوترمیپرد ومیرود. پسرکفترباز: بابا ببند دیگه اون فکو! بیا، پرید رفت. پدر: کفترمیپره دیگه. پسرکفترباز: نه بابا؟! چند کلاسه ای؟ کشت سوادت منو! پدر: بروپایین. می افتی پات میشکنه از زبونم می افتی. پسرکفترباز: حیف که جای بابامی و پاتم گچیه. والا میپریدم توی حیاط دو کلوم حرف حساب باهات میزدم. پدر: بچه که بودم کفترداشتم. میدونم چی میگی. پسرکفترباز: چه فایده؟ میدونی اما عمل نمیکنی. این یعنی نمرت صفر، تجدید برو شهریور بیا. شهریورم کیه؟ قیامته! پس تاقیامت. پسرکفترباز از همانجا داخل کوچه میپرد و بلافاصله در خانه به صدا در می آید. پدر: شبنم؟ شبنم؟ بیا شهنازه. شبنم می آید و دوان دوان بسوی در حیاط میرود وآنرا بازمیکند. شهناز با دخترش سمیه وارد میشوند وبا شبنم روبوسی میکنند. شبنم: سلام خوش اومدین. شهناز: کی اومدی؟ سمیه: خاله جون خوبی؟ شبنم: چه قدی کشیدی سمیه! سمیه: ای بابا چند وقته مگه منو ندیدی؟ شهناز: نسرین خونه نیست؟ شبنم: دیگه وقت شوهر کردنته. شهناز: غلط میکنه. دوتا چایی بریزه یکیش پررنگه یکیش کم رنگ! سمیه: مگه شوهر به کم رنگی و پررنگیه؟ [ بطرف پدر میرود و رویش را میبوسد.] سلام باباجون! شهناز: بابا چطوره؟ کورشم الهی! شبنم: میبینی که. شهناز: سلام بابا جون. قربونت برم پات چطوره؟ پدر: خودش که خوبه، من انتظارم ازش زیاده. گرچه دیگه خوب بشه خوب نشه طوفیری برام نمیکنه. مگه چیکار میخوام بکنم باهاش؟ سمیه: یه کله پاچه که ازش در میاد باباجون! شهناز: وا! پدر: شما که میایین خیلی بهترم. شهناز: منکه یه روزدرمیون اینجام بابا! پدر: این دخترمنه. مگه نگفتم نبرش؟ سمیه: بذارمدرسه م تموم شه بابا. دیگه شب به شبم خونه نمیرم. انقدر بمونم پیشتون باهمین عصا بندازینم توکوچه. پدر: مدرسه ت که تموم شه شوهرمیکنی میری ور دل یکی دیگه و ماه به ماهم سراغ ما نمیای. حقم داری. آخه دیگه حوصله ت اینجا سر میره. آینده رو من میبینم دخترجون نه تو. یه چایی بیار واسه م شبنم. نمیدونم چرا امروزهی زود به زود تشنه م میشه. مثل مرغی شده م که قبل از سر بریدنش هی آب میدن بهش. سمیه: آب بیارم براتون باباجون؟ شهناز: زهرمار! سمیه: مگه چی گفتم؟ پدر: نه همون چایی خوبه. شهناز: نمیای تو بابا؟ پدر: نه همین جا خوبه. میخوام دستشویی برم خیلی چایی خوردم. بیا این استکونم با خودت ببر. سمیه استکان خالی را برمیدارد. شبنم: کمک نمیخوای بابا؟ پدر: خودم میتونم شما برین. شهناز: راستی این پسره کی بود از پشت بوم پرید تو کوچه؟ زهلم ترکید. فکرکردم دزده. پدر: دنبال کفترش اومده بود. شهناز: همچین افتاد پایین گفتم گردنش شکست. سمیه: بابا همش چشمش به من بود! پدر: حتماً شبیه کفترش بودی! سمیه: غلط کرده! شهناز و سمیه و شبنم بسوی در ورودی هال میروند. شهناز: نسرین خونه نیست؟ سمیه: چرا، اینه ها کفشاش. هال. نسرین به استقبال شهنازو سمیه میرود. شهناز: سلام نسرین جون، خوبی؟ سمیه: سلام زن دایی. نسرین: سلام خوش اومدین. شهناز: امیر بازم نیست نه؟ نسرین: این موقع روز و امیر؟ شهناز: شبنم بیا تو اتاق کارت دارم. شبنم: سمیه یه چایی ببر واسه بابا. اتاق. شبنم و شهناز داخل اطاق می آیند. شبنم که انگارمیداند موضوع صحبت چیست، سرش را پایین انداخته است. شهناز: نسرین پشت تلفن یه چیزایی بهم گفت. چیه باز دعواتون شده؟ صورتت چی شده؟ شبنم: میبینی که. شده زمین کشاورزی آقامنصور. هی توش مشت و لگد میکاره! شهناز: دستش بشکنه! چیکارش میکنی اینطوریت میکنه؟ شبنم: نمیدونم چیکارکنم شهناز. مثل خرمونده م توگل. هرکاری میکنم بهم راه نمیده. دوسه روزاول خوب بود بعد دوباره شروع شد. شهناز: امیراینطوری ببیندت شر به پا میکنه. بابا چیزی نگفت؟ شبنم: چی میخواد بگه؟ دست خودشم مونده. شهناز: خودتو جلو امیر بپوشون. نذاراینطوری ببیندت. شبنم: نسرین بهش میگه. شهناز: آره بهش میگه. شبنم: چیکارکنم شهناز؟ شهناز: چرا نیومدی پیش من؟ شبنم: نه از حامد خجالت میکشم. شهناز: تومیای پیش من، به حامد چیکار داری؟ شبنم: صحبت یکی دو روز نیست که. شهناز: یعنی چی؟ شبنم: دیگه برنمیگردم. شهناز: که چی؟ شبنم: که هیچی. برنمیگردم. شهناز: بابا چی؟ شبنم: بهش گفتم. شهناز: گفت بمون؟ شبنم: نگفت برو. شهناز: زندگیت چی؟ شبنم: زندگیم؟ شهناز: حالا هر چی. شبنم: چراهرچی؟ مگه نمیگی زندگیت؟ شهناز: میخوای تا آخرعمرت کنیزی نسرین رو بکنی؟ فکر میکنی چند روزنگهت میداره؟ 5 روز؟ 10 روز؟ یه ماه؟ یه سال؟ نمیتونی باهاش بسازی. امیرم که صبح میره شب میاد. شبنم: تو رو خدا منو نفرست خونه شهناز. دیگه بین من و اون هیچ وابستگیی وجود نداره. اون خونه دیگه مال من نیست. پیش بابا میمونم. شهناز: بابا! کاش بابا بود! شبنم: انقدر منتظرامید میشینم که برگرده. مثل مامان هرشب جاشو میندازم و صبح دوباره جمعشون میکنم. امید برمیگرده شهناز. اون میدونه که درد داریم. میدونه که دیگه مامان نیست. میدونه که بابا مریضه. اون برمیگرده. حیاط. پدر با عصای زیربغلش به سختی ازدستشویی خارج میشود. سرجایش برمیگردد و مینشیند. سمیه برایش چایی می آورد. سمیه: بابا چاییش پررنگ نیست؟ پدر: نه خوبه. کم رنگ دوست ندارم. این نسرین چایی دم میکنه بو پهن میده! سمیه: اینو من دم نکردم که. فکرکنم خاله شبنم دم کرده. پدر: آره میدونم. چایی هاش بوی چایی های مادرشو میده. سمیه: دوباره با آقامنصور دعواش شده نه؟ پدر: آره، دیدی صورتشو چیکارکرده؟ سمیه: خاله سعی کرد نبینم ولی دیدم. پدر: اینجور زخما رو نمیشه پنهون کرد. شاید عمیق نباشن اما خیلی درد دارن. سمیه: دیگه برنمیگرده؟ پدر: تو بودی برمیگشتی؟ سمیه: من هیچوقت زن همچین مردی نمیشم. پدر: مگه منصور چه جور مردیه؟ سمیه: یعنی چی چه جور مردیه؟ پدر: توکه دوستش داشتی. سمیه: آقامنصور رو؟ پدر: یادته رو ایوون خونه شون چرت میزد یه پارچ آب ریختی تو شلوارش. سمیه: عوضشو درآورد که. مجبورم کرد با پای خودم برم تو بشکه ی آب. آفتاب زده همچین سرد بود! بعد د لش سوخت رفت سشوار آورد موهامو خشک کنم. پدر: خب پس چی میگی؟ سمیه: آخه خاله شبنم رو میزنه. پدر: آره یه چیزی شده سمیه. یه چیزی شده که ما نمیدونیم. اون چند ماهیه که دست رو شبنم بلند میکنه. اینطوری نبود که. بود؟ سمیه: میخواین من باهاش صحبت کنم؟ به حرفای من گوش میده. پدر: چه فایده؟ اون باید به حرفای شبنم گوش بده. سمیه: چایی تون سردنشه. سمیه داخل میرود. پدر چاقورا از جیبش درمی آورد و مشغول بریدن گچ دور پایش میشود. اتاق. شبنم و شهنازهنوزداخل اتاقند. شبنم: جواب آزمایش امیر ونسرین رو شنیدی؟ شهناز: نه راستی چی شد؟ شبنم: عیب از امیره. نسرین مشکلی نداره. شهناز: کی میگه؟ شبنم: نسرین. شهناز: دروغ میگه. سابقه نداشته. تو خونواده ی ما همه پشتشون به بچه گرم بوده. شبنم: نه دروغ نمیگه. امیر میخواد خونه رو بفروشه. شهناز: خونه رو واسه چی؟ شبنم: مثلاً خرج دوا و درمون خودش بکنه. شاید درست بشه ولی طول میکشه. شهناز: یعنی چه؟ مگه میتونه خونه رو بفروشه؟ باباچی؟ امیدچی؟ اون اگه برگرده ... اینجا خونه شه خب. شبنم: قراره یه خونه ی کوچیکتربخرن. دونفرن خب.[ سکوت میکند و اشک در چشمانش جمع میشود.] بابا هم که دیگه نیست. یعنی به نظر اونا دیگه نیست. صبح نسرین از دهنش پرید. شهناز: غلط کرده دختره ی چش سفید. حتماً اون زیر پای امیر نشسته که خونه رو بفروشه. شبنم: بهرحال اونا خونه رو میفروشن وزندگیشونو میکنن. بابا هم میمیره وراحت میشه. این وسط من میمونم ازاونجا رونده وازاینجا مونده. دلم به امیر خوش بود که اونم یه غم بزرگتر توی زندگیش پیدا شد. فکرمیکنی درست بشه؟ شهناز: کی؟ شبنم: امیر بچه دار نشه چی میشه شهناز؟ شهناز: بابا میدونه؟ شبنم: نه ولی وقتش برسه نسرین بهش میگه. قبلاً همه فکرمیکردن عیب از اونه وحالا سربلنده و پراز کینه! آشپزخانه. نسرین برنج را دم میکند و سمیه زیرشیرآب سبزیها را میشوید. نسرین: خوب بشور چیزی لاشون نمونه. بابا به گل ولای سبزی خیلی حساسه. سمیه: سبزی تمیزیه. نسرین: آره دیروز گرفتم. امیرم سبزی دوست داره. سمیه: دایی امیر نهارنمیاد؟ نسرین: نه همون بیرون یه چیزی میخوره. سمیه: حتماً آبگوشت میخوره. نسرین: نه مثل قدیما نیست. گاهی تا خود شب که خونه میاد چیزی نمیخوره. میگه اشتها ندارم. تازه شبشم چیزی نمیخوره. سمیه: نکنه مریضه. مگه میشه آدم صبح تا شب چیزی نخوره؟ نسرین: نمیدونم، به من که چیزی نمیگه. سمیه: توهم که چیزی نمیدونی! نسرین: چرا یه چیزایی میدونم! سمیه: اذیتش که نمیکنی؟ نسرین: نه بابا کی جرأت داره دایی تواذیت کنه؟ اخلاقشو که میدونی. سمیه: قدر دایی مو بدون. دیدی آقامنصور خاله شبنمو چیکار کرده؟ نسرین: تو فکرمیکنی تقصیر کیه؟ سمیه: خب معلومه. آقامنصور زده دیگه. نسرین: پس هر کی بزنه مقصره! سمیه: پس نه هر کی بخوره مقصره! نسرین: چی بگم؟ منکه تو زندگیشون نیستم. سمیه: آقامنصور رو دوست داشتم ولی این اواخراز چشمم افتاده. از دخترمردم خوشت نمیاد خب طلاقش بده. دیگه چرا میزنیش؟ نسرین: خیلی وقته اینجا نیومده. ماه پیشم که شبنم برگشت خونه شون نیومد دنبالش. گفت خودش باید برگرده. سمیه: فکرمیکنی چرا نمیاد؟ نسرین: ارتباط اون با ما بخاطر شبنمه. وقتی با شبنم رابطه ش بد شده دیگه چه رابطه ای میتونه با ما داشته باشه؟ پسرخوبی بود نمیدونم چش شده. شبنم که چیزی نمیگه. همش میگه دیگه منو نمیخواد. چرا؟ کسی نمیدونه. سمیه: نکنه یکی دیگه رومیخواد. نسرین: شبنم؟ سمیه: نه بابا آقامنصور. نسرین: فکرنکنم. اون هیچوقت دنباله اینجور برنامه ها نبوده. بچه ی سالمیه. سمیه: زن دایی؟ نسرین: بله. سمیه: آدم چیکار کنه که گرفتارهمچین آدمایی نشه؟ نسرین: ای کلک! سمیه: چیه خب؟ مگه آدم چند بار شوهر میکنه؟ حیاط. پدر همچنان با چاقو گچ دور پای شکسته اش را میبرد. شهناز پنجره را باز میکند و پدر با دیدن او سریع چاقو را پنهان میکند. شهناز: بابا چیزی نمیخوای؟ پدر: نه. شهناز پنجره را میبندد و میرود. پسرکفترباز پاورچین روی پشت بام ظاهر میشود. با دیدن پدر خود را میدزدد ولی پدر او را دیده است. پسرکفترباز: سلام پدر جون! خدا بد نده. پدر: چیه؟ نکنه اینبار اردکت پریده رو پشت بوم. پسر آخه کفتربازی هم شد کار؟ پسرکفترباز: کفترباز چیه قربونت برم؟ کفترداداش کوچیکم بود. پریده رفته، طرف سه ساعته یه ریز داره زار میزنه. گفتم براش بگیرمش بلکه ننه م خلاص شه. پدر: مگه برگشته؟ پسرکفترباز: کی؟ پدر: کفترت دیگه. پسرکفترباز: ... آره آره دوباره نشست همین جا. جلد شما شده انگاری! اومدم بالا دیدم نیست.عجیبه! گربه نخورده باشدش! شما ندیدیش؟ پدر: چرا؟ اومد پایین رفت تو خونه. پسرکفترباز: نه بابا! کثیف کاری نکنه اون تو. بیزحمت کیشش کنین بیاد بیرون، بگیرم پراشوازته قیچی کنم. پدر: بیا پایین میدونم دردت چیه. پسرکفترباز: چه دردی؟ درد من ننه مه که داداش کوچیکه داره چارچرخ مخشو میاره پایین. پدر: بیا پایین میدونم کفترت کجا رفته. آدرس میدم زودتر بگیریش. پسرکفترباز: دست شما درد نکنه ولی از کجا بیام آخه؟ برم تو کوچه در بزنم بهتر نیست؟ رسمی تر میشه ها. پدر: تواگه ازاین چیزا میدونستی بی اجازه بالا پشت بوم مردم نمیرفتی. ازهمون جا بیا پایین. دستتو بند کن به نرده ها. نیفتی پات بشکنه. پسرکفترباز: خیالت تخت من خودم اینکاره م. ننه هه ما رو رو پشت بوم زاییده. رفته بوده کفترای بابامو هوا کنه، همون جا دردش میگیره و خودش هوا میشه! به روایتی میگن من همون موقع با پای خودم از رو پشت بوم اومدم پایین که البته نکه اونموقع من خیلی کوچولو موچولو بوده م، صحت وسقمش یادم نیست. [ با همین حرفها خود را از نرده های پنجره آویزان میکند و به راحتی داخل حیاط میپرد.] به به چه حیاط دلوازی! جون میده توش عروسی بگیری؟ مال خودتونه؟ سلام علیکم. پدر: علیک سلام. بیا بشین اینجا. پسرکفترباز: [ درحالیکه حواسش به داخل خانه است میرود و پیش پدر مینشیند.] چایی هم که خوردین! چایی بعضیا خوردن داره ها! پدر: میخوای بگم واسه تو هم بیارن؟ پسرکفترباز: زحمت میشه. حالا اگه اصرار میکنین ... پدر: خب حالا بگو چی میخوای؟ گلوت جایی گیره؟ پسرکفترباز: گلو؟! آره خب نکه گردنمون از مو باریکتره، هر چی میخوریم توش گیر میکنه. دکتر رفتیم گفت تقصیر دل صاحاب مردته. باید بسوزی و بسازی. اینه که کلاً کفتربازشدیم. پدر: پس دختر منو تو کوچه دیدی وتو گلوت گیر کرد. حالام برگشتی عین کفتر بگیری وببریش. پسر: [ شرمگین ] بله دیگه. کاردنیا همینه پدرجون. کلاً کفتربازیه. میگیری، میگیرن، پس میدی،پس نمیدن. خر تو خره ناجور! پدر: غلط کردی پسره ی پررو! خیالت دختر از سرجالیز آوردم بدمش به تو پاپتی یه لاقبا. از رو پشت بوم بی اجازه میپری تو خونه ی مردم؟ پاشو برو گم شو تا مأمور صدا نزدم. پدر ناگهان با عصا به جان پسرکفترباز می افتد و چندتایی حواله ی سروگوشش میکند. پسرکفترباز که آمادگی چنین برخوردی را نداشت، وحشتزده بسوی در خروجی میدود و پدر عصایش را بسویش پرتاب میکند. او بیرون میدود و در را پشت سرش میبندد و عصا به در برخورد میکند. سمیه در هال را باز میکند. سمیه: چی بود باباجون؟ پدر: هیچی، گربه بود دخترم. هال. سفره ی نهار پهن است و همه مشغول خوردنند. پدر پای شکسته اش را دراز کرده است و بی رغبت غذا میخورد. شبنم: بابا غذاتون خیلی کم شده ها! پدر: غذام کم نشده. معده م کوچیک شده. سمیه: خاله دیشب واسه پریناز خواستگار اومده بود. دوماد یه دسته گل گرفته بود دستش قد یه درخت. آرایشگاه داره. موهاشو انقدر خوشگل کرده بود! ماشینم داره. شبنم: مگه تو هم اونجا بودی؟ سمیه: آره پریناز به زور گفت توهم باید بیای. خیلی وقته دوستیم آخه. پدر: واسه توهم خواستگار اومده بود. سمیه: نه، کی؟ پدر: گربه بود. سمیه: بابا! پدر: از دیواراومد و ازدررفت. گفتم ما به گربه جماعت دختر نمیدیم. شهناز: غلط کرده. نسرین: گربه هه؟ شهناز: سمیه! تا درسش تموم نشه ازاین خبرا نیست. هرکی در خونه بیاد باباش لنگاشو قلم میکنه. سمیه: [ آهسته به شبنم] الکی میگه. بابا گفته اولین نفری که بیاد در خونه، ردت میکنم بری! هردو پوزخندی میزنند. صدای امیراز حیاط. صدای امیر: نسرین؟ نسرین؟ شبنم: امیره! نسرین: قرار نبود بیاد. [ بیرون میرود.] اومدم. شهناز: خواهرت بمیره! خیلی خسته میشه. پدر: خونه رو داره میفروشه. بهش بگین اگه میتونه بذاره من بمیرم بعد. سمیه: خودش گفت میفروشه!؟ شبنم: خودتون بهش بگین بابا. شما بگین نمیفروشه. پدر: شاید مجبوره بفروشه. اگه من بگم نمیفروشه. نمیدونم دردش چیه! شهناز وشبنم بهم نگاهی میکنند. نسرین با عجله وارد میشود و بسوی اتاق میرود. نسرین: جعبه ی هلو رو شونه ش بوده، پاش سرخورده افتاده تو فاضلاب بغل مغازه. سرتا پاش بوگند گرفته. شبنم: رختاشو بذار من بعد براش میشورم. صدای نسرین ازداخل اتاق: رخت کهنه هاشه، میندازم دور! [ با چند لباس تمیز باعجله بیرون میرود.] گند زده به خودش! پدر: گفتم درستو بخون باربرنشی گفت هرکاری بگین میکنم غیردرس خوندن. بذاربکشه. صبح تا شب تو میدون واسه اینواون بار میزنه. سمیه: خب باباجون حتماً علاقه نداشته به درس خوندن. پدر: مگه درس به علاقه ست؟ درسو باید خوند. چشمش افتاد به نسرین فکر کرد دیگه دختر تو دنیا نمونده، گفت یا مرگ یا نسرین. حالام واسه یه لقمه نون باید حمالی بکنه. اون الانم وقت زن گرفتنش نبود. مگه چند سالشه؟ شهناز: همه کار میکنن باباجون. خدا سلامتی بده، کار واسه مرده دیگه. شبنم: پای یه بچه بیاد توزندگیشون، شکرخدا کم و کسری ندارن. سمیه: وای زن دایی بچه دارشه من میخورمش! شهناز: زن دایی تو؟ سمیه: نه بابا بچه شو! چه خوشگل بشه حالا. دایی خودش خوشگل، زن دایی خوشگل! شبنم: شکل تو میشه لابد. سمیه: شکل من که بشه نونش تو روغنه. همه میمیرن واسه م! شهناز: زهرمار! سمیه: دوستای خودمو گفتم بابا. حمام. نسرین پشت در حمام ایستاده است و امیر زیر دوش است. صدای امیر: تاکسی ها سوارم نمیکردن میگفتن بوگند میدی. دربست گرفتم اومدم. نسرین: مراقب نیستی خب. مثل بابا می افتادی پات میشکست چی؟ صدای امیر: میمردم راحت میشدم. تف به این زندگی! مردم حموم آفتاب میگیرن ما حموم گنداب! نسرین: ناشکری نکن. خیلیا همین یه کارم ندارن. صدای امیر: چه شانسی دارن اونا! نسرین: صبح واسه خونه مشتری اومده بود. صدای امیر: نه!؟ به این زودی؟ همین صبح سپردم بهشون ها! بابا چیزی نگفت؟ نسرین: نه ولی خیلی ناراحت بود. به روی خودش نیاورد. صدای امیر: شبنم همینطوری اومده؟ نسرین: دعواش شده باز. صبح رفته بودم نون بگیرم برگشتم دیدم اومده. منصور بدجوری زدتش. همه جای صورتش کبوده. صدای امیر: این پسره رو من آخرش میزنم میکشم. حالا ببین. نسرین: میگه دیگه برنمیگردم. امیر: نبایدم برگرده. که چی بشه؟ که اون پسره ی الاغ بزنه سقطش کنه؟ نسرین: شایدم خودش مقصره. امیر: مگه هرکی مقصره باید بزنن بکشنش؟ پس چرا من تو رو نمیکشم؟ نسرین: چطور اولا اینطوری نبود؟ یادته چطوری منصورجون منصورجون میکرد؟ حتماً یه چیزی شده دیگه. با منصورصحبت کن مشکلشون حل شه برن پی زندگیشون. اینطوری هم اونا راحت میشن هم ما. امیر: بابا چیزی نگفت؟ نسرین: بابات کاری ازش ساخته نیست که چیزی بگه. میگه برنگرد ولی چطوری آخه؟ نمیشه که تا ابد اینجا بمونه. اونم دق میده. امیر: خیلی خب برو تو ببینم چه خاکی باید تو سرم بریزم. تو حمومم ول نمیکنی. نیم ساعته دوش میگیرم هنوز بوگند میدم. هال. خوردن نهارتمام شده است. پدر به بالشی تکیه داده است و شبنم استکانی چایی جلویش میگذارد. سمیه ظروف روی سفره راجمع میکند و به آشپزخانه میبرد و شهناز سفره را پاک میکند. نسرین وارد میشود. شهناز: غذات سرد شد نسرین. ریختم توی قابلمه روی اجاقه. برو تو آشپزخونه بخور. نسرین: امیراز حموم بیاد با اون میخورم. سمیه: دایی هنوزم تو حموم آواز میخونه زن دایی؟ نسرین: نه بابا سازش ازکوک افتاده. بذار داییتم بیاد نهارشو بخوره، همه ی ظرفا رو باهم میشوریم. شهناز: نه بذار سمیه اینا رو بشوره ما میریم. کلی درس داره. شبنم: کجامیرین؟ شهناز: توهم بیا دیگه. نسرین: نه بابا کجا بیاد؟ میمونه همین جا. پدر: شمام نرین. بگین حامد کتابای سمیه رو بیاره همین جا درساشو بخونه. شهناز: نمیخونه باباجون. باید بندازمش تواتاق و در رو روش ببندم. باباش رفته نمره هاشو گرفته همه شون زیر ده ان. نسرین: لابد فکروخیال داره خب! نمیتونه بخونه. سمیه: زن دایی جون فکروخیال داشتم عین خودتون ازهمون مدرسه یه راست میرفتم خونه ی شوهر. وقتی داییم دستتونو گرفت آوردتون خونه، هنوز مانتوشلوارمدرسه تنتون بود! پدر: مانتوشلوار چیه دخترم؟ کیفش پرازکتاب بود! نسرین: بابا! خوبه ده بار اومدین خواستگاری تا راضی شدم ها. پدر: توکه همون اولشم راضی بودی. بابات میگفت بچه ست آبرومونو میبره. سمیه: البته ضررم نکردی ها. شوهر گیرآوردی عین ماه. نسرین: کاش الان تو حیاط بودی ومیدیدی ماهو! بوی عطر و ادکلنش همه جا رو ورداشته! سمیه: حموم بکنه اونم میپره. خیلی هم روبراه باشه چشم میخوره. شهناز: خیله خب پاشو ظرفا رو بشور که بریم. بذاری تا شب همینطور حرف میزنه. سمیه: خب اومدیم که حرف بزنیم دیگه. بابا که صبح میره شب میاد. شمام که تا حرف میزنم میگن برو درستو بخون. اینجام چیزی نگم؟ پدر: این دختر منو خیلی اذیت نکن. سمیه: خیلی ممنون باباجون. لااقل شما یه خورده تو فکرمین. پدر: خودتو میگم. انقدر مادرتو اذیت نکن. هرچی میگه میگی چشم. سمیه: ای بابا امروز همه لوله تفنگاشون سمت منه. چند نفربه یه نفر؟ شبنم: [به سمت اتاق میرود.] شهناز یه لحظه بیا. شبنم و شهناز وارد اتاق میشوند. نسرین معنی دار به پدر و سمیه نگاه میکند. سمیه: کاش منم یه خواهرداشتم. انقدر حال میده باهاش خلوت کنی. بدبختی داداشم ندارم. انقدر حال میده دعوات کنه. نسرین: شوهر که بکنی، دوتاشم داری. سمیه: کو شوهر زن دایی؟ قحط الرجاله! اتاق. شبنم و شهناز روبروی هم نشسته اند. شهناز: چرا همون اول نگفتی؟ شبنم: بهونه ست. مگه هرمردی باید زنشو فقط بخاطر بچه دوست داشته باشه؟ اومدیم و یه زن هیچوقت بچه ش نشد. نباید شوهرداشته باشه؟ نباید مردی دوستش داشته باشه؟ امیرونسرین رو ببین. قبلش که فکر میکردیم نسرین بچه ش نمیشه مگه امیر میزدش؟ شانسه دیگه. دخترمردم میاد خونه ی ما و خانوم میشه واسه خودش، مام از خونه ی خودمون پا میشیم میریم خونه ی مردم و این میشه وضعمون! شهناز: یه بار دیگه آزمایش بده شاید اشتباهی شده باشه. چه میدونم ... کار خدا رو چی دیدی. شبنم: کاش اشتباه بود. کاش اصلاً همه چی اشتباه بود. بدی کار اینه که وسط اینهمه چیزدرست، فقط من اشتباه افتاده م پایین. نه شهناز، من دیگه هیچوقت بچه دار نمیشم. کسی هم کاری ازش ساخته نیست. کاش همون موقع که افتادم و بچه م سقط شد، خودمم میمردم و راحت میشدم. من نمیدونستم که زندگیم به زندگی اون بچه بسته است والا نمیذاشتم اینطوری بشه. منصور ولم کرده شهناز. از خداشه برم و یه زن دیگه بگیره. اون بچه میخواد. منم که ندارم بهش بدم. شایدم حق داشته باشه. نمیدونم شاید منم بودم همین کار رو میکردم. شهناز: هنوزم میگی برنمیگردم؟ شبنم: نه. حتی اگه مجبور بشم از اینجا برم دیگه به اون خونه برنمیگردم. میرم گم و گور میشم. دیگه حقارت بسه شهناز. شهناز: باشه پیش بابا بمون. کسی تو رو مجبور نمیکنه که برگردی. گم و گور میشم یعنی چی؟ [ او را میبوسد.] قربونت برم. صدای امیر: [ از بیرون، محکم بر شیشه ی اتاق میکوبد.] نسرین ... نسرین ... این شلوار چیه واسه من آوردی؟ خشتکش پاره ست ... شهناز: [ پرده را کنار میزند و پنجره را باز میکند.] سلام امیرجون. نسرین آشپزخونه ست. چی میخوای عزیزم؟ امیر: سلام شهناز خوبی؟ از تو کمد یه شلوار بده من. این دختر شلوار داده خشتکش تا خود نافم چاک خورده. شهناز: باشه صبرکن بیارم برات. شهناز بطرف کمد لباس برمیگردد و شبنم به سوی پنجره میرود. شبنم: سلام امیرجون. امیر: سلام شبنم. همه ریختن تو اتاق ما! خبریه؟ شبنم: با شهناز حرف میزدیم. خوبی تو؟ امیر: آره، صورتت چی شده؟ شبنم: هیچی. امیر: هیچی؟ غلط میکنه مرتیکه الاغ. این هیچیه؟ پدرشودر میارم، حالا ببین. شهناز: [ شلواری می آورد واز پنجره به امیر میدهد.] این خوبه؟ امیر: خشتکش پاره نباشه.[خشتک شلوار را نگاه میکند.] اینم پاره ست که. شانس ما رو! هرچی شلوار داریم خشتکش پاره ست. فشار رومونه در حد تیم ملی! شهناز: [ شلوار را میگیرد ومیرود.] خواهرت بمیره! بده عوضش کنم. امیر: مگه قرار نشد دست روت بلند نکنه؟ دم درآورده واسه من! همچین قیچیش کنم دوتا رو چهار تا ببینه، پفیوز! شبنم: تو خودتو بخاطر من تو دردسر ننداز. خودم ... خودم یه کاری میکنم. امیر: کار؟ کو؟ کار نمیکنی که. دست روت بلند کرد با ته استکون بزن تو دهنش من خودم جوابشو میدم. گذشت دوره ی مدرسه. الان باید اول انجامش بدی بعد بشینی سر فرصت درباره ش فکرکنی! اگه کارت درست بود که ای ول. اگه هم غلط بود به درک. چی میشه مگه؟ گه خوری هم عالمی داره به وقتش! خودت خوردی، که خوردی. نخوردی به خوردت میدن عین قیمه! میبینی اینهمه خشتک پاره مو؟! به وقتش میخوردم که الان اینطوری مفتضح به خوردم نمیدادن عین دلمه! شهناز: [ شلوار دیگری می آورد.] بیا این سالمه. امیر: چه عجب! شهناز: نسرین چرا نمیدوزه اینا رو واسه ت؟ امیر: ازبس دوخته دیگه بریده. زنای مردم بلوزشلوارمیدوزن واسه بچه هاشون، اینم صبح تا شب کارش شده خشتکدوزی. دیگه نمیکشه. شبنم: همه رو خودم میدوزم برات. شهناز: خدا به شمام یه پسر کاکل زری و یه دخترچشم حنایی میده ان شاءا.... شبنم: آره داداش دکتر میری درست میشه. امیر: دکتر؟ کی؟ من؟ نسرین چیزی بهتون گفته؟ این دختره زبونش دو دقیقه م ازکار نمی افته. پس لو داد رفت! تف مصبتو! خشتک پاره باشی، بی آبرویی هم روش. بابا فهمیده؟ شبنم: نه. امیر: خب پس چرا معطلین؟ برین به اونم بگین! امیر از پنجره دور میشود. شهناز پنجره را میبندد و پرده را می اندازد. آشپزخانه. سمیه ظرفها را شسته و با دستمالی خشک میکند. نسرین سفره ی کوچکی روی میز چیده است و منتظر آمدن امیر است تا با او نهارش را بخورد. شهناز و شبنم به آشپزخانه می آیند. شبنم: بابا کجا رفت؟ سمیه: رفت تو حیاط. نسرین: دیروز غذاشم تو حیاط خورد. امروزم بخاطر شما اومد تو. شهناز: نوبت دکترش شد زنگ بزن خودم میام میبرمش. نسرین: کو تا دو ماه دیگه؟ شهناز: به حرف دکتره مگه؟ دو هفته بعد میبرمش. اصلاً این دکتر نشد یه دکتر بهتر. سمیه: شیر خیلی بدین بهش. معلممون میگفت شیر واسه استخوون خیلی خوبه. نسرین: نمیخوره. فقط چایی. شبنم: تو یخچال هست. گرم میکنم میبرم واسه ش. نسرین: نمیخوره. سمیه: میگفت واسه زنای حامله م خیلی خوبه. شهناز: که چی؟ سمیه: معلممون میگفت. شهناز: ما درباره ی چی حرف میزنیم سمیه؟ سمیه: درباره ی شیردیگه. نسرین: بیا! تازه شوهرم میخواد! شهناز: دق میده آدمو. سمیه: چی گفتم مگه؟ حیف من که دارم مفتی به شما مشاوره میدم. شهناز: آخه مگه ما اینجا زن حامله داریم؟ سمیه: نه ولی پای شکسته که داریم. شهناز: برو لباس بپوش بریم. شبنم: فردام میای؟ شهناز: باشه یه سر میزنم بهت. حیاط. پدر روی تخته سنگ نشسته است. امیر از حمام بیرون آمده و موهایش را جلوی آفتاب خشک میکند. امیر: بابا تو حموم نمیری؟ خیلی حال میده ها. بعدش بیای جلو آفتاب اینجوری موهاتو سشواربزنی! پدر: چرا میخوای خونه رو بفروشی؟ دردت چیه؟ امیر: خونه چیه بابا؟ صد تا خونه ی اینجوری قربون یه تار موت. میفروشم یه خونه ی کوچیکتر میخریم و باقیشم خرج خودمون میکنیم. مگه نمیخوای پات خوب شه؟ خب با پول خوب میشه دیگه. پدر: اگه بخاطر پای منه من نمیخوام خوب شه. امیر: نسرین چی؟ اونم حالش خوب نیست. پدر: چشه؟ امیر: میگه مریضم. چه میدونم ازاین مرضای چیز داره ... شکمش درد میکنه ... زنونه ست بابا، نمیشه گفت. پدر: دروغ میگی. امیر: دروغم چیه؟ مریض شاخ ودم نداره که. حتماً یه چیزیش هست که دارم خونه رو میفروشم دیگه. یه خونه ی کوچیکتر میخریم ومیریم توش به سلامتی. شما نگرون بی خونه موندنمون نباشین. شندره غازم ورمیدارم میکنمش دستمایه بلکه ازشر این خشتکای پاره خلاص شدیم. مردیم از بس کامیون بار زدیم اونور مرز. سر تا پامون جر خورده، آب بندی نشیم چاییدیم! پدر: پس خودتم مریضی. امیر: آره. این بی پولی بدترین مرض دنیاست. خدام آدم حسابت نمیکنه. پدر: خواهراتم تو این خونه سهم دارن. صاف نشی باهاشون قولنومه رو واست امضا نمیکنم. امیر: باشه پس خرید خونه رو بیخیال شین. یه وانت بار قسطی میخریم و سرپوشیده ش میکنیم. بعد روزا توش هندونه و بادمجون میفروشیم وشبام دراز به دراز توش میخوابیم. چطوره؟ هرجام خواستیم نگه میداریم و یه حموم آفتاب خفن میگیریم و عین لاک پشتهای سواحل جنوب، چهار چرخمونو میدیم هوا. آی حال میکنیم! پدر: باید راضیشون بکنی والا راضی نمیشم. امیر: چشم. حق خودشونه، نوکرشونم هستم. پدر: امید چی میشه؟ اگه برگرده وما تواین خونه نباشیم چطوری پیدامون بکنه؟ امیر: بابا جون ما که نمیتونیم همه ی عمرمونو به انتظار امید تو این خونه بست بشینیم. بعدشم مگه کجا میخوایم بریم؟ خدا کنه اون بیاد، همچین پیدامون بکنه که خودتم نفهمی. پدر: من دلم نیست تا برگشتن امید ازاین خونه بریم. مادرتم اگه بود نمیذاشت اینکارو بکنی. امیر: به دل نیست که قربونت برم، به عقله. امید دیگه برنمیگرده. همه ی اسرا اومدن. خیلی از مفقودالاثرها خودشون یا جنازه شون اومد. ولی هنوز هیچ خبری از امید ما نشده. بابا بدت نیاد اما امید اگه زنده بود تا حالا اومده بود. حتی اگه مجبور بود هزار کیلومتر رو سینه خیز بیاد بازاومده بود. اونکه رفت لااقل بذارین ما زندگیمونو بکنیم. میبینی وضعمونو که. به خدا همین الانشم وضع اون ازوضع ما خیلی بهتره. کاش من جای اون بودم. یه فکرم شمایین، یه فکرم شبنمه، یه فکرم نسرینه، یه فکرم دوتا نونه دست بگیرم بیارم تو این خونه. چه میدونم بسه دیگه بابا. بدتم میاد بیاد ولی من دیگه نیستم. خسته شدم خب. روحش شاد شاد، تموم شد نامه تمام! پدر: پس بریدی. امیدتو از دست دادی. شبنم: [ با لیوانی شیر می آید و آنرا جلوی پدر میگذارد.] بخور بابا یه قاشقم شکر ریختم توش. امیر: به به! کاش منم یه دختر داشتم! پدر: چایی نداشتیم؟ شبنم: اینو بخورین چایی هم براتون میارم. چرا نمیای تو امیر؟ نسرین منتظره بیای نهارتو بخوری. امیر: بگو بریزه اومدم. شبنم داخل میرود. پدر: هوای شبنمو بیشتر داشته باش. دیدی صورتشو؟ امیر: مگه نبینم اون پفیوز رو! ضربتی جراحیش میکنم. پدر: نذار برگرده. مادرش نیست نذار غریبی کنه. امیر: برگرده؟ سرشو میبرم چال میکنم تو باغچه. کجا برگرده؟ میمونه تا تکلیفش میزون شه. مگه اینجا مسافرخونه ست که هی بیاد و بره؟ پدر: کمکش کن خودشو پیدا کنه. خواهر کوچیکترته. من که برم تو میشی پدرش. بدجوری تو تله افتاده. خودشو نیش نزنه روح مادرت عذاب بکشه. میدونی که چقدر دوستش داشت. برادر همه ی امید خواهره. ناامیدشون نکن از در خونه ت. حلالت نمیکنم! امیر: ای بابا مگه کاری کردم تا حالاش؟ اینجا خونه ی خودشونه. خیلی بیشتر از منم واسه این خونه زحمت کشیدن. کم و کسری هم داشته باشن جور میکنم واسه شون. ولی میدونین، خیلی کم چیزمیزاشونو به من میگن. بیشتر از نسرین میشنوم. پدر: میدونن خودتم گرفتاری نمیخوان اذیت شی. ولی تو کار خودتو بکن. ازشون غافل نشو. امیر: رو چشم. فعلاً باید تکلیف شبنمو روشن کنم. مرتیکه رو خواهر من دست بلند میکنه! کاش اون خواهر کج و کهله شو من گرفته بودم، اونوقت میدونستم چیکار باهاش بکنم. یادتونه یه خواهر داشت یه وری راه میرفت میخواست بندازتش به من؟ نسرین: [ در ورودی هال را باز میکند.] امیر نهار نمیخوری؟ امیر: بابا شما شیرتو بخور منم میرم نهارمو میخورم. بعد ببینیم کی زودتر بزرگ میشه. اوکی؟ [ به سمت نسرین میرود.] ریختی مگه؟ نسرین: سرد شد بابا. نسرین و امیر داخل میروند. پدر با دستهای لرزان، لیوان شیر را بر میدارد و آنرا داخل گلدان بزرگی که کنارش است میریزد. شهناز و سمیه با لباس بیرون همراه شبنم از هال خارج میشوند. شهناز: مراقب بابا باش. این هفته حموم رفته؟ شبنم: نمیدونم. شهناز: ببین اگه نرفته شب امیر ببردش. سمیه: بابا نمیای بریم یه دور بزنیم؟ پدر: من دورامو زده م دخترم. دنیا هنوزم داره دور سرم میچرخه. شهناز: ما داریم میریم باباجون. کاری نداری؟ پدر: به سلامت. فردام بیاین. شبنم: بابا شیرتو خوردی؟ پدر: آره دستت درد نکنه. یه چایی هم میخورم. شبنم: چشم الان میارم. شهناز: خداحافظ بابا. مراقب خودت باش. سمیه: بابا خداحافظ. پات خوب شه میام میبرمت پارک. شهناز و سمیه میروند و شبنم در را پشت سرآنها میبندد. لیوان خالی رااز جلوی پدر برمیدارد که با خود ببرد. پدر: شبنم؟ شبنم: بله بابا. پدر: امیر میگه امید دیگه نمیاد. اگه خونه رو بفروشه وامید بیاد چی میشه؟ اون میاد که ما رو ببینه. بعد که ببینه نیستیم، برمیگرده. شبنم: برنمیگرده بابا. میگرده پیدامون میکنه. اینهمه سال ما پی اون گشتیم خب بذارین یه خورده م اون پی ما بگرده. پدر: آخه اون خسته ست. رمقی دیگه براش نمونده. شبنم: تو خسته نیستی بابا؟ مامان خسته نبود؟ امیر خسته نیست؟ نگران نباش بابا. امید پیدامون میکنه. آشپزخانه. نسرین و امیر سر میز نشسته اند و نهار میخورند. شبنم با لیوان خالی وارد میشود. نسرین: رفتن؟ شبنم: آره. بابا لیوان شیرشو خورد. نسرین: بیا، به من میگفت نمیخورم ها. شبنم: مثل بچه ست. جلوش بذاری میخوره. یه چایی ببرم براش. نسرین: جایزه ست؟ شبنم: آره. امیر شب باید حمومش کنی. خودش نمیتونه. امیر: شب نمیشه. من شبا از حموم میترسم. همین الان میام میبرم یه دستی به سر و روش میکشم. شبنم استکانی چایی میریزد و بیرون میرود. نسرین: دیدی چطوری گفت بابا لیوان شیرشو خورد؟ امیر: چطوری گفت؟ من لقمه دهنم بود نشنیدم. نسرین: یعنی تو چیزی بهش نمیدی ومیگی نمیخوره ولی اگه جلوش بذاری میخوره. شهناز ازاون سر شهر پا میشه میاد که نهار باباتو بده. فکر میکنه اگه اون نباشه من گشنه نگهش میدارم. شبنم ازوقتی رسیده ده تا چایی برده واسه ش. مگه من چایی نمیدم بهش؟ امیر: اونا دختراشن. توکه نمیتونی جای اونا رو بگیری. میتونی؟ بابا زهر اونا رو به عسل تو ترجیح میده. تو کار خودتو بکن بذار اونام کارخودشونو بکنن. یادته مادرتو برده بودم دکتر، داداشت نفس زنون خودشو رسوند و بردش تو؟ وقتی من اونجا بودم، اون واسه چی اومد؟ ترسید دکتر جای مادرت، منو معاینه کنه؟ نسرین: بهت برخورده بود دیگه. امیر: باشه ولی تو بهت برنخوره. بذار این دم آخری با دختراش خوش باشه. نسرین: دست خودم نیست. وقتی میبینم خواهرت کارایی که من براش میکنمو نادیده میگیرن عصبی میشم. امیر: توفقط حسودی میکنی عزیزم. همین و بس. یه لیف بکشم پشت بابا رو بعدشم برم سراغ این یارو بوکسوره. زده چش و چال این طفل معصومو از ریخت انداخته و پستش کرده خونه. مردتیکه الدنگ! فکر کرده بی کس و کاره. نسرین: میری جوزده میشی کارمیدی دست خودت. بعد اینا آشتی میکنن میرن سرخونه زندگیشون وتو میشی آقاامیرگوش درازه. صداش کن بیاد اینجا رودرروشون کن ببین چه مرگشونه. بلکه ختم به خیرشه برن پی زندگیشون. حتماً یه چیزی هست. همینطوری که نزده کبودش کنه. امیر: مگه دفه ی پیش نرفتم باهاش صحبت نکردم؟ توکه نبودی. قول داد دیگه دست روش بلند نکنه. اونم بخاطر چی؟ بی عفتی؟ بی ناموسی کرده؟ سبک چرخیده؟ بخاطر هیچ و پوچ. زن که پشتش خالی باشه همه می چزوننش. نه این باید بدونه خواهر ما بی صاحاب نیست. درسته باباش پاش شکسته ولی منکه گردنم نشکسته. نسرین: خودتو خراب نکن. اول بدون چی شده بعد بپر تو گود. امیر: تو چیزی میدونی؟ نسرین: چی؟ امیر: شبنم چیزی بهت گفته؟ نسرین: اگه چیزی هم باشه اون به من نمیگه. امیر: پس به کی میگه؟ شهناز؟ نسرین: تواتاق باهم صحبت میکردن. امیر: من نمیدونم چی شده ولی میدونم که شبنم مقصر نیست. اونا عین مادرمن. بخاطرهیچ و پوچ زندگیشونو خراب نمیکنن. بچه دار نمیشه؟ نسرین: فعلاً که خبری نیست. خودش که میگه افتادن بچه منصور رو اینطوری کرده. امیر: گه خورده! مگه عمدی انداخته دش؟ خودشم کم مونده بود بمیره. آره همینه، اگه اتفاقی برات بیفته و بمیری، قضا وقدره. اما اگه بدشانسی بیاری و زنده بمونی، مقصری! بهش نشون میدم مقصر کیه. تا دیروز که خواهرمون تولیدکننده بود، جاش رو تخم چشش بود. اما الان که میبینه صادرات و وارداتش تعطیله میخواد مرز رو ببنده! همچین بارش بزنم فنر بشکونه! یه لیوان آب بده جیگرم سوخت. نسرین: این آتیشی که تو جیگر توئه با یه لیوان آب خاموش نمیشه. [ پارچ آب را جلویش میگذارد.] بیا اینم پارچ! حیاط شبنم کنار پدر نشسته است. پدرچایی اش رامینوشد. شبنم: سرد نیست؟ پدر: نه. شبنم: چند وقته نرفتین سر خاک مادر؟ پدر: از وقتیکه دیگه نتونستم. شبنم: میخواین ببرمتون؟ ماشین میگیرم بیاد دم در. پدر: نه نمیخوام اینطوری ببیندم. شبنم: چیزی نشده. پدر: هی میگفت مراقب باش مراقب باش. بیام میگه چرا مراقب نبودی؟ [ لبخندی میزند.] هی غر میزد. شبنم: غرنمیزد، نگرون بود. پدر: آره نگرون بود. شبنم: بذارین ببرمتون پیشش. خوشحال میشه. پدر: همین روزا خودش میاد. اون زنده ست دخترم. این منم که مرده م! شبنم: بابا! پدر: پاشو برو تو، دیگه کاری ندارم. شبنم: امیر ونسرین سر سفره صحبت میکردن. نمیخواستن اونجا باشم. پدر: تو اتاق چی به شهناز میگفتی؟ شبنم: هیچی. حرفای خواهرونه! پدر: اگه چیزی هست به امیر بگین. برادرتونه. ازش دور نشین والا نمیتونه کاری براتون بکنه. دید صورتتو؟ شبنم: ... پدر: میره سراغ منصور. اگه نباید بره، نذار بره. میشناسیش که، در جا قاطی میکنه. یکی بر در میکوبد. شبنم میرود و در را باز میکند. مأمور آب پشت در است. مأمورآب: سلام ... ببخشین مثل اینکه کنتور اینجا رو نوشتم. شبنم: بله صبح اومدین نوشتین. مأمورآب: ... خونه ها رو قاطی کردم ... ببخشین. شبنم: نه اشکالی نداره. مأمور آب: پدر خوبه؟ صبح باهاش یه چایی خوردم. شبنم: بله، خیلی ممنون. مأمورآب: توراه مدرسه خیلی شما رو میدیدم. صبح تا دیدمتون شناختمتون. هفت هشت سالی میشه. کاش همون موقع ... یعنی هی میدیدمتون ولی نمیدونستم خونه تون کجاست. شبنم: [ نگران نگاهی به پشت سرش میکند.] دیگه دیرشده. منم شما رو میدیدم. یه کاپشن سرمه ای تنتون بود. مأمورآب: آره، اطوش کردم یقه ش سوخت. شبنم: [ میخواهد در را ببندد.] خب ... مأمورآب: باشه ... فکرکردم کنتور اینجا رو ننوشتم ... شبنم: صبح اومدین نوشتین. مأمورآب: آره ... باشه. خونه ها رو قاطی کرده م! شبنم: خسته این یه لیوان آب بیارم براتون. مأمورآب: نه چند تا خونه ی دیگه هست بنویسم میرم نهار. مادرم منتظره. شبنم: یه خواهر داشتین مریض بود. مأمورآب: میشناختینش؟ شبنم: چند بار با شما دیدمش. مأمورآب: خیلی وقته مرده! خیلی مریض بود. شبنم: خدا رحمتش کنه! مآمورآب: خداحافظ. شبنم در را آرام میبندد و بسوی پدر بازمیگردد. پدر: منصور بود؟ شبنم: منصور؟ امیر: [ ازپشت پنجره ی اتاق ] کی بود پشت در؟ شبنم : مأمور آب بود. هال. امیر از اتاق خارج میشود و روی مبلی مینشیند. نسرین جلویش چایی میگذارد. نسرین: کی بود؟ امیر: مأمورآب. نسرین: اونکه صبح اینجا بود. کنتور رو نوشت و رفت. امیر: حتماً خونه ها رو قاطی کرده. اینهمه خونه! اینهمه در! خوبه سرسام نمیگیره! نسرین: شیرفلکه ی آب چیکه میکنه. داخل کنتور پرازآب میشه نمیشه خوندش. گفت زنگ بزنین میان درستش میکنن. امیر: خونه رو دارم میفروشیم، میخوام چیکار درست شه؟ عصری یه سرم به بنگاه بزنم. کی وقت دکترمونه؟ نسرین: دکترمون یا دکترت؟ امیر: زهرمار! چه زود رفتی بقچه ی درد شوهرجونتو جلوی خواهرشوهرات واکردی؟ خواستی خودتو تبرئه کنی نه؟ شدی! توازهمون اولشم پاک بودی نسرین کوچولو. نسرین: خواستم ببینم همونجوری قبلاً منو نیگاه میکردن، تو رو هم الان اونجوری نیگاه میکنن یا نه؟ ولی نه انگار هنوزم مقصرمنم! امیر: آره که هستی ! بیخودم خودتو کنار نکش. هر جورم که حساب کنیم آخرش باربر تویی نه من. تلفن زنگ میخورد. نسرین گوشی را برمیدارد. نسرین: سلام، خوبی؟ ... نه توحیاطه ... باشه بذار صداش کنم. [ به امیر که بیرون میرود.] بگو شبنم بیاد تلفن. امیر: کیه؟ نسرین: بگو بیاد چیکار داری تو؟ صدای امیر از بیرون: شبنم تلفن. صدای شبنم: کیه؟ صدای امیر: بیا برو چیکارداری تو؟ شبنم: [ با استکان خالی با عجله به سمت تلفن میرود.] سلام شهنازجون ... نه تو حیاطه. امیر قراره ببردش حموم ... کی؟ ... اتفاقاً منم بهش گفتم گفت نمیام ... نمیدونم ... گفتم گفت نمیام ... دلش نیست بیاد، زورکی که نمیشه ... باشه دوتایی میریم. سمیه رو نمیاری؟ ... قربونت برم ... باشه پس منتظرتم. خداحافظ. نسرین: سره خاک میرین؟ شبنم: آره. نسرین : بابا نمیاد نه؟ شبنم: نه نمیاد. نسرین: دوست داشتم بیام ولی بخاطر بابا نمیشه. امیرم کار داره باید بره. شبنم: کجا میره؟ نسرین: نمیدونم. شبنم: چیزی نگفت؟ نسرین: ازچی؟ شبنم: ازمن. نسرین: میخواد بره سراغ منصور. فحشها رو اینجا میده، دعوا رو اونجا میکنه. شبنم: گفتی نره؟ نسرین: گفتم دعوا نکنه. شبنم: نذار بره. بدتر میشه. نسرین: گفتم دستشو بگیره بیاره خونه ببینه مشکل چیه. نمیشه که تا ابد اینجوری بمونین. شوهرته . تاکی میخوای ازش فرار کنی؟ شبنم: دعواشون میشه میدونم. نسرین: بالاخره حرف که باید بزنن. شبنم: شوهرتو نمی شناسی؟ میزنه کار دست خودش میده. نسرین: خب بده! مگه نگفتی دیگه برنمیگردی؟ برنگرد ولی تکلیفت باید مشخص شه یا نه؟ تا کی میخوای اینطوری ادامه بدی؟ شبنم: دیگه نمیتونم اینطوری ادامه بدم. نسرین: به امیر بگو دعوا راه نندازه. بیاردش خونه رودررو دو کلوم حرف حساب بزنین. زن و شوهرین، دشمن هم نیستین که. منم با امیر دعوام شده. پا شدم رفتم خونه ی بابام؟ امروز بد بودیم فرداش خوب شدیم. داداشتو که میشناسی؟ جوابشو بخوام بدم روزی صد مرتبه میپره بهم. زندگیه دیگه شبنم جون. همه ی زن و شوهرا تو یه دورانی از زندگیشون خیلی بهم میپرن. همه اینطوریین. تا هروقت خواستی اینجا بمون. خونه ی بابای خودته. ولی آیا اینجوری مشکلت حل میشه؟ نمیشه دیگه. میشینی انقدر خودخوری میکنی تا که چیزی ازت باقی نمونه. حمام. پدر روی چهارپایه ای نشسته است و امیر بدنش را لیف میکشد. امیر: بچگیها تا نوبت حمومم میشد از خونه جیم میشدم. آخه مادر همچین تنمونو لیف میکشید انگار که داشت گاومیش میشست. تموم بدنمون تا چند روز همینجور میسوخت. یه بار شهناز رو همچین شسته بود که یه ور صورتش عینهو ته دیگ شده بود. پدر: الانم تو داری همون کار رو میکنی. انگاری گاومیش میشوری! امیر: دوراز جون بابا! بگو بهم خب. درسته فرمون دست منه ولی راهو شما بلدی. پدر: کی میری با منصور صحبت کنی؟ امیر: اونکه صحبتاشو کرده. حالا دیگه نوبت منه نطق کنم. شما نگرون نباش، حلش میکنم. پدر: باهاش دعوا نکن. باهاش صحبت کن. امیر: حالا ببینم طعم دهنش چیه. سخت نگیرین شما. لازم شد یه خورده مشت ومالش میدم. نمیکشمش که! اونم همچین بی دست و پا نیست. قطعاً یکی دوتا مشت و لگد حواله م میکنه. بعد بی حساب میشیم. [ کاسه ای آب روی سر پدر میریزد.] و زندگی شیرین میشود. اتاق. شبنم کمدی را باز کرده است و لباسهای درون آنرا چک میکند. نسرین وارد اتاق میشود. نسرین: پیداشون نکردی؟ شبنم: اینجا که چیزی نیست. نسرین: کمد پایینیه. تازه جاشونو عوض کردم. [ شبنم کمد پایین رابازمیکند. ] اون پیرهن سفید رو ببر براش. مادر براش گرفته بود. شبنم: آره یادمه. [ پیرهن سفید و چند لباس زیر سفید بیرون میکشد.] آستینشو من سوزوندم. گذاشته بودمش روی بخاری خشک شه. نسرین: یه کم زرد شده ولی خیلی توچش نیست. کلاً زیاد چیز میسوزوندی. از بس داغی خب! شبنم: آره مادر میگفت بچگیهام همیشه تب داشتم. حیاط. پدر روی تخته سنگ نشسته است و امیر با حوله موهایش راخشک میکند. همان پیرهن سفید را پوشیده است. امیر: اینم حموم. هی میگفتی نمیرم حموم، نمیرم حموم. بیا ترس داشت آخه؟ تازه فرشته ای مثل من بشورتت! من حمومی میشدم ملت از نصف شب لنگ مینداختن پشت در حموم. شبنم با دو استکان چایی می آید. امیر: اینم پاپا جونتون شبنم خانوم. صفر، آکبند! جلو آفتاب یه آبکشی میخواد و تموم. نچلونیش! بچلونیش میمیره. شبنم: دستت درد نکنه. امیر: حالا برم سروقت منصورجونت. یه کیسه بوکسم میخرم واسه ش که آنقدر رو تو تمرین نکنه. شبنم: نمیخواد بری امیر. امیر: نمیخواد چیه؟ همین امروز تکلیفشو مشخص میکنم. دفه ی پیش کلی باهم قول و قرار گذاشتیم. یا یادش رفته یا زیر پا گذاشته. هردو حالتشم جرمه. تازه سنگینترش اینه که نه یادش بیاد قول و قرار رو نه رو سربذاره حرف حسابو. اونموقع دیگه باید گوشاش آینه اتوبوس شه والا دیگه نه اونا رو میبینه نه تو رو! شبنم: من برمیگردم خونه. امیر: غلط میکنی. مگه کس و کار نداری؟ شبنم: دارم، واسه همین برمیگردم. امیر: برای چی آخه؟ خودت گفتی دیگه برنمیگردی. بذار برم تمومش کنم. سبک نکن خودتو. شبنم: سنگینترم که برگردم. امیر: یه ساعت پیش اون بود زنگ زد نه؟ شبنم: ... امیر: گفتم اون بود زنگ زد؟ شبنم: آره. گفت برگرد. امیر: چه زود پشیمون شده. شبنم: من زود از خونه زدم بیرون. امیر: سروصورتت چی؟ نرو بذار یه گپ کوچولو بزنم باهاش بعد. دو روز دیگه باز پا میشی میای ها. شبنم: نه دیگه نمیام. هرچی بگه میگم چشم! امیر: بابا تو یه چیزی بهش بگو. پدر: من دفه ی پیشم نگفتم برگرد. نسرین: [ پیش آنها می آید.] چی شده؟ کجا میخوای بری شبنم؟ شبنم: برمیگردم خونه. امیر: تا باهاش صحبت نکرده م حق نداری بری. باید بدونم چرا تو رو میزنه. شبنم: دعوا کردیم. توهم میری دعوا میکنی. نمیکنی؟ امیر: پس این یارو بود زنگ زد. نسرین: کی؟ امیر: منصور دیگه. پدر: مگه نمیخواستی سر خاک مادرت بری؟ شبنم: میرم بابا. با شهناز میرم. امیر: اگه اینطوری بری دیگه حق نداری برگردی. بزرگتری گفتن، برادری گفتن. مگه اینکه بینتون اتفاقی افتاده باشه که نخوای من بدونم. راستشو بگو، توکاری کردی؟ شبنم: من؟ امیر: منصور کاری کرده؟ نسرین: حالا که دوست داره برگرده خب بذار برگرده. چرا خط و نشون میکشی واسه ش؟ همه ی مردم دنیا جمع شن تا خودشون نخوان چیزی درست نمیشه. شبنم جون هروقت خواستی میتونی برگردی. به حرفای امیرم اصلاً گوش نده. صلاح خودتو خودت بهتر میدونی. توپی در حیاط می افتد. هنوز بالاوپایین میپرد که امیر شوتی به زیرآن میزند و توپ بیرون میرود. شبنم داخل میرود. امیر: تو که چیزی بهش نگفتی؟ نسرین : گفتم بذار امیر بره باهاش صحبت کنه ولی دوست نداشت که بری. میگفت میری دعوا راه میندازی. امیر: که اینطور. ما رو باش با کی رفتیم سیزده بدر! نسرین: راست میگه دیگه. بلد نیستی حرف بزنی که. میری کار رو سختتر میکنی ومیای. نگفتم زنگ بزن بیاد خونه؟ چرا نزدی؟ شبنم با لباس بیرون و ساکش می آید. امیر: اگه بخاطر این میری که من نرم باهاش صحبت نکنم، باشه نمیرم. ولی اینطوری نرو.شبنم: [ لبخند سردی میزند.] این چه حرفیه امیرجون؟ میرم خونه کلی کار دارم. آب نریختم تو سماور، میسوزه. رختا رو باید بشورم. منصورشب میاد چیزی درست نکردم هنوز. پدر به چهره ی شبنم خیره شده است. شبنم لحظه ای نگاهش میکند و سپس نگاهش راازاو میگیرد و به طرف در حیاط میرود. شبنم: خداحافظ بابا. [ به امیر و نسرین ] خداحافظ. امیر: شبنم ... اذیتت کرد برگرد. شبنم: ... شبنم کناردر دوباره در چشمان پدرش که به اونگاه میکند خیره میشود. چشمانش پرازآب میشوند. نسرین به گریه می افتد و داخل میرود. شبنم در حیاط را باز میکند و بیرون میرود و در را پشت سرش میبندد. امیرناراحت به پدرش نگاه میکند. پدر ساکت وآرام هنوزچشمش روی در است. امیر داخل میرود و چند لحظه بعد با لباس بیرون، خارج میشود. امیر: برم این بنگاهی سرخیابون ببینم دنیا دست کیه. ازاین خونه دیگه باید رفت. همه رفتن مام بریم خب. یه خونه برات میخرم بابا، نقلی وجمع وجور. از حیاط بزرگ خوشم نمیاد. آخه مهمونا وقتی میرن هی باید از پشت سر نیگاشون بکنی. بعد هی میرن هی حیاط تموم نمیشه. هی میرن هی حیاط تموم نمیشه. اصلاً یه خونه میخرم که حیاط نداشته باشه. گور بابای حیاط. ازهمون آشپزخونه، طرف خداحافظی میکنه ویه راست میپره تو کوچه و خلاص. چیزی نمیخوای برات بگیرم بابا؟ نسرین هندونه قاچ کن بیار بابا بخوره. [ بسوی در حیاط میرود و آنرا باز میکند.] این درم دیگه بدرد نمیخوره. انقدر باز و بسته شده دیگه نا نداره. میناله همه ش! امیر میرود و در را میبندد. پدر از پشت عینکهایش خیسی چشمانش را پاک میکند. با عصا پای گچ گرفته اش را میخاراند. کسی در را به صدا در می آورد. نسرین می آید و دررا باز میکند. شهناز وارد میشود. شهناز: سلام. کجا میرفت امیر با این عجله؟ سلام باباجون. به شبنم بگو بیاد بریم. بابا چرا نمیای بریم؟ دلت وا میشه به خدا. نسرین: شبنم رفت. شهناز: کجارفت؟ نسرین: رفت خونه شون. شهناز: خونه شون؟ برای چی؟ گریه کردی؟ نسرین: نه. شهناز: چیزی شده بابا؟ با امیرحرفش شد؟ قرار نبود برگرده. دیدین که صورتشو. بابا! نسرین: نمیدونم ازخودش بپرس. امیرهر کاری کرد نموند. شهناز: خودم بهش زنگ زدم که بریم سرخاک. پس چراهیچی نگفت؟ مطمئنین رفته خونه؟ نسرین: یعنی چی؟ شهناز: آخه ... قرارنبود برگرده. میگفت دیگه پاشو تو اون خونه نمیذاره. بعد شما میگین رفته خونه. پدر: چیزی به تو گفته؟ شهناز: نه بابا شما نگرون نشین. خیلی وقته رفته؟ نسرین: نه قبل امیر رفت. پدر: گفت منصور زنگ زده که برگرده. شهناز: پس چرا نمیگین؟ دلم هزار راه رفت. آخه پس چرا به من نگفت؟ اینهمه راهو پا شدم اومدم. باشه زنگ میزنم بهش. خداحافظ بابا. خداحافظ نسرین جون. نسرین: خداحافظ. شهنار میرود و نسرین با عجله به داخل میرود و لحظه ای بعد با لباس بیرون و بشقابی هندوانه می آید. بشقاب را جلوی پدر می گذارد و به سمت در حیاط میرود. پدر: کجا داری میری؟ نسرین: میرم دنبال امیر. از تره بار زنگ زدن گفتن کارش دارن. فکر کنم رفت بنگاه سر خیابون. الان میام بابا. نسرین با عجله میرود و در حیاط را پشت سر خود میبندد. کبوتری سفید روی پشت بام خانه مینشیند. پدر لبخندی بر لبانش ظاهر میشود. عینکش را از چشم در می آورد و داخل گلدان کناری اش میگذارد. به آستین نیمه سوخته ی پیراهنش نگاه میکند و دستی روی آن میکشد. صدای زنگ تلفن از داخل به گوش میرسد اما پدر بی توجه به آن به روبرو خیره میشود. انگار که کسی را دیده باشد لبخندی روی لبانش مینشیند. پدر: امید تویی؟ بالاخره اومدی بابا؟ امید را میبیند که روبرویش نشسته است و به او لبخند میزند. چاقویش را از جیب در می آورد و باقی مانده ی گچ دور پایش را میبرد و با دست آنرا میشکند و پایش را از داخل آن بیرون میکشد و انگار که از درون قفسی رها شده باشد آرام میشود. بشقاب را بر میدارد و با چنگال مقداری هندوانه در دهان خود میگذارد. دوباره به روبرویش لبخند میزند. پدر: تو هم اومدی؟ میدونستم اگه امید برگرده تو هم برمیگردی. آخه تو هم وابسته ای. نه نگرون نباش. ما همه خوبیم. بشقاب هندوانه را بسوی آندو میگیرد که ناگهان بشقاب از دستش می افتد و میشکند. کبوتر روی پشت بام میپرد و میرود. پدر آرام به خواب رفته است. شاید هم مرده است. رسول بانگین ارومیه ــ بهمن ماه 90
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن ۱۳۹۰ ساعت 22:30 توسط رسول بانگین
|