1.

سینا: نه مامان اصلاً هم اینطور نیست. کسی نخواسته لج شما رو دربیاره. من اسم سینا رو به این خاطر انتخاب کردم که باهاش راحتترم. خب آره اول اسم اونم سین هست ولی این دلیل نمیشه که. بله اونم اسمشو عوض کرده. دوتاییمون این تصمیمو گرفتیم. من تا ابد پسر شمام مامان. چه با این اسم چه با هر اسم دیگه ای. نه باباجون باور کنین قضیه این نیست. یعنی لااقل همه ش این نیست. شما و مامان این اواخر خیلی بهم بدبین شدین.

ستاره: ستاره یعنی ستاره. این چه سوالیه میکنین مامان؟ نه ما فعلاً هیچ خیالی نداریم. بله اینو صد بار دیگه م گفتین. این زندگی منه بابا. شما که نمیخواین زندگی منو مال خودتون بکنین؟ من به این چیزا اهمیت نمیدم بابا. برای من آدم بودن و دوست داشتن خیلی مهمتره. وای مامان!

سینا: سرزمین من بهشته بابا، اونوقت شما منو از جهنم میترسونین؟! نه من دیگه از هیچی نمیترسم. همه چی مثل روز برام روشنه. هیچ چیز پنهونی وجود نداره که من ازش بترسم.

2.

ستاره: سلام عزیزم. آره مثل همیشه خسته م. خسته ی دوری از تو. خسته ی ناامیدی. خسته ی بلاتکلیفی. دیگه طاقت ندارم سینا. میبینی، اگه آخرش به سیم آخر نزدم! کی گفته که من باید تنها عشق زندگیمو فدای عقاید پوچی بکنم که عین علفای هرز دور و برم زرد شدن؟ مگه نمیگی عاشقمی سینا؟ پس چرا کاری نمیکنی؟ چرا نجاتم نمیدی؟ میترسم. خیلی میترسم. قسم میخورم که اگه به تو نرسم کارم تمومه. دیگه حتی به خودمم فکر نمیکنم. فقط تو. فقط تو. فقط تو.

3.

سینا: سلام ستاره. دیشب انقدر بهم چشمک زدی که تا خود صبح خوابم نبرد. چرا ما آدما باید عاشق ستاره هایی بشیم که هرگز دستمون بهشون نمیرسه؟ هرگز! آه وقتی این کلمه رو به زبون میارم تک تک مهره های پشتم به لرزه می افتن. آخه به غیر تو من به کدوم ستاره میتونم فکر کنم ستاره؟ اصلاً خودت بهم بگو. غیر تو آیا ستاره ی دیگه ای توی آسمون هست؟ میدونم و میدونی که نیست. تو تنها ستاره ی خدایی که یادش رفته فوتش کنه و همینطور داری تو خودت میسوزی. پس تا ابد برام چشمک بزن. تنهای تنها و فقط برای من. توی آسمون به این بزرگی دلم فقط به تو خوشه ستاره. فقط به تو. فقط به تو. فقط به تو.

کیوان: چی داری مینویسی؟

سینا: نامه ست.

کیوان: به ستاره؟

سینا: به خودم.

کیوان: تو خسته نمیشی انقدر با خودت حرف میزنی؟ چرا نمیری ببینیش؟

سینا: نمیتونم. چشمام که تو چشماش میفته زبونم قفل میشه. نمیدونم چه اتفاقی بین ما افتاده ولی دیگه اصلاً باهاش راحت نیستم. انقدر شیفته ش شده م که پاک خودمو باخته م. آشفته م. بدجوری آشفته م.

کیوان: باهاش ازدواج کنی چیکار میکنی حالا؟ لابد روت نمیشه دستم بزنی بهش!

سینا: اتفاقاً اونم همین حسو نسبت بهم داره.

کیوان: شماها کاری کردین باهم؟

سینا: چه کاری؟

کیوان: هیچی ولش کن. دست وپا چلفتیتر ازاین حرفایین! گفتم شاید زهرتونو ریختین به هم و حالام روتون نمیشه تو چشم هم نیگاه بکنین.

سینا: چه فکرایی میکنی تو! راستی تو کیوان شدی نه؟

کیوان: آره اونم شد مینا.

سینا: شما چرا اسماتونو عوض کردین؟ نکنه شمام عاشق همین.

کیوان: نه همینطوری. اسمه دیگه. چه اهمیتی داره که آدم چه اسمی داشته باشه؟

سینا: یه چایی برام میاری؟

کیوان: کم رنگ یا پررنگ؟

سینا: پررنگ.

کیوان: کوچیک یا بزرگ؟

سینا: بزرگ.

کیوان: قند یا شکر؟

سینا: نمیخواد خودم میرم میارم.

4.

مینا: چی داری مینویسی؟

ستاره: واسه خودمه.

مینا: فکر کردم واسه سینا جونته.

ستاره: آره واسه اونه.

مینا: چرا نمیری ببینیش؟

ستاره: وقتی پیششم نمیتونم حرفای دلمو بهش بزنم. اونم مثل من شده. حرفاشو مینویسه و بهم میده.

مینا: مد جدید عشق و عاشقیه؟

ستاره: نه اتفاقاً برگشتیم به دوران باستان.

مینا: نامه واسه لحظه های دوریه جونم نه واسه خلوتی ها. برین خلوت کنین با هم که دوری نزدیکه.

ستاره: چرا آدما وقتی عاشق میشن واسه هم حالت تقدس پیدا میکنن؟

مینا: مگه بده؟

ستاره: تقدس؟

مینا: عشق، حالا هرچی.

ستاره: سینا برام مقدس شده مینا. دیگه نمیتونم خیلی از حرفای دلمو بهش بزنم. حس میکنم اون بزرگتر از خواسته های کوچیک منه. دلم نمیاد آزرده ش کنم ولی تو چشماش میخونم که آزرده ست. تازگیها دیدیش؟ خیلی لاغر شده. موهاشم داره سفید میشه. اون خودش داره پیر میشه یا من دارم پیرش میکنم؟ آه عزیزم! کاش هرگز عاشقت نمیشدم. خدا انگار من و تو رو برای هم نساخته. ما روی اراده ی خدا پاگذاشتیم که حالا اینطور ناخواسته داریم از هم دور و دورتر میشیم. ولی دیگه دیر شده. من و تو شاید به هم نرسیم اما بدون همم دیگه نمیتونیم زندگی بکنیم. تموم آرزوم اینه که یه روزی در تو ادغام بشم. یه جوری که دیگه خودم به چشم نیام. بگن مرده و تو بگی نه اون فقط داره ادا درمیاره.

5.

سینا: بخاطر دیروز ممنون. تا حالا با هیشکی انقدر تو سکوت قدم نزده بودم. من بخاطر تو سکوت کردم که حرفی بزنی اما انگار تو هم مثل من پر از حدیث سکوت بودی. خیلی سعی کردم که بهت بگم دوستت دارم اما نشد. تو الان دیگه لایق بالاتر از دوست داشتن منی. شاید الان تو دلت بگی که اینطور نیست ولی باور کن که اینطوریه. قبلاً که همدیگه رو میدیدیم یادته چقدر حرف میزدیم؟ و الان فقط سکوته که بین من و تو حرف میزنه. نمیدونم این آرامشه یا آشفتگی. هرچی هست خیلی خوبه. همیشه تو رو کنار خودم حس میکنم گرچه مدتهاست که در کنارم نیستی.

کیوان: به چی داری نگاه میکنی؟

سینا: به ستاره ها. اون ستاره ی منه.

کیوان: ستاره که مال تو نیست مال آسمونه. نکنه میخوای با آسمون بجنگی!

سینا: مامان نمیخواد من و ستاره به هم برسیم. میگه تو باید با ماه ازدواج بکنی. تا حالا ماهو دیدی؟

کیوان: من به آسمون نگاه نمیکنم. وقتی دستم بهش نمیرسه چرا نگاش کنم؟ بیا نزدیکتر. من و آسمون خیلی از هم دوریم.

سینا: فکر نمیکردم دین آدما رو انقدر از هم دور بکنه.

کیوان: خب اونا پیامبرشون یه کس دیگه ست.

سینا: جالبه که پیامبرامون همدیگه رو قبول دارن ولی ما همدیگه رو قبول نداریم.

کیوان: اینا رو به مامان بگو.

سینا: مامان نمیشنوه.

کیوان: پس چرا باهاش حرف میزنی؟

سینا: خودم که میشنوم.

کیوان: فایده ای هم داره؟

سینا: میتونم تا هر وقت که بگی منتظرت باشم ستاره. تا هر وقت که تو بگی. ولی میترسم که مرگ جواب توانستنمو نده و منو تا ابد پیش تو خراب بکنه. بزرگترین درد من مرگه. چون میدونم که نباید برم ولی یه نیروی مرموز قوی ناخواسته منو دنبال خودش میکشه و میبره. میدونم که هنوزم قادرم سالهای سال به حیاتم ادامه بدم ولی جسمم دیگه طاقشو نداره. هر موی سفیدی که روی موهای سرم سبز میشه انگار تیر پر از زهریه که در گوشت تنم فرو میره. درد میکشم ستاره. خیلی درد میکشم.

6.

ستاره: عشق یه پرنده ی آسمونیه که با ازدواج به یه حیوون زمینی تبدیل میشه. گاه خوشحالم که هنوز یه پرنده م ولی دیگه از آسمون خسته شده م. میخوام همون حیوون زمینی باشم. میخوام پیش تو باشم. من آسمونو بدون تو نمیخوام. بیا زمینی بشیم. توی آسمون غیر خدا هیچکس نیست. شاید چون وارد محدوده ی اون شدیم داره اینطوری اذیتمون میکنه. من خدا رو هرگز ندیدم و نمیشناسم سینا. نکنه اونم منو هرگز ندیده و نشناخته باشه. آره وقتشه که زمینی بشیم. خدا کسایی که وارد ساحتش شده باشن رو هرگز نمیبینه. 

مینا: اینا چیه داری مینویسی؟

ستاره: نباید بخونیشون.

مینا: نگرانتم ستاره. همه نگرانتن. مامان، بابا.

ستاره: بچه ها گورکنای پدر و مادرشونن. اینه که اونا رو نگران کرده.

مینا: داری خودتو از بین میبری.

ستاره: من دیگه هیچی نمیشنوم.

مینا: نمیتونی اینطوری ادامه بدی.

ستاره: گفتم که نمیشنوم. ولی هنوز زنده م. قلبم گرچه با قلب اونا یکی نیست ولی داره میزنه. همه ی اعضای بدنم دارن کار میکنن. بدنم گرمه. پس چرا میگن من سرد شدم؟

7.

کیوان: دیروز اون کاغذ سبزرنگو دیدم.

سینا: کدوم کاغذ؟

کیوان: اهدای عضو. تو همه ی اعضا بدنتو بخشیدی.

سینا: به خودم مربوطه.

کیوان: میخوای کاری بکنی سینا؟

سینا: چکاری؟

کیوان: خودتو به اون راه نزن. واقعاً میخوای خودتو خلاص بکنی؟ یا که این فقط یه تهدیده؟

سینا: من فقط گفتم اگه مردم اعضا سالممو بدین به آدمای ناسالم. خدام همین کار رو کرده. اون اولین اهدا کننده ی عضو تو همه ی عالمه. نمیدونستی نه؟ آره اون روح بزرگشو از شیطان پس گرفت و به بشر اهدا کرد و الان هزاران ساله که شیطان میخواد روح تسخیر شده شو از انسان پس بگیره و دوباره به قدرت برسه. اون بالاخره تونست به جسم همه ی انسانها رسوخ بکنه و سیاهرگ قلبشون بشه. و خدا هم با تمام قدرت سرخرگ قلب همه باقی موند تا در جدالی ازلی بین رذیلت و فضیلت، مدافع روح بزرگ خودش باشه.

کیوان: قول بده که کاری نمیکنی سینا.

سینا: نگران نباش. هیچ عاشقی نمیتونه به خودش خاتمه بده مگه اینکه ...

کیوان: بگو.

سینا: مگه اینکه عشقشو از دست بده.

8.

کیوان: اون حالش خوب نیست ستاره.

ستاره: من حالم خوبه؟

کیوان: چرا فرار نمیکنین؟

ستاره: از چی؟

کیوان: از هر چیزی که نمیذاره شما دوتا به هم برسین.

ستاره: به دنیا پشت بکنیم؟

کیوان: سینا ارزششو نداره؟

ستاره: دنیا ارزششو نداره.

کیوان: ولی اون به شما پشت کرده.

ستاره: دنیا که پشت و رو نداره. همه ش یکیه. مگه نمیدونی گرده؟

کیوان: بیا ... این نامه رو برای تو نوشته.

ستاره: ما دیگه نمیتونیم تو روی هم حرف بزنیم. ما لال شدیم کیوان.

کیوان: کاش فقط لال میشدین. کور هم شدین. هیچی رو نمیبینین. حتی خودتونو. اینه که نمیخواین با هم روبرو بشین.

ستاره: مثل یه اثر هنری شده انگار. هر بار که میبینمش یه جور دیگه میشه برام. یه حس دیگه میده بهم.

کیوان: انقدر برای حرفای هم معنی ساختین که خود حرفاتون همه فراموش شدن. شما توی هم گم شدین ستاره.

9.

مینا: من همون روز اولشم گفتم. هر کاری واسه اینکه شما دو تا بهم برسین میکنم. ولی به شرط اینکه به حرف منم گوش بدین آخه.

سینا: من نمیشنوم مینا. صداتو نمیشنوم.

مینا: دیشب مامان و بابا زدن به پر و بال هم. مامان میگفت ستاره به بابا رفته که اینطور گستاخ و بی توجه شده و بابام میگفت به مامان رفته که اینطور بی مسئولیت و بی قید شده.

سینا: حالا به کدومشون رفته؟

مینا: به جفتشون. از بچگی سر اینکه ما به کدومشون رفتیم تو خونه مون دعوا بوده.

سینا: بشر فرزند خدا و شیطانه مینا. خدا و شیطان با هم ازدواج کردن و انسان به دنیا اومد. واسه همین خدا دائماً به انسان گوشزد میکنه که باید شبیه من باشی و شیطان از اونطرف فریاد میکشه که نه ، باید شبیه من باشی. خدا و شیطان همیشه با هم درگیرن و بشر این وسط سردرگمه که بالاخره به حرف کدومشون باید گوش بده. و اینطوریه که گاه شبیه خدا و گاه شبیه شیطان میشه. بین خدا و شیطان فاصله خیلی زیاده و بشر انگار هرگز نمیتونه که این فاصله رو پر بکنه.

مینا: تو به کدومشون رفتی؟ به خدا یا به شیطان؟

سینا: اگه به خدا نمیرفتم عاشق نمیشدم.

مینا: چرا همه از شیطان بدشون میاد سینا؟

سینا: چون شیطان بچه هاشو میخوره.

مینا: خدا اینکار رو نمیکنه؟

سینا: نه، خدا خودشو به خورد بچه هاش میده!

مینا: وحشتناک نیست؟

سینا: نه. این نهایت رحم خداست.

مینا: ستاره حالش خوب نیست سینا. میترسم بلایی سر خودش بیاره.

سینا: چه بلایی؟ اون تا من هستم نمیتونه هیچ کاری بکنه.

مینا: باهاش حرف زدی؟

سینا: نه.

مینا: پس از کجا میدونی؟

سینا: آخه منم تا اون هست نمیتونم کاری بکنم.

مینا: تو نمیتونی هم دین ستاره بشی سینا؟ مگه نمیگی دوستش داری؟ خب اینکار رو بکن و باهاش ازدواج کن. دروغ بگو اگه برات سخته. کسی چه میدونه تو دل تو چی میگذره؟ تو هستی و خدای خودت.

سینا: فکر میکنی دین چه اهمیتی برای من داره اگه نتونم زندگی خودمو داشته باشم؟

مینا: وقتی انقدر شیفته ی همین پس چرا ساکت نشستین و خودتونو شکنجه میدین؟ اصلاً بذار ستاره هم کیش تو بشه. چی میشه مگه؟ دروغ بگین و زندگی کنین. وقتی همه اینو میخوان پس چرا انقدر دست دست میکنین؟

10.

ستاره: فکر میکنی دین چه اهمیتی برای من داره اگه نتونم زندگی خودمو داشته باشم؟

کیوان: اگه اهمیت نداشت خیلی وقت بود قیدشو زده بودی.

ستاره: من فقط پریشونم کیوان. از دست خودم حرصم گرفته. از دست سینا حرصم گرفته. از دست همه عاصییم. همه ی کسایی که دور و برم ایستادن و نگام میکنن حالمو بهم میزنن. من چرا باید بخاطر ابتدایی ترین نیازی که خدا بهم داده انقدر تحقیر بشم؟ دروغ بگم. شکنجه بشم. روزی صد بار اعدام بشم. تو بچگی یه بار از بابام پرسیدم که خدا چرا دیده نمیشه؟ گفت چون هرچی داشته داده به ما و خودش دیگه هیچی شده. پس کو همه ی اون چیزی که به ما داده؟ چرا من نمیبینمش؟ چرا آدمای دور و برم هیچ نشانه ای از اون چیزی که خدا بهشون داده ندارن؟ خدا هرگز چیزی به ما نداده کیوان. یا اگه هم داده پس گرفته. اگه پس نگرفته پس این فشار منفجر کننده ای که همه رو توی خودش مچاله کرده از کجا اومده؟ چرا میگن ما دو تا مناسب هم نیستیم؟ اگه مناسب هم نیستیم پس چرا عاشق هم شدیم؟ خدا چرا گذاشت من قطعه ای از روح اونو به کسی بدم که برای من ساخته نشده؟ من ناراحتم کیوان. من لجم گرفته. من حرصم گرفته. چرا سینا نمیاد بهم بگه که بیا با هم فرار کنیم؟ به خدا اگه بهم بگه باهاش فرار میکنم. چرا من نمیرم که بهش بگم بیا با هم از اینجا بریم؟ به خدا اگه بهش بگم اون تا هرجای دنیا که بگم باهام میاد. پس چرا لال شدم کیوان؟ من چرا لال شدم؟

11.

سینا: من چرا لال شدم مینا؟ من چرا لال شدم؟

مینا: گاهی به عشق شما دو تا غبطه میخورم و گاهی واقعاً خوشحالم که گرفتار اون چیزی که شما هستین نیستم.

سینا: پس خوشحالی؟

مینا: آره ولی راضی نیستم.

سینا: یعنی من از وضع موجود راضییم که لال شدم؟

مینا: خوشحال که نیستی پس حتماً راضی هستی دیگه.

سینا: میون من و اون فاصله افتاده. میون من و اون و زندگی. انگار دیگه نمیشه زندگی کرد.

12.

ستاره: تا حالا شنیدی که دریا تو یکی غرق بشه؟ من همون دریام. من توی سینه ی تو غرق شدم. این اولین باری نیست که دریا فریب اقیانوس رو میخوره. نه تو فریبم ندادی. من خودم فریب خوردم. ماهیهای درونم هیچی بهم نگفتن. بالعکس اونا خوشحالن که دریاشون تبدیل به اقیانوس شده!

13.

سینا: انگار که من و تو هیچوقت نباید با هم باشیم. هستی من و تو یه جا درک نمیشه. وقتی من و تو با همیم، یکی احساس خطر میکنه. اون میترسه که من و تو تبدیل به موجودی بشیم که خیلی بزرگتر از خود زندگی باشه. اگه بخاطر تو نبود مدتها پیش بخاطرت میمردم. من بخاطر تو زنده م تا تو هم زندگی کنی. من توی هر لحظه ی خیال تو جارییم. خیال تو هر جا باشه منم همون جام. بخواب. وقتی میخوابی دنیا پر از خیال تو میشه.

کیوان: هیچ میدونی من شدم پیامرسان شما دو تا؟ هی باید نامه ی تو رو ببرم واسه اون و نامه ی اونو بیارم واسه تو.

سینا: خسته شدی؟

کیوان: از این به بعد بهم بگین پیامبر. بیا ... اینم نامه ی جدیدتون. داغ داغه.

سینا: دیشب مامان گفت میتونی باهاش ازدواج کنی اما دیگه خونه نیا. وقتی اینو میگفت داشت به زور جلوی بغضشو میگرفت. چه چیزی مجبورش میکنه حرفی رو بزنه که هیچ دلبستگیی بهش نداره؟ این شرایط بغرنج رو من براش مهیا کرده م یا که اون خودش وارد دنیای مخوف غرور و تعصب شده؟

کیوان: تو وادارش کردی. اون میخواد بگه که از تو قوی تره ولی تو قبول نمیکنی و همین بیشتر تحریکش میکنه.

سینا: نه من از اون قوی تر نیستم.

کیوان: پس چرا تسلیمش نمیشی؟

سینا: برای اینکه من با اون نمیجنگم. دیشب تا نصفه های شب با بابا توی اتاق حرف میزدن. بابا مخالف نیست ولی نمیتونه اونو به زبون بیاره. اون برای اراده ی آدما بیشتر از مامان احترام قائله و همین مامانو بیشتر عصبی کرده. دیشب داد میزد که چرا جلوی پسرتو نمیگیری؟ میدونی این یعنی چی؟ یعنی مامان فهمیده که داره شکست میخوره. اون به کمک احتیاج داره ولی بابا کمکش نمیکنه و همین یعنی بابا مخالف نیست.

کیوان: یعنی راضیه؟

سینا: نه راضی نیست اما دخالت نمیکنه. یه بار بهم گفت که رضایت یا مخالفت آدما چه اهمیتی میتونه داشته باشه؟ حس میکنم که خیلی ازش دور شدم گرچه من به اون شبیه ترم تا به مامان.

کیوان: یه سوالی ازت میکنم درست جوابمو بده سینا.

سینا: اگه جوابش غلط بود چی؟

کیوان: تو درست جواب بده اگه غلطم بود باز قبوله.

سینا: باشه بگو.

کیوان: تو چون فکر میکنی ستاره بیگناهه انقدر دوستش داری؟

سینا: نه اتفاقاً چون گناهکاره دوستش دارم. آدمای گناهکار همیشه جذابترن. تو چیزی ازش میدونی؟

کیوان: چی؟

سینا: طوری گفتی چون فکر میکنم بیگناهه دوستش دارم انگار که یه چیزایی ازش میدونی و فکر میکنی که من نمیدونم.

کیوان: نه من چیزی ازش نمیدونم.

سینا: چرا میدونی ولی برام اهمیتی نداره.

کیوان: چیا؟

سینا: همون چیزایی که میدونی.

کیوان: یه لحظه فکر کردم فریبت داده.

14.

ستاره: نه من هرگز فریبش ندادم.

مینا: منو چی؟

ستاره: چرا تو رو خیلی فریب دادم. درسته که خواهرمی ولی دروغ خیلی بهت گفته م. به همه دروغ گفته م. به بابا. به مامان. چاره ای هم نداشتم. زندگی که بدون دروغ نمیگذره. میگذره؟

مینا: تا اون دروغ چی باشه.

ستاره: تو خودت کم دروغ گفتی؟

مینا: به کی؟

ستاره: به همه. یه چیزایی ازت میدونم که هیچوقت بهت نمیگم.

مینا: تو هیچی از من نمیدونی.

ستاره: تو اینطور فکر کن.

مینا: میخوای ازم حرف بکشی؟

ستاره: منم آدمای خودمو دارم.

مینا: خب حالا، خیلی بدم؟

ستاره: نه کی گفته بدی؟ من فقط گفتم فکر نکن فقط خودت فکر میکنی.

مینا: من زندگی خودمو دارم ستاره. و خدای خودمو.

ستاره: از آدمایی که خودشونو پشت خدا مخفی میکنن خوشم نمیاد.

مینا: من شاید به خانواده م دروغ گفته باشم ولی هیچوقت خودمو پشت اون چیزی که تو میگی مخفی نکردم. همیشه همین بودم. فقط این اواخر اسممو عوض کردم. تو هم عوض کردی. نکردی؟

ستاره: همیشه همین نبودی. گاهی یه چیز دیگه بودی. فکر کردی نشنیدم که یه بار به بابا گفتی بهم اجازه نده که با این پسره ازدواج بکنم؟

مینا: تو که گفتی هیچی نمیشنوی!

ستاره: این هیچی نبود.

مینا: فقط برای اینکه مامانو آروم کنم اینو گفتم.

ستاره: آروم شد؟

مینا: آینده ی خونواده م برام مهمه.

ستاره: دیوونه ای! آینده ای وجود نداره. هیچ انسانی آینده رو نمیبینه. همه ی ما قبل از اینکه به آینده برسیم میمیریم. حتی یه پیرمرد صد ساله هم تو فکر آینده ست اما هرگز اونو نمیبینه.

مینا: فلسفه بافی نکن. خوب میدونی منظورم چی بود.

ستاره: یه سوالی ازت بکنم ناراحت نمیشی؟

مینا: نه ناراحت نمیشم.

ستاره: تو سینای منو دوست داری؟

مینا: آره ناراحت شدم.

.15

سینا: چرا انقدر کلافه ای؟

مینا: تو چیزی به ستاره گفتی؟

سینا: چی مثلاً؟

مینا: هرچی؟

سینا: نه هرچی بهش نگفتم.

مینا: شک کرده که دوستت دارم.

سینا: مگه نداری؟

مینا: چرا ولی اون منظورش این نوع دوست داشتن نبود. فکر کرده من عاشقت شدم و میخوام تو رواز چنگش دربیارم. 

سینا: واقعیت داره؟

مینا: میدونی که نه. تو چیزی فهمیدی از من؟

سینا: نه تو برای من فقط خواهر ...

مینا: شاید خواهر همسر آینده ت.

سینا: آره فقط همین.

مینا: پس به ستاره هم اینو بگو. اون دیوونه شده. فکر میکنه من تو رو برای خودم میخوام.

سینا: فکر میکردم تو عاشق کیوانی.

مینا: نه من فقط بخاطر تو و ستاره اونو میبینم.

سینا: نمیدونم چرا ستاره حس کرده که تو عاشق من شدی. از منم چیزی گفت؟

مینا: نه اون به تو ایمان داره. فکر میکنه این عشق یه طرفه ست.

سینا: راستشو بگو مینا. یه طرفه ست؟

16.

کیوان: چرا انقدر کلافه ای؟

ستاره: چیزی نیست.

کیوان: بیا ... سینا اینو داد که بخونی.

ستاره: الان کجاست؟

کیوان: وقتی اومدم خونه بود.

ستاره: الانم خونه ست؟

کیوان: باید باشه. مینا چطوره؟

ستاره: وقتی اومدم خونه نبود.

کیوان: چیزی شده؟

ستاره: بابام دیشب گفت میتونی با این پسره ازدواج کنی اما دیگه رو من حساب نکن. چه راحت اینو گفت!

کیوان: راحت نبوده.

ستاره: پس چرا گفت؟

کیوان: بابات آدم مغروریه.

ستاره: ولی قوی نیست.

کیوان: نه قوی نیست. چون مغروره قوی نیست.

ستاره: چقدر راحت اینو گفت.

کیوان: گریه نکن. حس بدی بهم میده.

ستاره: بریم یه چیزی بخوریم. قهوه خوبه؟

کیوان: بعد از گریه میچسبه.

ستاره: آره فقط مهمون من.

کیوان: مهمون گریه هات؟

ستاره: داری میبینی که میخندم!

کیوان: فریبم نده.

ستاره: چرا گفتی مینا چطوره؟

کیوان: فکر کردی عاشقش شدم؟

ستاره: فکر کردم یه چیزی میدونی که من نمیدونم.

کیوان: مثلاً چی؟

ستاره: طوری پرسیدی مینا چطوره که انگار میدونی الان کجاست و داره چیکار میکنه. حس کردم ته دلت داری بهم میخندی! میخندی نه؟

کیوان: منظورت چیه؟

ستاره: هیچی ولش کن.

کیوان: چقدر امروز عجیب شدی!

ستاره: من عجیب شدم؟

کیوان: من با مینا هیچ رابطه ای ندارم. فقط بخاطر تو و سینا گاهی میبینمش. اونم همینطور.

ستاره: منم نگفتم که تو باهاش رابطه داری.

کیوان: فکر میکنی اگه هم سروسری باهاش داشته باشم ازت میترسم که عنوانش کنم؟

ستاره: من ناراحت نمیشم.

کیوان: برام اهمیتی نداره.

ستاره: یعنی انقدر برات بی ارزشم؟

کیوان: بی ارزش نیستی اما به تو ربطی نداره. میترسی بابات بفهمه که اون یکی دخترشم با من ساخت و پاخت کرده و کار شما دو تا سختتر شه نه؟ نترس من نمیذارم همچین اتفاقی بیفته. با مینا هم هیچ زد و بندی ندارم. دوستش دارم ولی عاشقش نیستم. اصلاً هم دوست ندارم دست تو سوراخ ماری بکنم که سینا دست کرد توش.

ستاره: پس من تا حالا مار بودم و نمیدونستم، آره؟

سینا: نه تو مار نیستی ولی سوراخی که توش رفتی سوراخ ماره.

ستاره: من تو هیچ سوراخی نرفتم. من ازاولشم همونجا بودم. اونا خونواده ی منن. حالا چه مار باشن چه مار نباشن.

کیوان: معذرت میخوام. قصد توهین نداشتم.

ستاره: وقتی سینا اومد توی زندگیم  من همه چیزمو از دست دادم. یعنی از دست ندادم بلکه همه ی اونا تبدیل شدن به سینا. حالام نمیتونم ازش دل بکنم چون اون همه ی اون چیزیه که من دارم. حالا چه توی سوراخ مار باشم چه نباشم. اصلاً فکر میکنی سوراخی که سینا توشه چه سوراخیه؟ سوراخ بهشته؟

کیوان: گفتم که معذرت میخوام.

ستاره: نه اون تو سوراخ بهشت نیست. اصلاً چیزی به نام سوراخ بهشت وجود نداره.

17.

سینا: من ثابت کردم که اون مال منه.

کیوان: پس همه ی عمرتو به هدر دادی. اون از همون اولشم متعلق به تو بود و این هیچ نیازی به اثبات نداشت.

سینا: چرا لااقل برای خودم داشت. دیدیش؟

کیوان: آره. انگاری داره اوضاعتون درست میشه. فعلاً اولیای معظم رضایت دادن ولی گفته ن بدون ما. شاید فردا هم رضایتو بدن هم خودشون باشن تو مجلس.

سینا: اونا هیچوقت اینکار رو نمیکنن. این جواب مثبت اونا صرفاً یه تهدیده محترمانه ست.

کیوان: صورتت یه جوری شده سینا. از بس تو خونه موندی رنگ سکوت گرفته!

سینا: دارم تبدیل به یه خرس میشم. انگاری که ماهها رفته باشم توی غار.

کیوان: واقعاً رفتی توی غار؟

سینا: میخوام به چیزی که قبلاً بودم برگردم.

کیوان: مگه قبلاً چی بودی؟

سینا: قبلاً هیچی نبودم.

18.

ستاره: هیچ دلیلی برای دوست داشتنت ندارم. شاید اگه به دلیل برسم دیگه هرگز دوستت نداشته باشم. این همه ش اثر اون نگاهیه که روز اول بهم انداختی. تو یه سکوت طولانی فقط بهم نگاه کردی. تو هیچی نگفتی و منم هیچی نتونستم بگم. تو از همون روز اول منو با سکوت آفریدی. هنوزم وقتی به یادت می افتم لال میشم. شایدم کر میشم. چون چیزی نمیشنوم که چیزی بگم.

19.

سینا: من مریض توام ستاره ولی نمیدونم چرا درمان نمیشم. شاید نسخه هاتو اشتباهی برام مینویسی. آخه هرچی بیشتر دواهاتو مصرف میکنم حالم بدتر میشه. نکنه میخوای منو بکشی! نه تقصیر دواهای تو نیست. تقصیر منه که واقعیت بیماریمو بهت نمیگم. من اصلاً مریض نشدم. بلکه تو منو مریض به دنیا آوردی.

20.

کیوان: خوبی؟

مینا: نه.

کیوان: ستاره چطوره؟

مینا: اونم خوب نیست.

کیوان: خدا رو شکر!

مینا: مسخره میکنی؟

کیوان: خدا رو شکر که من خوبم.

مینا: سینای شما چطوره؟

کیوان: خودش فکر میکنه خوبه!

مینا: چیزی بهت گفته؟

کیوان: در چه مورد؟

مینا: در مورد من. در مورد خودت.

کیوان: سینا داره لال میشه. کمتر صحبت میکنه.

مینا: ستاره از همون اولشم کم حرف بود.

کیوان: پس اونم داره لال میشه.

مینا: ولشون کن. بیا دیگه در مورد اونا حرف نزنیم. من اصلاً دیروز به یه نتیجه ی خیلی بزرگ رسیدم.

کیوان: به چی؟

مینا: به این که آدمای عاشق موجودات خطرناکیین و نباید خیلی بهشون نزدیک شد. قابل حدس نیستن. خیلی هم تیزن. درسته که کر و لال میشن اما حس ششمشون خیلی قوی میشه. منکه دیگه پیششون احساس راحتی نمیکنم. نه من دوست ندارم به سادگی کشف بشم.

کیوان: چقدر ساده ای مینا!

21.

کیوان: سالهاست که فکر میکنه داره با پدر و مادرش زندگی میکنه ولی اون هرگز پدر و مادری نداشته. منم فقط دوستشم. باهاش دعوام شد و از خونه ش زدم بیرون. من دیگه نمیتونم نقش برادرشو بازی کنم. این یه فریب بزرگه.

ستاره: قهوه تو بخور داره سرد میشه.

22.

مینا: الان کجاست؟

سینا: کی؟

مینا: کیوان.

سینا: نمیدونم. دو شبه که خونه نیومده.

مینا: پس حرفتون شد.

سینا: آره باهاش بد حرف زدم. اون باید بهم میگفت که برادرم نیست.

مینا: نگفت؟

سینا: چرا ولی نه اونطوری که من باور کنم. یه لحظه حس کردم از اینکه خودشو جای برادرم جا زده احساس ...

مینا: اون خودشو جای برادرت جا نزده بود. تو دست بردار نبودی.

سینا: یعنی تو هم میدونستی؟

مینا: بهم گفته بود. ولی راستشو بخوای اونموقع فکر میکردم این اونه که مریضه نه تو. شماها همیشه با هم بودین. نمیشد حدس زد برادری در کار نیست.

سینا: ... میشنوی؟

مینا: چی رو؟

سینا: دارم صدای بابا و مامانمو از داخل اون اتاق میشنوم. دارن سر من با هم دعوا میکنن.

مینا: چی سر بابا و مامانت اومده؟ آخرین باری که اونا رو دیدی کی بود؟

سینا: توی اتاق بود. اونا داشتن سر من با هم دعوا میکردن.

مینا: بعد چی شد؟

سینا: بعد من دیگه خوابم برد. وقتی پا شدم بوی گاز همه ی خونه رو ورداشته بود. خونه مون پر از آدم بود. رفتم در اتاق مامان رو زدم و گفتم آب میخوام. مامانم اومد و یه لیوان آب داد بهم. ولی من هر کاری کردم نتونستم لیوان آبو ازش بگیرم. بابام اومد جلوی در و گفت پسرم حواست کجاست؟ بعد لیوان از دست مامان افتاد و شکست. یهو از خواب پریدم و دیدم خونه مون پر از آدم شده. مامان اومد و یه لیوان آب داد بهم ولی من هر کاری کردم نتونستم لیوان آبو ازش بگیرم.

مینا: چی داری میگی؟

سینا: نمیدونم. مغزم از کار افتاده. ضربه ی سختی بود. قلبم میزنه اما مغزم دیگه کار نمیکنه. تو هم مثل من شدی نه؟

مینا: من از شیشه پرت شدم بیرون. من دیگه اونجا زندگی نمیکنم. بابا و مامانم همه ش گریه میکنن.

سینا: اینکه هر انسانی از پدر و مادری به دنیا میاد صرفاً یه خیال قشنگه مینا. هر انسانی از خودش زاده میشه و در نهایت در خودش میمیره.

مینا: ولی من پدر و مادر دارم. تو هم اونا رو دیدی.

سینا: اونا به زودی میمیرن و توی ذهنت تبدیل به خوابی خیلی دور میشن. تو انقدر ازشون دور میشی که انگار هرگز توی زندگیت حضور نداشتن. به عکساشون خیره میشی و ته دلت میخندی به رویای شیرینی که روزگاری برای خودت ساخته بودی. و حالا از اون رویا فقط عکسایی باقی موندن که خوب که بهشون نگاه میکنی میبینی اونا عکسای خودتن نه کسی دیگه.

مینا: یعنی عجیبه که من شبیه پدر و مادرم باشم؟

سینا: تو شبیه اونا نیستی. تو خود اونایی. تو از تصویر خودت یه حامی شبیه خودت ساختی و گاهی بهش میگی پدر و گاهی هم مادر صداش میکنی. اونا بالاخره در تو میمیرن. مثل نمکی که از آب گرفته میشه و دوباره درون آب حل میشه. ما خیلی تنهائیم مینا. تنهاتر از چیزی که فکرشو میکنیم. انقدر تنها که اگه رویای پدر و مادر نبود همه مون از غصه دق میکردیم. نه من هرگز پدر و مادری نداشتم. من از خودم به دنیا اومدم. من پدر و مادر خودمم. من از توی اون اتاق دارم صدای خودمو میشنوم. میشنوی؟ اون صدای منه که داره با خودش دعوا میکنه. صبح که از خواب پاشدم بوی گاز همه ی خونه رو برده بود. مامان یه لیوان آب داد بهم اما لیوان از دستش افتاد و شکست. ستاره؟ ستاره کجاست؟ میخوام ببینمش.

مینا: بگو عزیزم. چی میخوای؟ من ستاره م.

سینا: ستاره تو حالت خوبه؟

مینا: آره عزیزم من حالم خوبه. بخواب دیر وقته.

سینا: دروغ میگی. پس چرا قلبت نمیزنه؟

مینا: تصادف سختی بود عزیزم.

سینا: نمیدونم. من چیزی یادم نمیاد. من دیگه هیچی نمیگم ستاره. من لال شدم برای همیشه.

23.

ستاره: قهوه تو بخور داره سرد میشه.

کیوان: توی همه ی این سالها سعی کردم دوست خوبی براش باشم. عین یه برادر. واقعاً هم بودم. دیگه این اواخر خودمم باورم شده بود که برادرشم.

ستاره: ما همه فکر میکردیم که واقعاً برادرشی. راستش توخیلی شبیه اونی. 

کیوان: میرفت توی اتاقو ساعتها با مادرش حرف میزد. میگفت اون مخالفه که با تو ازدواج بکنه ولی مادری درکار نبود.

ستاره: کاش بیشتر بهش میرسیدم.

کیوان: تو کار خودتو کردی. تو عاشقش بودی. بیشتر از این چیکار میتونستی بکنی؟

ستاره: خدا چرا اونو از من گرفت؟ اونم درست موقعی که تونست مادرشو راضی به ازدواج با من بکنه. اون تصادف لعنتی چی بود که یهو همه چیزمو ازم گرفت؟ سینای عاشقمو. خواهر دلشکسته مو. یعنی من دیگه هیچوقت اونا رو نمیبینم؟

کیوان: گریه نکن. نباید خودتو اذیت کنی. برای قلبت خوب نیست. یعنی برای قلب اون خوب نیست.

ستاره: کاش من میمردم و قلب منو به اون میدادن. اون قلب پاره ی منو بهم برگردوند اما من هیچکاری نتونستم براش بکنم.

کیوان: قلب پاره ی تو رو میشد یه کاریش کرد اما مغز مرده ی اون دیگه برگشتنی نبود. قلب اون دیگه تا ابد تو سینه ی توئه. میتونی همیشه وجودشو حس کنی.

ستاره: اون خودشو به مردن زده من میدونم. بخاطر من اینکار رو کرده. دارم صدای نفسهاشو میشنوم.

کیوان: این فقط یه حادثه بود والا اون حالا حالاها خیال مردن نداشت.

ستاره: هیچ میدونی بابام میخواست نذاره که قلب اونو بهم پیوند بزنن؟ اونم فقط برای اینکه اون همدین من نبود. و الان که قلبش داره توی سینه م میتپه حس میکنم من سینام نه ستاره. چطور میتونم ستاره باشم وقتی قلبی که توی سینه مه مال خودم نیست؟ نه من سینام. سینایی که یه روز یه ستاره انقدر عاشقش شد که چیزی ازش باقی نموند و تبدیل به خود اون شد.

مینا: دیوونه شده؟

کیوان: شب و روز با خودش حرف میزنه. یعنی با سینا حرف میزنه. تا سینا گشنه ش نشه لب به غذا نمیزنه. تا سینا تشنه ش نشه آب نمیخوره. تا سینا خوابش نیاد به رختخواب نمیره. آره دیوونه شده. به غیر از سینا دیگه کسی رو نمیبینه. نگاش کن. چی میبینی؟ اون همون ستاره ایه که میشناختیش؟

مینا: نه اون که ستاره نیست کیوان. اون سیناست. خوب نگاش کن.

کیوان: سینا؟

سینا: سلام کیوان. کی اومدی؟

کیوان: تو اینجا چیکار میکنی پسر؟ فکر میکردم ...

سینا: بالاخره با ستاره ازدواج کردم. اون دیگه همیشه کنارمه. صدای نفسهاش با ضربان قلب من یکی شده. اون حامله ست. ما بزودی بچه دار میشیم.

کیوان: من فکر میکردم تو مردی. توی اون تصادف. یادته؟

سینا: اشتباه میکنی. یعنی همه مون اشتباه میکردیم. مردن فقط یه خیاله.

مینا: با کی داری حرف میزنی؟

کیوان: اون سیناست. من دیدمش.

مینا: آره گفتم که سیناست.

کیوان: نه اون نمرده. پس کی بود که مرد؟

مینا: ول کن اونا رو. باید از خودمون حرف بزنیم. میدونی کیوان، من اولین بار که دیدمت بخاطر خودت نبود بلکه بخاطر ستاره بود که میدیدمت. ولی الان فقط بخاطر خودت میخوام که هر روز ببینمت.

کیوان: منم مثل تو مینا. شده بودم پیغامبر سینا. ولی الان دیگه پیامبر خودمم.

ستاره: میدونی اگه بچه مون به دنیا بیاد اسمشو چی میذارم؟ سینا. آره من سینا رو به دنیا میارم. من سالهاست که اونو حامله م. همه ی تنم بوی اونو گرفته.

کیوان: اون نمرده بود ستاره. من دیدمش. مینا هم زنده ست. من اونم دیدم. راستش هنوزم باهاش رابطه دارم. من و اون سالها بود که همدیگه رو دوست داشتیم اما بخاطر شما ابرازش نمیکردیم. میخواستیم تکلیف شما مشخص بشه بعد. من و اون عاشق هم بودیم.

ستاره: کیوان؟

کیوان: بله.

ستاره: تو واقعاً منو دوست داری؟

کیوان: آره ستاره دوستت دارم. حتی بیشتر از سینا. من بخاطر تو حتی دینمو عوض کردم.

ستاره: منم دوستت دارم عزیزم. بگیر بخواب دیر وقته.

کیوان: شب بخیر مینا.

ستاره: شب بخیر سینا.

 

 

                                                                                                             رسول بانگین

                                                                                                         فروردین 91 ــ ارومیه