مجسمه ی خرس زیبایی در جایی شبیه به میدان یک پارک بزرگ قرار دارد. مردم می آیند و میروند.

مجسمه: آه خدایا! واقعاً گناه من چی بود که شدم مجسمه ی خرس وسط یه پارک بی همه چیز؟ آخه مجسمه هم شد کار؟ نه میتونی دفاعی از خودت بکنی. نه میتونی دادی بزنی. نه میتونی دماغتو بخارونی وقتی چوب میکنن توی دماغت. از یه بچه م بی دفاعتری. مثلاً دیروز یارو قدش اندازه ی گاومیش بود نرسیده  یهویی پرید روی پشتم و زنشم فرت و فرت ازش عکس میگرفت. تازه بعد خودشم  رفت نشست بغل یارو گاومیشه و دادن یه آقاهه پونصد تا عکس دیگه ازشون گرفت. گفتم الانه که دیگه کمرم بشکنه. آخ اگه مجسمه نبودم! خرخره شونو میجویدم. یعنی واقعاً اینهمه عکسو میبرن چاپ میکنن؟ غلط کردن! اینهمه عکس تو آلبوم حضرت فیلم جاش نمیشه.

دو مرد خشمگین وارد میشوند.

مرد1: بیخود کرده. حالا ببین چیکارش میکنم. پیداش میکنم و پولمو از حلقومش میکشم بیرون.

مرد2: عین موش کور رفته تو زمین. از دیروز صد جا رفتم ولی نیست که نیست.

مرد1: [ لگدی به مجسمه میزند.] آی تف تو این شانس!

مرد2: مگه دستم بهش نرسه. [ مجسمه را به باد مشت و لگد میگیرد.] میکشمت... میکشمت... میکشمت...

مرد1: بریم. هرجور شده باید پیداش بکنیم.

هر دو مرد میروند.

مجسمه: تف به گور پدرتون! یکی دیگه پولتونو بالا کشیده چرا حرصشو سر من خالی میکنین؟ ای خدا آدمخواری گاهی چه لذتی داره! آدم ناراحت باشه میشینه یه گوشه و میزنه توی سر خودش. دیگه مردمو مشت و مال نمیده که. اونم یه مجسمه ی ذلیل مرده ی  بینوا رو. بیا این وضع منه. این از گوشای کنده شدم. این از پای شکسته م. این از دماغ پریده م. این از پشت خمیده م. خدایا یه جونی بده بهمون بلکه از این فلاکت مجسمگی خلاص شیم. این همه جون پهلوت هست خب یکیشو بده به ما. کم نمیشه ازت که. من اصلاً از همون اولشم دوست نداشتم مجسمه بشم. بهتم گفتم گفتی نه خوشت میاد. کو خوشم اومد؟ آدم گوشاش اینطوری باشه خوشش میاد؟ دمش اینطوری باشه خوشش میاد؟ هر کی از راه رسید گرفت از دماغشو چند تا باهاش بارفیکس رفت خوشش میاد؟ من این حرفا حالیم نیست. من دوست دارم یه خرس واقعی باشم. همچین که هیشکی جرئت نکنه از پهلوم رد شه. نوبت منه که یه خورده سوار آدما بشم و عکس بگیرم.

مجسمه ناگهان به یک خرس واقعی تبدیل میشود. از خوشحالی بالا و پایین میپرد.

مجسمه: ... وای این منم؟ یا اینکه این نه منم ... نه من واقعی شدم ... من یه خرس واقعی شدم ... قار قار ... نه اشتباه شد ... [ میغرد.] آره خودشه من یه خرس راست راستکییم ... خداجون شکرت! جبران میکنم. انقدر آدم بخورم که خودت کیف کنی!  [ میغرد و به اطراف چنگ می اندازد.]  وای چه حالی میده! مردیم تو مجسمگی بابا! مرگ بر مجسمه.

پیرمردی رد میشود و با دیدن او وحشت میکند.

پیرمرد: ... چی؟ خرس؟ تو یه خرسی؟

مجسمه: نه گربه م! میو ... میو ...

پیرمرد: غلط کردی! بیشعور! مگه من با تو شوخی دارم؟ ... خرس ... خرس ... کمک کنین خرس ... به دادم برسین خرس ... جوونمرگ شدم خرس ... چخه ... پیشته ... میکروب ... انگل ...  

پیرمرد میگریزد.

مجسمه: خوبه. شروع خوبی بود. یواش یواش حساب کار دست همه ی اهالی پارک میاد. حالا هنوز کسی رو نخوردم اینطوری میکنن. ببین وقتی دو نفر رو بخورم چی میشه!

جوانکی می آید و او را میبیند.

جوانک: [ ترسیده] خرس؟ تو یه خرسی؟

مجسمه: نه باباتم! ببین منو با مامانت ندیدی! گرفتاری شدیم. هر کی میاد همین سوالو میکنه. حالا بزن به چاک که این پارک دیگه مال منه. هر کی به حریمم وارد بشه منم به حریم اون وارد میشم. محرم و نامحرمم حالیم نیست. هر کی رو بگیرم جرش میدم. گرفتی یا من بیام بگیرمت؟

جوانک: نوکرتم هستم! شام بریم پیش ما. ننه م کوکو سبزی درست کرده.

مجسمه: نه مرسی باید یه خورده با خودم خلوت کنم. تازه خرس شدم و یه نمه قاطییم. حالا برو تا نخوردمت. خوردن اومد نیومد داره ها. بعد ننه ت میاد زار میزنه که بچه م مرد کوکوسبزی نخورد.

جوانک: چه خرس فهمیده ای هستین شما. کاش دوست دخترمم قد شما میفهمید! با اجازه.

جوانک وحشتزده تندی میرود.

مجسمه: جونم! حالا این میره به بقیه م خبر میده که من اینجام. چه حالی میده خدا. جان من چطور دلت اومد پنج سال منو مجسمه نگه داری و نذاری خرس شم؟ مجسمه که بودم کلاغم تو دهنم چیز میکرد اما حالا ببین چه برو بیایی دارم. نه نه قبول نمیکنم. من از شاه شدن انقدر بدم میاد! باشه حالا ببینیم چی میشه!

ناگهان صدای آژیر آمبولانسها و ماشینهای پلیس و پرواز هلیکوپترها و شلیک گلوله های هوایی و شلوغی های بسیار. مجسمه ذوق زده و کمی مضطرب اطراف را می پاید. دو مامور تفنگ و بی سیم بدست با احتیاط وارد میشوند.

مامور 1: تک تیراندازها آماده.

مامور2: آرپی جی زنها آماده.

مامور1: هلیکوپتر 1و2 آماده.

مامور2: بمب افکن 3و4 آماده.

مامور1: پارکو فوراًً تخلیه کنین. هیشکی این اطراف نباشه.

مجسمه: همینه. توی پارک غیر من نباید کسی باشه. مرسی!

مامور2: خونه های اطرافم همینطور.

مجسمه: نه به خونه های اطراف کاری ندارم. راحت باشین.

مامور1: مورد یه خرس قهوه ای فوق خطرناکه. 44 تا دندونم داره.

مجسمه: بمیرین! دندونامو چطوری شمردین؟ خوبه حالا نیشم زیاد باز نباشه.

مامور2: به ظاهر آروم میاد. اون یه خرس نره.

مجسمه: تف به قبرتون! اینو دیگه از کجا دیدین؟!

مامور1: میخوام دور تا دور محاصره شه. نه هیشکی بتونه بیاد نه هیشکی بتونه بره.

مجسمه: ازم خوششون اومده. ببین چقدر مامور جمع شده دورم! تفنگم دستشونه که کسی مزاحمم نشه. این شد یه چیزی.

مامور2: تکون خورد بزنینش.

مجسمه: به به! گفت هر کی تکون خورد بزنینش. امنیتم صد در صد تامینه.

مامور1: ببینم تو قبل از اینکه خرس بشی، خر نبودی؟

مجسمه: با منی؟

مامور1: نه با باباتم! الاغ ما تو رو میخوایم بزنیم. بودن یه خرس وحشی توی این پارک واسه ما حکم بودن یه بمب توی انبار مهماتو داره. حالیت شد؟ گند زدی به هیکلت رفت. اوکی؟

مجسمه: [ وحشتزده ] نه بابا! یعنی شما میخواین منو بکشین؟ من که هنوز کاری نکردم.

مامور2: اونش مهم نیست. خرس که هستی؟

مجسمه: آره بابا من بابامم خرس بوده. ما اصلا کلاً خرسیم.

مامور1: عجب!

 مجسمه: مگه بده؟

مامور1: بده؟! قتل عمده!

مجسمه: به خدا اگه کسی به من چیزی گفته باشه!

مامور2: تو چطوری اومدی اینجا؟ مگه نمیدونی اینجا پارکه؟ همینطوری سرتو انداختی پایین و اومدی تو تویله؟

مجسمه: بالاخره اینجا پارک شد یا تویله؟

مامور2: خفه شو! حالا بعداً بهت میگم اینجا کجاست. پدرتو درمیارم. تو حوزه ی استحفاظی من آشوب میکنی؟

مجسمه: آشوب چیه داداش؟ من فقط یه خرسم.

مامور2: شنیدی؟ بهم گفت داداش. توهین به مامور قانون در حین انجام وظیفه. گورتو کندی میمون.

مجسمه: ای بابا! ببخشین یعنی اینهمه لوله تفنگ الان به سمت منه؟ مگه من چند نفرم؟ اونا چیین اونجا صف کشیدن؟ لوله دارن سه برابر خرطوم فیل!

مامور1: اونا تانکن. از روت رد شن پخ میشی.

مجسمه: خدا مرگم بده! بابا آخه مگه من چیکار کرده م؟  کسی رو کشته م؟ کسی رو خورده م؟ مسواک نزده م؟

مامور1: نه ولی ممکنه انجامشون بدی. خرسی، آدم نیستی که!

مامور2: داروی بیهوشی رو میزنم بهت. به نفعته زودتر بیهوش شی والا به اون تانکه میگم لوله شو فرو کنه تو حلقت.

مجسمه: بیهوشی واسه چیه مرد حسابی؟ مگه میخوای ختنه م بکنی؟ میخوای خودمو به مردن بزنم؟ [ همین کار را هم میکند.] بیا کاری نداره که. بدون خونریزی.

مامور1: سمتش نری. ناکس میخواد غافلگیرمون کنه. بزن آمپولو. خر خودشه.

مامور2 سرنگ حاوی داروی بیهوشی را به سمت مجسمه پرتاب میکند. سرنگ با جاخالی ناقص مجسمه به طرز مسخره ای در تن او فرو میرود. این صحنه با حرکت آهسته اجرا میشود.

مجسمه: اوخ ... تف به گور پدر جفتتون! بالاخره کار خودتونو کردین؟ این آمپول گاومیش چی بود زدین تو پای من؟ جان من الان من وحشییم یا شما؟ شما دییوسین!

مامور1: خفه شو بذار دارو اثر کنه. چقدر حرف میزنی تو!

مجسمه: دزش بالا نباشه بمیرم یهو.

مامور2: خب بمیری! مگه هدف کشتن نیست؟ وسیله مهم نیست که. وسیله هدفو توجیه میکنه. درست گفتم؟

مجسمه: الان وقت فلسفه بافیه الاغ؟ بابا من یه خرس بی آزارم.

مامور2: یه خرس بی آزار یه خرس مرده ست! تو هم که هنوز نمردی. مردی؟

مجسمه: پام داره بی حس میشه. چشام داره سیاهی میره. قلبم یا نمیزنه یا اگه هم میزنه ریده!

مامور1: داره اثر میکنه. این ماموریت 1859 منه که داره با موفقیت اجرا میشه.

مامور2: چه افتخاری! حقشه اسم یکی دو تا پارکو به نام تو و زنت بزنن.

مامور1: زنم چرا؟

مامور2: همون پشت یه مرد موفق یه زن موفق رو میگم.

مامور1: آره ولی منکه زن ندارم.

مامور2: دوست دختری، چیزی!

مامور1: ها ... آره ... آره!

مجسمه نیمه بیهوش می افتد.

مامور: افتاد. کارش تمومه. [ به بی سیم ] ما داریم میریم جلو، هوامونو داشته باشین.

هر دو به مجسمه نزدیک میشوند.

مامور2: یه آمپول دیگه بزنم بهش؟

مامور1: میخوای بکشیش؟

مامور2: محض احتیاط.

مامور1: پس محض احتیاط میخوای بکشیش!

مامور2: آره. ما خیلی مهمتریم.

مامور1: مهمتر که هستیم ولی خرسه انقدر مهم نیست که دو تا آمپول خرجش کنیم.

مامور2: باشه، بگم ماشین باغ وحش بیاد؟

مامور1: تو باغ وحش دو تا از اینا داریم. دیگه جا نداریم که. تازه گوشتم نداریم که بدیم بهشون. طفلکیها دو ماهه دارن سماغ میمکن.

مامور2: اونروز که بچه ها رو برده بودم باغ وحش دیدمشون. از بس لاغر شدن بچه ها یه لحظه فکر کردن سمور آبیین.

مامور1: البته مشکل از خودشونه. میتونن مثل ما غیر گوشت چیزای دیگه م بخورن. همیشه که گوشت نمیشه.

مامور2: چطوره بدیم تاکسی درمیش کنن. میذارنش تو موزه ی حیات وحش واسه تماشا. کلی کیف میکنن مردم.

مامور1: چرا دستی دستی بدیمش به اونا؟ میدونی پوستش چقدر می ارزه؟ نصف نصف، پنجاه تو شصت من،  باشه؟

مامور2: باشه. شروع کنیم که وقت تنگه.

مشغول کندن پوست مجسمه میشوند.

مجسمه: من هنوز کاملاً بیهوش نشدم ها. انسانیتتون کجا رفته؟

مامور2: درد که نداری؟

مجسمه: نه.

مامور2: کافیه.

مامور1: پوست خودته؟

مجسمه: نه مال بابامه. کت و شلوار دومادیش بود! الاغ مگه کاپشنه بتونم عوضش کنم؟

مامور2: میگم زبونشم دربیاریم واسه عبرت سایر خرسها که دیگه نیان توی پارک به مردم جفتک بندازن. دندوناشم میکشیم بیرون میدیم به این تزئیناتی سر خیابون ازشون جاسیگاری درست کنه. گوشتشم میدیم واسه غذای سگ. نترس نمیذاریم یه ذره تم هدر بره. من خودم سه سال تو بازیافت زباله کار کرده م.

پوست اورا کامل میکنند و مجسمه ی بیچاره را لخت و عور و نیمه بیهوش رها میکنند.

مامور1: بریم فعلاً ترتیب این پوستو بدیم که واجبتره.

مامور: آره بعد میایم واسه سلاخی. [ با بی سیم ] ماموریت انجام شد. پوستشو کندیم قلفتی. برگردین خونه هاتون که دیگه خطری نیست. ما خودمون منطقه رو پاکسازی میکنیم.

هر دو میروند. مجسمه به سختی نیم خیز میشود.

مجسمه: خدایا غلط کردم. ناشکری کردم. بابا اینا دیگه کیین درست کردی؟! مجسمه باشی یه جور شکنجه ت میکنن، واقعی باشی بدتر. دستم به دامنت. مجسمه م نکنی میان واسه بردن بقیه م. جون نخواستیم قربونت. آخه چرا بهم نگفتی جون داشتن میون این جونورا چه مکافاتی داره؟ زنده باد مجسمه. من میخوام مجسمه بشم. یه بار دعامو مستجاب کردی اینبارم خودت رحم کن. نه بگی جام میدن تو کنسرو گوشت واسه سگای شکاری. چی؟ نمیشه؟ واسه چی؟ مجسمه کردن که واسه تو کاری نداره. من دیگه خرس نیستم؟ کی میگه؟ بابا فقط پوستمو کندن ولی ماهیتم سرجاشه. [ به سختی زوزه ای میکشد.] حال کردی غرشو؟ تف به گور پدرتون! آخه این چه کاری بود کردین تو حق من؟ خوشتون میاد یکی اینطوری لختتون بکنه؟ صد رحمت به راهزن. شما از اونام بدترین که! خداجون یه کاری بکن. حالا خرس نمیتونم بشم ولی جونور دیگه که میتونم. الان اون دو تا قصاب میرسن ها! دستم به دامنت، غلط کردم ... [ ناگهان با ژست مسخره ای مجسمه میشود.] آخ جون ! دستت درد نکنه خدا جون! نوکرتم! دست نزنی بهم ها ... همین از سرمم زیاده ... یهو اشتباهی دست میخوره به جایی دوباره واقعی میشم و خلاص. من غلط بکنم بازم بخوام واقعی بشم. روزی هزار نفرم سوارم بشن باز بهتر از واقعی شدنه. اینا آدم نیستن که، آدمخوارن!

دو مرد قدم زنان می آیند.

مرد1: عجب مجسمه ی مسخره ای! به نظرت مجسمه ی چیه؟

مرد2: وزغ نیست؟

مرد1: بیشتر شبیه مارمولکه.

مرد2: بریم. حالم بهم خورد.

مجسمه: تف به گور پدرتون!

مرد1: بله؟

مجسمه: با شما نبودم.

هر دو متعجب و ترسیده میروند.

 

                                                                                                               رسول بانگین

                                                                                                            ارومیه ــ تیرماه 91